چپتر 1870: چماق و هویج (بخشِ ۲)
0«اما همونطور که فریا همیشه میگه، وقتش رسیده بود که دلوجرئت پیدا کنم و بابیفته گذشتهام روبهرو بشم. از وقتی به نصیحتش گوش دادم و شروع کردم نه فقط بهعنوان یهشده انسان بلکه بهعنوان یه رزار زندگی کنم، حس میکنم سدِ بین نیروهای زندگیام داره نازکتر میشه.»
محافظ که بهخاطر درک نکردنِ شرایطخواندنِ نگاهی سرزنشآمیز به او انداخته بود،بخواهد پرسید: «پس چرا هنوز اینقدر دمغی؟»
«چون حتی اگه بتونم اون سد رو از بین ببرم، تبدیل به یهکدوم دورگهٔ معمولی میشم. من دیگه سنوسالی ازم گذشته، برای همین وقتی این اتفاقداد بیفته، مجبورم انتخاب کنم. از دست دادنِ هر کدوم از ذاتهام برام فلجکننده است.»
نالروند در حالی که متوجه شد لیث به خواننده خیره شده است، جوابهمین داد: «هنوز باید راهی پیدا کنم تا مثل اتفاقی که برای لیث افتاد، اوناحالی رو با هم تلفیق کنم، یا حداقل مثل تیستا انتخاب رو به تعویق بندازم.»
نژادش هرچه که بود، ظاهرِ زنی با موهای پرکلاغی تا روی شانههمین و چشمانِ بنفش را داشت. صدای شیرین و لطیفش هنگام خواندنِ ترانهایاست غمگین، کاری کرد که حتی رزار هم دلش بخواهد او را بهتر بشناسد.
«واقعاً خوشگله. توشیرین فکری که رونِخواندنِ تماسش رو بگیری؟»
لیث سر تکانگذشته داد: «آره، هست.این منو یاد کامی میاندازه.»
محافظ و نالروند نگاهِ سریعیدورگهٔ ردوبدل کردند. خواننده بهجز موهایش،ازم هیچ شباهتی به پاسبان نداشت.
«رونِ تماسش رو نمیخوام، چون همین الانش هم زندگیامازم حسابی بههمریخته است. تازه، دیگه آویزی هم ندارم.» این خاطرهدادنِ باعث شد چهره و صدایش از قبل هم گرفتهتر شود.
رزار در دلشیرین بهخاطر این گافخواندنِ به خودش لعنت فرستاد.
رایمن گفت: «لیث، من از بچگی میشناسمت و به چشمغرههای قاتلانهاتدست عادت دارم. اینقدر غمگین بودن بهت نمیاد، مخصوصاً اینکه بخوای به بقیهخیره هم نشونش بدی. هر اتفاقی افتاده، میتونی به ما بگی. ما دوستاتیم.»
نالروند در حالی که پیشخدمت برایشان آبجوِ بیشتر و غذاهایازم داغ و بخاردار میآورد، چنگالهایش را به هم مالید ودادنِ گفت: «از طرف خودت حرف بزن. من برای غذای مجانی اینجام.»
لیث پیش ازتبدیل جواب دادن، بهمیشم این شوخی خندید.
«مشکلِ من دو بخشه. بخشِ اولش سولوسه.»ترانهای هممیزیهایش نفسشان را حبس کردند و منتظرِبشناسد شنیدنِ بقیهاش ماندند. «امشب رفته سرِ قرار.»
رایمن پرسید: «مگه این همون چیزی نیست کهبیفته میخواستی؟ یا باید بذاری بره یا حسادت کنی،فلجکننده نمیتونی هر دو کار رو با هم بکنی.»
لیث جواب داد: «همونیه که میخواستم و خودم بهش گفتم بره. ما داریمهمین به هم نزدیکتر میشیم، اما از راهِ اشتباه. باید یه فاصلهای بینمون بندازمنالروند و آرث پسرِ خوبیه. اون میتونه چیزی رو بهش بده که من نمیتونم.»
نالروند پرسید: «منظورت چیه؟ هروقتمعمولی به جفتهای روحی فکر میکنم، همیشهبرای شما دو تا میآید تو ذهنم.»
لیث گفت: «ممنون، ولی ما بیشتر وابسته به همیم تا جفتِ روحی.بخواهد وقتی همدیگه رو دیدیم، دو تا آدمِ درهمشکسته بودیم که با تکیه بهیاد هم زنده موندیم، اما اون موقع یه سری چیزهای قطعی تو زندگیمون داشتیم.
«من مسیرم رو تو زندگی میدونستم و سولوس میخواست ذات ودست گذشتهاش رو کشف کنه. اما الان همهچیز از هم پاشیده. زندگیِخواننده من ویران شده و فهمیدنِ حقیقت هم تقریباً اونو از پا درآورد.
«هر دومون بیشتر از همیشه آسیب دیدیم. احساس تنهاییسنوسالی و پوچی میکنیم و مدام دلمون میخواد نگرانیهامون روانتخاب فراموش کنیم. پیوندمون همهچیز رو شدیدتر و خطرناکتر میکنه.
«اگه اینجوری با هم بمونیم، بهخاطر احساساتمون نیست، بلکه بهخاطر مشکلاتمونه. اینهمین یعنی بهمحض اینکه یکیمون بفهمه حتی صمیمیت هم مشکلات رو از بیناست نمیبره، یا بتونه بر آسیبهای روانیاش غلبه کنه، این رابطه فرو میپاشه.
«ما شبیهِ دو تا برجِ خرابیم که برای سرپا موندن به هم تکیهبهتر دادن، اما وقتی یکیشون تعمیر بشه، دیگه جایی برای اون یکی نمیمونه و فرومیاندازه میریزه.» لیث چهرهاش را پشتِ لیوانِ آبجو پنهان کرد تا اینکه لیوان خالی شد.
محافظ پرسید: «آنقدر میشناسمت که بدونماین این واقعاً بخشی از مشکله، امادادنِ همهچیز نیست. واقعاً چی داره اذیتت میکنه؟»
چشمانِ لیث سرد شد و صدایش یخ کرد: «کویلا امروز بهم زنگ زد. خونهام و عمارتبیفته رو مصادره کردن و بهزودی میذارنشون به مزایده. معادنِ نقرهام الان متعلق به پادشاهیه و مگهشده اینکه زولگریش یه راهِ فرارِ قانونی پیدا کنه، فلزی که تولید میکنن برای تلاشهای جنگی استفاده میشه.
«دولورینی که پدرم روزِ دزدیدهشدنش ازش استفاده کرده بود، تو یه دهکدهٔهمین همون حوالی پیدا شده و الان جادوآهنگرهای سلطنتی دارن بررسیش میکنن!» بااست هر کلمهای که میگفت صدایش بالاتر میرفت تا اینکه به فریاد تبدیل شد.
لیث با پوزخندی گفت: «کلِ زندگیم از هم پاشیده و اون یه ذرهای هم که باقی موندهفکری بود ازم دزدیده شده. این چیزیه که داره اذیتم میکنه، رایمن. از اون بدتر، شرط میبندم ملنهیچ از همین الان داره بیرونِ خونهام پرسه میزنه و آمادهست تا با حضورش اونجا رو نجس کنه.
«ترجیح میدم سوختنش رو ببینم تااین اینکه بسپرمش به اون. شرط میبندمدادنِ همهچیز بخشی از نقشهٔ لعنتیش بوده!»
نالروند به پیشخدمت اشاره کرد تا نوشیدنیهایشان را پر کند و برای لیث هم یک اژدهایبیفته سرخ بیاورد: «واقعاً متأسفم، رفیق. انتظار داشتم اگه خانوادهٔ سلطنتی یه روزی میخوان برگردی، رفتارِ بهتری باهاتجواب داشته باشن. مورن مرگت رو میخواست، اما خانوادهٔ سلطنتی میخواستن تو رو بکشونن سمتِ خودشون، بهخصوص پئونیا.»
لیث سر تکان داددورگهٔ اما چیزی نگفت؛ بیش ازازم حد مشغولِ مهارِ خشمش بود.
محافظ گفت: «فکر نکنملطیفش دلیلی برای نگرانی درغمگین موردِ خونهات داشته باشی.»
لیث مشروبِ قرمز رابرای یکنفس سر کشید وبیفته یکی دیگر سفارش داد: «چطور؟»
رایمن پاسخ داد: «من مزایدهها رو میشناسم. از اونجایی که تو یه فراری هستی،این وسایلت باید تا الان تو بازار میبود، چون هیچ دادگاهی در کار نیست. اگهمتوجه نگهشون داشتن، احتمالاً به این دلیله که دارن از استراتژیِ چماق و هویج استفاده میکنن.
«از یه طرف، دارن داراییهات مثل معادن رو امن نگه میدارن تا وقتیاین برگشتی همهچیز بتونه به حالتِ قبل برگرده. از طرفِ دیگه، خونهات رو توحالی لیستِ مزایده گذاشتن تا بهت نشون بدن اگه بخوان، میتونن بهت صدمه بزنن.
«همین موضوع در موردِ دولورین هم صدق میکنه. اونا فقط دارن مجبورتبخواهد میکنن بهای خیانتت رو بپردازی. یه جورایی دارن بهت لطف میکنن، چون اگهیاد جادوآهنگرهای سلطنتی چیزِ مفیدی از اون ماشین یاد بگیرن، بهت امتیازِ شایستگی میده.
«همچنین، اسرارِ جادوییِ بهاشتراکگذاشتهشده نوعی جبرانِ خسارته و اتهاماتت روانتخاب کمتر میکنه. خانوادهٔ سلطنتی با گرفتنِ دولورین، از اسرارش محافظت کردنلیث و ازشون استفاده کردن تا ارزشت رو به پادشاهی ثابت کنن.»
لیث سومین اژدهای سرخ را سر کشیدمیشم و در این فکر بود که چرااین خودش به چنین نتیجهای نرسیده است: «منطقیه.»
فکر کرد: «آئرت راست میگه. اگه نتونستمدیگه دستِ خانوادهٔ سلطنتی رو بخونم، یعنی هنوزاتفاق سرم تو ماتحتمه. باید به خودم مسلط بشم.»
پس از تخلیهٔ اعصابخوردیاش و نوشیدنِ چهار شات اژدهای سرخ، حالِ لیث بهتربهتر شد و بحث به موضوعاتِ سبکتری کشید. نالروند برایشان تعریف کرد که چطورکامی فریا برای دهمین قرارشان، یک قرارِ چهارنفره با موروک و کویلا ترتیب داده بود.
«اون یارو خیلی خندهداره، مخصوصاً وقتایی که خودشبیفته نمیخواد بامزه باشه. دفعهٔ پیش که اومدیم اینجا، سرِ...است نزدیک بود با یه لیچ دعوا راه بندازه که—»
«تو لیث ورهن هستی؟» چهار سایهمعمولی نورهای جادوییِ میخانه را پوشاندند وبرای صاحبانشان میز را محاصره کرده بودند.
لیث باید تمرکز میکرددورگهٔ تا کلمات را جویده اداازم نکند: «خودمم. کی میخواد بدونه؟»
بیش از حدشیرین نوشیده بود و خودشترانهای هم این را میدانست.
«کسی کهازم یه توضیحبرای بهش بدهکاری.»