چپتر 2027: شرایطِ ناخوشایند (بخشِ ۱)
0کامیلا طوری روی انگشتر ضربه زد که انگار داشتندبرای از پشتِ در با هم حرف میزدند: «خیلی خب. سولوسحال منادیون-ورهن، بدینوسیله تو رو به خونهت تو بلیوس دعوت میکنم.»
سولوس هیئتِ انسانیاش را به خودحال گرفت و با خجالت به اطرافبخوای نگاه کرد: «منظورت چیه که خونهٔ من؟»
کامیلا جواب داد: «منظورم اینه که باید دست از این برداری کهازت حس میکنی یه مزاحمی. تو هم بخشی از این خانواده و این ازدواجی.بارش نمیخوام به این مکان به چشمِ پناهگاهی نگاه کنی که ورودت بهش ممنوعه.»
«اینجا هم درست مثلِ برجِ توئه، با اینصدای تفاوت که مالِ منه و بهجز خاطراتِ شادیدارم که توش هست، هیچ ویژگیِ خاصِ دیگهای نداره.»
پیش از آنکه سولوس بتواند جوابینیستم بدهد، کامیلا یک قدم جلو رفتمنم و او را در آغوش گرفت.
«میخوام این آپارتمان رو خونهٔ خودت بدونی. ما سهتا اینجاچیزی هیچ خاطرهٔ مشترکی با هم نداریم، اما معنیش این نیستشکست که از این به بعد نمیتونیم با هم خاطره بسازیم.»
«ممنونم.» سولوس او را محکمنیستم بغل کرد و جلوی اشکِبندازه سمجی را که میخواست بچکد، گرفت.
«از من تشکر نکن. این من نیستم که قراره جونش رو برای بلیوس به خطرمیدونم بندازه. منم که باید ازت تشکر کنم. توافقِ لیث با سلطنتیها هیچ سودی برای تواونم نداره، با این حال داری بدونِ اینکه چیزی در عوضش بخوای، بارش رو به دوش میکشی.»
«ممنونم، سولوس.»
صدای سولوس ازلیث شدتِ احساسات تقریباًحال شکست: «خواهش میکنم.»
کامیلا گفت: «میدونم دارم خودخواهی میکنم، اما مجبورم زحمتِ یه لطفِ دیگه رو هم بندازم گردنت.سلطنتیها لطفاً تو میدونِ نبرد مراقبِ لیث باش. من ضعیفتر از اونم که بتونم دنبالش برم وشکست اونم هروقت خون جلو چشماشو میگیره بیکله میشه. تو تنها کسی هستی که میتونم روش حساب کنم.»
سولوس یک قدم عقب رفت تا با نگاهی تازهشدتِ به اطراف نگاه کند و جواب داد: «مراقبشم. هرچندمجبورم اینجا برای سهنفر یکم کوچیکه. من قراره کجا بخوابم؟»
کامیلا شانه بالا انداخت: «مانکن میتونیم تو اتاقخواب بخوابیم وخطر لیث میتونه رو کاناپه بخوابه.»
لیث با گیجیلیث گفت: «آره، منحال میتونم... وایسا، چی؟»
سولوس دستش را دورِ کمرِ کامیلا حلقه کرد:برای «حرفِ زنمون رو که شنیدی. اون همین الانشسلطنتیها هم از دستت خسته شده و حالا نوبتِ منه.»
صبحانه با آرامش و بحثهای شوخیآمیزِ فراوان دربارهٔ اینکه چطور باید برای استفاده از دستشویی و انجامِ کارهایسودی خانه نوبتی عمل میکردند، سپری شد. حتی با وجودِ عصای فرزانه که به گردنش آویزان بود، سولوس فقط میتوانستدارم هیئتِ انسانیاش را برای مدتِ کوتاهی حفظ کند، بنابراین بهمحضِ اینکه غذا خوردنش تمام شد، به هیئتِ انگشتریاش بازگشت.
کامیلا مجبور شد کمی کمترسودی از یک ساعت پس ازچیزی رسیدنش آنجا را ترک کند.
سولوس پرسید: «چرا اینقدر زود؟»
کامیلا جواب داد: «بلیوس، پرود و وستا همگی دارن تخلیه میشن. اصلاًشکست معلوم نیست نبرد چطور پیش بره و در صورتی که ببازیم، سلطنتیها نمیخوانمیدونِ هیچکس یا هیچچیزی رو که ممکنه به ارتشِ فاتح کمک کنه، جا بذارن.»
لیث با این تصمیم موافق نبود: «این کار بیفایده نیست؟ اگه ما پیروز بشیم، ثرود فقط باید چندسودی روز صبر کنه تا ژنرالهاش مثلِ روزِ اول بشن و یه حملهٔ جدید رو شروع کنه. اگه ببازیم،میدونم تخلیه کردنِ سه تا شهر چه فایدهای داره وقتی دشمن کلِ مناطق رو برای اسکانِ مجددشون در اختیار داره؟»
کامیلا سر تکان داد: «اصلاً هم بیفایده نیست. اگه پیروز بشیم، بیدارشدگان ازبارش نشاطبخشی روی نیروهای ما استفاده میکنن. فقط تو هشت ساعت، ارتشِ پادشاهی بهمجبورم قدرتِ کاملش برمیگرده، در حالی که ارتشِ ثرود تو ضعیفترین حالتِ خودش قرار میگیره.»
«با از کار افتادنِ بخشِ عمدهٔ ارتشش برای چند روز تا زمانی که گریفونِ طلاییلیث بدنهاشون رو بازیابی کنه، پادشاهی فرصتِ بینظیری به دست میاره تا یه تهاجمِ همهجانبه رواحساسات آغاز کنه و زمینهای زیادی رو پس بگیره، یا حتی به آکادمیِ گمشده حمله کنه.»
«اگه ببازیم، بدونِ حضورِ مردمی که شهرها رو اداره کنن، ثرود مجبور میشهخواهش منابعش رو پراکنده کنه و تهاجم به بقیهٔ منطقه براش خیلی بیشتر طول میکشه،مراقبِ که این به ارتشِ سلطنتی اجازه میده دوباره تجدیدِ قوا کنه و استراتژی بچینه.»
لیث باید اعتراف میکرد که حرفش منطقی است. نفوذ و بازپسگیریِ یک شهرِازت خالی آسان بود. برای گشتزنی و ادارهٔ درستِ کلانشهری به بزرگیِ پرود یابارش حتی بلیوس، ثرود باید بخشِ زیادی از نیروهایش را برای همیشه آنجا مستقر میکرد.
اگر هر سه شهر سقوط میکردند، برایداری نگهداشتنشان به تمامِ نیروی حملهاش نیاز پیدا میکردمیکشی و پیشرویاش متوقف میشد تا راهحلی پیدا کند.
«اومدم اینجا تا حالِ جفتتون رو جا بیارم و محضِ احتیاطمنم چند تا چیز رو با خودم ببرم.» کامیلا برای بردنِ صندوقِچیزی چوبی و چند تکه لباس از داخلِ دروازه به کمک نیاز داشت.
با آهی گفت: «اگهبخوای فقط آویزهای بُعدی کارصدای میکردن، کار خیلی راحتتر میشد.»
لیث جوابمیخواست داد: «آره، فتحِنکن بلیوس هم همینطور.»
پس از بدرقهٔ کامیلا، به تالارِ اصلی برگشت؛ جایی که بیشترِعوضش بیدارشدگان یا خواب بودند یا برای قدمزدن بیرون رفته بودند. تنشِ حملهٔمیدونم قریبالوقوع روی اعصابِ همه سنگینی میکرد و نیاز داشتند کمی آرام شوند.
فالوئل جزوِ گروهِ اول بود؛ زیرِ چنانجونش کوهی از لحافهای خزدار دفن شده بود کهلیث لیث فقط با نگاهکردن به او عرق میکرد.
پس از دو ساعتِ دیگر سکوتِدوش دلهرهآور، لیث از گروهبانِ پشتِ میزشکست پرسید: «مطمئنید امروز حملهای در کار هست؟»
مردی سیوچندساله در حالی که نقشهٔ هولوگرافیکِقراره منطقه را فعال میکرد، جواب داد: «امروزکنم نه، اما دیر یا زود حملهای رخ میده.»
«ثرود در پیشرویاش، روی تصرفِسودی بیکا تمرکز کرد؛ نزدیکترین شهرچیزی به بلیوس که دروازهٔ وارپ داره.
«بعد ارتشش محیطِ اطراف رو پاکسازی کرد تا در صورتِ نیاز به محاصرهٔکنم بلیوس، مسیرِ تدارکاتیِ امنی رو تضمین کنه. ما تا الان در برابرِ حمله مقاومتمیکشی کردیم، چون قویترین مبارزانِ پادشاهی در زمانِ نیاز به عنوانِ نیروی کمکی فرستاده شدن.
«اما حالا که پرود و وستا هم تحتِ حملهاند، منابعِاحساسات ما محدوده. برای همینه که شما اینجایید، جادوگرِ اعظم ورهن.» آندیگه دو کلمهٔ آخر حاملِ ترکیبِ ناخوشایندی از قدردانی و ناامیدی بود.
این حسی بود که بیشترِ مردمِ بلیوس نسبت به لیث داشتند. نمیتوانستندمنم کارهای خوبِ بسیاری را که به عنوانِ رنجر انجام داده بود فراموشعوضش کنند؛ کارهایی که زندگیِ بیرحمِ شمال را امنتر و آسانتر کرده بود.
در عینِ حال، نمیتوانستندسلطنتیها او را به خاطرِ رهاکردنشاناینکه و خیانت به کشور ببخشند.
لیث با نادیدهگرفتنِ آن چشمهایی که مدام همان سؤال را ازمنم او میپرسیدند — چرا؟ — جواب داد: «پس ملکهٔ دیوانه دلیلِ بیشتریعوضش داره تا به جای تلفکردنِ اینهمه وقت، یه حملهٔ سریع راه بندازه.»
«اگه ارتشهای ثرود برای اون دو تا شهرِ دیگه هم جای پایشکست مشابهی پیدا کرده بودن، حق با شما بود. خوشبختانه برای ما، نتونست. حیفمیدونِ که اونقدر هم باهوش هست که بدونه هنوز نمیتونه از برتریاش استفاده کنه.
«اگه الان حمله کنه، ما میتونیم از پرود و وستا نیروی کمکی بگیریم، نیروهاش روتوافقِ قتلعام کنیم و بعد روی محافظت از یه هدفِ دیگه تمرکز کنیم. داره منتظرِ فرصتشدتِ میمونه تا یه حملهٔ همزمان راه بندازه و ارتباطِ ما رو با بقیهٔ ارتش قطع کنه.»
لیث گفت: «فهمیدم، ممنون.» سپس بهحال تالارِ اصلی برگشت و تا زمانِبخوای بیدارشدنِ فالوئل، چنگالِ اهریمن را تمرین کرد.
سپس، تمرینِ طلسمهای سیلوروینگ رانیستم از سر گرفت. در کمالِبندازه تعجبش، کرانک هم به آنها پیوست.
کرانک گفت: «شکمم پُره، بدنم استراحت کرده و مغزم ازاحساسات بیحوصلگی داره میمیره. من اهلِ کارِ تیمی نیستم، اما از اونجادیگه که قراره با هم دوست بشیم، باید از سرمایهام محافظت کنم.»
تقریباً وقتِ ناهار بود که صدای هشدار طنینانداز شد. سربازانِ انسانی و جادوگرانازت به سمتِ موقعیتهای خود روی دیوارهای شهر دویدند، در حالی که بیدارشدگان بابارش استفاده از بالهایشان یا طلسمهای پروازِ روح، خود را به میدانِ نبرد رساندند.