چپتر 1298: ذهنهای بزرگ و احمقها (بخش ۲)
0آران پرسید: «میشه اونیکسآرامِ پیش من بخوابه؟ توطلسمِ تختم کلی جا هست.»
لیث جواب داد: «فکر نکنم نه کفِ اتاق نه تختخوابش بتونه وزنش رو تحمل کنه، شرمنده. تازه، اینجا قراره کجاصدایی کارش رو بکنه؟» این حرفها رنگ از روی آران پراند.
آران اونیکس را دوست داشت،میشد اما بوی گندِ فضولاتش خیلی کشندهترسرش از گازش بود. دستکم برای آران.
لریا خمیازه کشید و در حالیادامه که چشمانش از گرمای پتوهای پشمیآدمبزرگهایی سنگین میشد، گفت: «شب بخیر دایی.»
آران گفت: «شب بخیرآرامِ لیث.» بهمحضِ اینکه سرشطلسمِ به بالشت رسید، خوابش برد.
لیث رویشان را پوشاند و پیشاینکه از بستنِ درِ اتاقشان، پیشانیشان رارویشان بوسید و گفت: «شب بخیر بچهها.»
صدایی ناگهانی از طبقهٔ پایین بچهها را بیدار کردبهمحضِ و حالتِ مهربانی را که تا یک لحظه پیشبستنِ بر چهرهٔ لیث نقش بسته بود، از بین برد.
هر دو بچه از تختهایشان پایینادامه آمدند و به پناهگاهِ پاهای لیثآدمبزرگهایی دویدند و پرسیدند: «اون چی بود؟»
لیث گفت: «چیزی نیست، حتماً یکی—» صدایکنارِ کوبیده شدنِ شدیدی که با فریادِ یکدیگه مرد همراه شد، حرفش را قطع کرد.
لیث ادامه داد: «حتماً تصادف کرده. یادتون باشه هرگز به آدمبزرگهایی که هرپوشاند چیزی غیر از آب رو زیاد مینوشن، اعتماد نکنید.» لبخندِ آرامِ لیث به چشمانشمهربانی نمیرسید، اما این لبخند در کنارِ طلسمِ سکوت، برای آرام کردنِ بچهها کافی بود.
«دیدید؟ دیگه تموم شد. حالا برگردید تو تختتون، وگرنه بهجای اینکه بذارمبالشت بخوابید، مجبورتون میکنم سحرگاه تمرین کنید.» حرفهای او و سکوتِ حاکم باعثصدایی شد بچهها به اتاقهای خودشان برگردند و از هیچچیز جز کارِ اضافه نترسند.
حضور در مکانی ناآشنا و محاصره شدن درکرده میانِ غریبهها، باعث میشد صداهای بلند برای لریااعتماد ترسناک باشد. او پرسید: «فکر میکنی اینجا جامون امنه؟»
لیث رویش را پوشاند و در حالیکنارِ که منتظر بود خوابش ببرد، آرایهای محافظ چیدتموم و گفت: «فکر نمیکنم، میدونم که جامون امنه.»
پولِ حسابی ندادم که کلِ شب رو بیداربالشت بمونم و اینجا رو ساکت کنم. حتی آرایههااتاقشان هم اونقدر دووم نمیارن و تمرکزم رو میخوان.
بهمحضِ اینکه تنفسِ بچهها کند وگفت منظم شد، لیث از اتاق بیرون رفترسید و فهمید سروصدا فقط بدتر شده است.
از پلهها پایین رفت تا توانست اتفاقاتِ درونِ رستوران را ببیند. بیشترِآدمبزرگهایی میزها به گوشهای پرتاب شده بودند و کسانی که نتوانسته بودند فرارسکوت کنند، کنارِ دیوار پناه گرفته بودند و منتظرِ فرصتی برای فرار میگشتند.
دو گروهِ مسلح در وسطِ سالن با هم میجنگیدند؛ بیشتر از طریقِ فریاد کشیدن و پرتابِحالا طلسم به یکدیگر. سالنِ بزرگِ رستوران به مخروبهای تبدیل شده بود. کریستالهای یخ از دیوارها، سقفاتاقهای و حتی بشکههای بزرگِ آبجوی پشتِ پیشخوان بیرون زده بودند و مایعِ گرانبهایشان را روی زمین میریختند.
در سراسرِ اتاق، ردِ سوختگیها نشان میداد که آتش و صاعقه به کجا اصابتبستنِ کردهاند و بوی تندِ رنگِ زغالشده را در فضا میپراکندند. برخی از پردهها آتش گرفتهچهرهٔ بودند و با وجودِ تلاشِ بیوقفهٔ پیشخدمتها، شعلهها رفتهرفته به سمتِ طبقهٔ اول بالا میکشیدند.
اینجا چهپتوهای گهی دارهسنگین خورده میشه؟
لیث اصلاً خبرهمراه نداشت که خودش همتصادف تا حدی مقصر است.
تاجرانی که پیشتر پس از دیدنِ گامهای وارپ کالسکهشان تصادف کرده بود، جرئت نکرده بودند با یکبرگردید جادوگر بحث کنند، اما این موضوع از عصبانیتشان کم نکرده بود. آنها آنقدر با هم جروبحث کردهبرگردند بودند که وقتی بالاخره به توافق رسیدند، ظرفیتِ رستوران و هتل هر دو کاملاً پر شده بود.
آنها مجبور شده بودند همراه با گروههای مزدورِ خود پشتِ میزهای کناری بنشینندپوشاند و میدانستند که نه غذای مناسبی گیرشان میآید و نه جایی برای خوابیدن.حالتِ اوضاع زمانی بالا گرفت که چند تن از اعضای هر دو گروه ناپدید شدند.
ذهنهای بزرگ شبیه همسنگین فکر میکنند، اما احمقهادایی بهندرت با هم تفاوت دارند.
هر تاجر فکر میکرد دیگری غرامتِ برحقی به او بدهکارباشه است و تعدادی از افرادشان را که بیرون منتظرِ خالینمیرسید شدنِ میز بودند، فرستاده بود تا از کالسکههای پارکشده کالا بدزدند.
سرقت در مسافرخانههای بینراهی اتفاقی عادی بود، بنابراین فقط باید مراقبکردنِ میبودند کسی آنها را نبیند. روحشان هم خبر نداشت که پسرکِبخوابید اصطبلبان آنقدر سرش شلوغ بوده که شامِ حیوانات را دیر داده است.
هر کس بین یک جانورِ جادویی و غذایش قرار میگرفت، محکوم بودرویشان که جای غذا را بگیرد. مردها بیهیچ ردی ناپدید شده بودند وبیدار حدود هشت ساعت طول میکشید تا بقایای هضمنشدهشان دوباره رنگِ آفتاب را ببیند.
تاجرها یکدیگر را مقصرِ گم شدنِ آدمهایشان میدانستند و به هم اتهامِ دزدی وخوابش قتل میزدند، تا اینکه الکلِ توی خونشان کارِ خودش را کرد. مشتلگد پراندنِ دو مردِکرد میانسال بیشتر رقتانگیز بود تا ترسناک، دستکم تا وقتی که پای مزدوران به میان آمد.
از آنجا به بعد، اوضاع بهسرعت بالاتصادف گرفت و به اتفاقاتی ختم شد که حالامینوشن جلوی چشمانِ لیث در حالِ رخ دادن بود.
لیث با صدایی که با جادو تقویت شده بود و آنقدر نیتِ کشتن دردیگه خود داشت که مشتریها را به لرزه بیندازد و دعوا را متوقف کند، گفت: «ساکت!»سکوتِ همهٔ سرها به سمتش چرخید و او از این فرصت برای تثبیتِ اقتدارش استفاده کرد.
آبجو از بشکهها به سمتِ دستانش پرواز کرد و به شکلِبرد تیغههایی طلایی با رگههایی از رونهای سبزِ جادوی روح یخ زد، وپایین در همان حال لباسِ شکارچیاش به یک ردای آبیِ تیره تبدیل شد.
«من جادوگرِ اعظم لیث ورهن هستم و شما دارید خوابِ منو خراب میکنید.رسید برام مهم نیست مشکلتون با هم چیه، برید یه جای دیگه حلش کنیدطبقهٔ یا پای عواقبش بایستید.» با حرکتِ مچِ دستش شعلههای روی پردهها را خاموش کرد.
یکی از مزدوران در حالی کهادامه کلاهش را نشان میداد، گفت: «هرآدمبزرگهایی کسی میتونه یه ردای آبی بپوشه.»
یکی دیگر با صدایی که ازلبخند آن طعنه میبارید، گفت: «یه جادوگرِکافی اعظم تو همچین جایی چیکار میکنه؟»
تاجری که مستِ شراب و آدرنالین بود، فریاد زد: «تو جادوگرِ اعظمرویشان نیستی، فقط یه اوباشی! وگرنه پیشنهاد میدادی خسارتی رو که زدی جبران کنی.کرد حالا که آدمای من اینجان، ببینم بازم میتونی پررویی کنی. تو قراره پـ...»
«ساکت.» لیث این بار مانایش را برای تقویتِ صدایش هدراینکه نداد. از آن استفاده کرد تا احساساتِ خشنِ نهفته دراتاقشان کلماتش را تقویت کند و حاضران را به اطاعت وادارد.
«زانو بزنید.» موجِ ناگهانیِ نیتِ کشتن و جادویکرده روح تمامِ کسانی را که هستهشان پایینتر ازاعتماد هستهٔ سبزِ روشن بود، مجبور کرد به زانو بیفتند.
جمعیت خیلی زیاد بود و رستوران هم بزرگ بود؛ همینآرام باعث شد مانای لیث پخش و ضعیف شود و به کسانیبذارم که هستههای قدرتمندی داشتند اجازه دهد در برابرِ فرمانش مقاومت کنند.
با هر قدمی که لیث از پلهها پایینبالشت میآمد، بخشی از ردا به ظاهرِ واقعیِ زرهِاتاقشان اسکیلواکر برمیگشت که شبیهِ هیئتِ دورگهٔ لیث بود.
لیث از راهِپشمی پیوندِ ذهنی پرسید:گفت «سولوس، آنالیز کن.»
سولوس جواب داد: «همهٔ مزدورا سلاحهایادامه افسونشدهٔ درجهمتوسط دارن و خیلیاشون جادوگرِآدمبزرگهایی بدلیان. بعضیاشون حتی هستهٔ آبی دارن.»
زنی تنومند که موهای قرمزش را تا رویطلسمِ شانهها بافته بود، با پوزخندی بیرحمانه گفت: «حقهٔ قشنگیبرگردید بود، ولی یه جارو جا انداختی. تقریباً همهجا رو.»
او شمشیرِ بلندش را به سمتِ مزدورانِ متعددی که هنوز سرِ پا بودند تکان داد و بعد آنبوسید را به طرفِ لیث گرفت. زنِ مزدور تیغهٔ سنگین را با یک دست نگه داشته بود و عضلاتشپناهگاهِ را چنان منقبض کرده بود که به نظر میرسید زرهِ سنگینش بهسختی او را در خود جای داده است.
«چرا نمیای اینجا تا بتونیم حـ...» چیزی که باعث شد حرف در گلوی زنخوابش خفه شود، فقط پریدنِ لیث از روی پلهها نبود، بلکه این بود که بالهایبیدار زرهش را باز کرد و به سبکیِ یک پر در هوا به حرکت درآمد.
لیث بهجای اینکه محکم به زمین بخورد، در کمانی بلند شناور شد تا اینکه بامینوشن ظرافتِ یک پروانه روی نوکِ شمشیری که هنوز بالا بود فرود آمد. برای کسری از ثانیه،حالا زن هیچ فشاری روی شمشیرش حس نکرد و همین باعث شد به حواسِ خودش شک کند.