چپتر 2173: فصل 2173
0وندیگو با خندهای که شبیه سرفهای خشک بود، گفت: «نمیدونی داری دربارهدیوارِ چی حرف میزنی، خونآشام. هر کدوم از اون روانیها بیدارشدهن. تکتکشون به خاطرکجا قدرت جادویی ضعیفشون مثل مورچهن، ولی کشتن یه گروه کوچیکشون هم بدجور سخته.»
«بهترین آموزش و تجهیزات رو میگیرن،حرفش و وقتی آرایهٔ بردگی مجبورشون میکنهدیوارهای مطیع بشن، کارِ گروهیشون بینقص میشه.»
نخستین به وندیگو چشمغره رفتسمتِ تا اینکه دید نامرده همضخامتشون دستِ خونیاش را دراز کرده است.
وندیگو بهمحض اینکه ولادیون دستش راولادیون فشرد، گفت: «منو برای آموزشِ تازهکارهاتازهکارها صدا نمیزنن، من مشتریِ ثابتِ طبقهٔ ششمم.»
«توی اون طبقه آزمایشگاههای جادوییِ بیشماری هست که ملکه دیوانه آزمایشهایی رودیوارِ که برای گسترشِ نفوذش به بقیهٔ گارلن نیاز داره، اونجا انجام میده. اونکجا امثالِ منو میشکافه تا نقاطِ ضعفِ هر گونه از نامردگان رو پیدا کنه.»
«تازه، کاملاً مطمئنم این ملن که گفتی همونجامیاد نگهداری میشه. من اونجا هیچکس جز زندانبانهام روانگشتِ نمیبینم، ولی هرازگاهی دربارهٔ یه سلاحِ نهایی حرف میزنن.»
«هروقت حرفش پیش میاد، برمیگردن سمتِاتاق یه اتاق با دیوارهای بهشدت عایقبندیشده کهبیشتره ضخامتشون از انگشتِ یه اژدها هم بیشتره.»
ولادیون پرسید: «هسته نیرو چی؟»
یک خونآشامِ زن گفت:پرسید «توی دفترِ رئیسِ آکادمیه، پشتِرئیسِ دیوارِ شرقیِ میزش مخفی شده.»
نخستین متوجهِ تعجب و سردرگمی درحرفش سایرِ نامردگان شد که با حسِدیوارهای خودش همخوانی داشت. پرسید: «از کجا میدونی؟»
اینکه فقط یک نفر جایش را میدانست،دیوارهای آن هم به این دقیقی، مشکوک بود.پرسید بهخصوص که در ازایش هیچچیز نخواسته بود.
زن دستِ خونیاش را درازبهمحض کرد و باعث شد ولادیونبرای نفسِ راحتی بکشد: «اول کارهای مهمتر.»
تنها وقتی سوگندبیشتره مُهر شد، اصالتشنیرو را فاش کرد.
«من تنها بازماندهٔ اولین گروهِ جنگجویانیام که درباریِ نامردگان فرستاد تااتاق دقیقاً بعد از اعدامِ آرتان، آکادمی گریفون طلایی رو تصرف کنن.خونآشامِ اون موقع هیچ آرایهٔ مهرومومی نبود، برای همین فکر میکردیم کارِ سادهایه.»
«بریم تو، هسته نیرو رو نشان بزنیم، و بعد به لطفِ قدرتِ میراث زندهپرسید و به پشتوانهٔ یه ارتشِ واقعاً نامیرا، ملتِ خودمون رو بسازیم. یا حداقل نقشهمون اینسردرگمی بود. با مرگِ آرتان، آرایهها و تلهها خاموش شدن، پس رفتن به داخل آسون بود.»
«حیف که وقتی رفتیم تو، فهمیدیم همون موقع اولین گروهِ دانشآموزهاآموزشِ رو دورِ هم جمع کرده بوده. با چنگ و دندون جنگیدیمجادوییِ تا به دفترِ رئیسِ آکادمی رسیدیم و اونجا آغازِ پایانمون بود.»
«اولش، هیستار بهمون تبریک گفت که تا اونجا پیش رفتیم. ولی وقتی فهمید آرایه وفاداری تزلزلناپذیر نتونستهمتوجهِ ما رو بردهٔ خودش کنه، حسابی عصبانی شد. رئیسِ آکادمی هسته نیرو رو نشون داد تا ما روهیچچیز در معرضِ قدرتِ کاملِ آرایه جادویی قرار بده، و وقتی اونم جواب نداد، شروع کرد به کشتنِ همراههام.»
«از هر نژادِ نامرده فقط یه نفر رومیاد زنده نگه داشت تا روی ما مطالعه کنهانگشتِ و بفهمه چطور نقصِ آرایه رو برطرف کنه.»
ولادیون پرسید:پیش «چه بلایی سرِسمتِ اعضای گروهت اومد؟»
خونآشام به سلولهای دیگر اشاره کرد و گفت:فشرد «نمیبینی؟ بهمحض اینکه یه عضوِ قویتر یا ماهرتر ازطبقهٔ همون گونه واردِ گریفون طلایی میشد، اونها رو میکشت.»
«همونطور که کالتریا گفت، تعدادِ آدمهایی که آکادمی میتونه زنده نگهپشتِ داره محدودیتی داره. به نامردگان نمیشه دستور داد، پس دلیلی ندارهخودش نسخههای تکراری داشته باشه. یعنی موفقیتِ تو برای من خیلی مهمه.»
«اگه شکست بخوری، من میمیرم و توپیش جام رو میگیری. وقتی میتونه نخستین رو داشتهضخامتشون باشه، چرا یه خونآشامِ ساده رو نگه داره؟»
ولادیون از آنها تشکر کرد و پیشِدیوارهای متحدانش برگشت، و هرچه را فهمیده بود ازهسته راهِ پیوندِ ذهنی با آنها در میان گذاشت.
با فکرِ کشتنِ اورپال، خلأ درونِ لیث به خروش آمد و لیثتازهکارها گذاشت تاریکترین بخشِ وجودش یک ثانیه روی این فکر درنگ کند. بعد، تصویرِملکه دخترش از جلوی چشمانش گذشت و اورپال دوباره به مأموریتی فرعی تبدیل شد.
کالّا در حالی که لیث دوباره دورِ نخستیندفترِ میپیچید، گفت: «پلهٔ دیگهای روی نقشه نیست، بایدشده یکم طبقهٔ همکف رو بگردیم. ولادیون، حاضر شو.»
درست مثلِ گریفونِ سفید، طبقهٔ همکف غرق در نورِبرمیگردن خورشید بود و پنجرههای فراوانی داشت. وگرنه کارکنانِ غیرجادوییبیشتره آنجا احساسِ خفگی میکردند و زندگی برایشان سخت میشد.
با بازگشت به فضای باز، نخستین مجبور شد دوباره از نقطهٔ کور استفاده کند. کارکنانِهسته آکادمی بیدار شده بودند و فعالیتهای صبحگاهی را آغاز کرده بودند. آدمها در مسیرِ دفترِ اداریحسِ در رفتوآمد بودند؛ جایی که کارهای اداریِ لازم برای ادارهٔ قلمروهای ثرود در آن انجام میشد.
دومین موجِدراز بزرگِ جمعیت ازبهمحض سمتِ آشپزخانه میآمد.
بیدارشدگان بهندرت میخوابیدند، اما معنایش این بود که برای تجدیدِ قوا باید زودبهزودشرقیِ غذا میخوردند. کارِ شیفتِ شب تمام شده بود و حالا در باغِ داخلیِمیدونی آکادمی از غذایشان لذت میبردند و پیش از خواب، زیرِ نورِ روز آفتاب میگرفتند.
لیث با دیدنِ اینکه خسته اما از کارشان راضی به نظراتاق میرسیدند، مات و مبهوت ماند. کنارِ خانوادههایشان سرِ میز نشسته بودندخونآشامِ و با کارمندانی که جدیدترین دستهٔ اسناد را میبردند، گپ میزدند.
زنی در حالی که حواسش بود بچههایش سبزیجاتشان را هم بخورند، پرسید: «هنوزمبیشتره باورم نمیشه یه موجودِ ۷۰۰ ساله اینقدر آشپزِ افتضاحی باشه. هیستار چطور میتونهشده با موادِ جادوییِ بیقیمت کار کنه ولی حتی گند بزنه به یه سوپِ ساده؟»
مردی شانه بالا انداخت و جواب داد: «چهفشرد میدونم. ولی شکایتی ندارم. اگه تو کارای اداری همطبقهٔ اینقدر گند نبود، الان من این شغل رو نداشتم.»
لیث انتظار داشت آکادمیِ گمشده را مشتی خلافکارِ مشکوک وآکادمیه آدمهایی بگردانند که از ترسِ جانشان از ثرود اطاعت میکردند.سایرِ اما طبقهٔ همکف بیشتر شبیه محوطهٔ پیکنیکِ یک پارک بود.
من با تلفاتِ جانبی آشنام، ولیحرفش فکرِ اینکه این آدما هم قرارهدیوارهای با گریفونِ طلایی بمیرن بازم خیلی مزخرفه.
لیث در حالی که گروه به دیوارهای راهروهایبهشدت فرعی چسبیده بودند تا کسی تصادفاً به آنها تنهخونآشامِ نزند و حضورشان لو نرود، در این فکر بود.
ولادیون گفت: «این جنگه، اسکورج. به ما یاد میدن که چهرهٔ حریف رو شیطانی جلوه بدیم.ثابتِ اینکه فکر کنیم اونا هیولاهای شروریان که فقط دنبالِ ویرانیان و ما آدمخوبای داستانیم. وگرنه سربازا میفهمیدنداره که دشمناشون هم درست مثلِ خودشونن؛ فقط دارن دستور میبرن و سعی میکنن یه لقمه نون دربیارن.
اونوقت بهجز آدمایبیشتره متعصب، دیگه هیچکس نمیتونستخونآشامِ به جنگیدن ادامه بده.»
وقتی به جایی رسیدند که آنقدر به پلهها نزدیک بود که روی نقشهبهشدت بیفتد، رسیدن به خودِ پلهها دیگر کاری نداشت. بخشِ سختِ کار این بودپشتِ که بدونِ لو رفتن، منتظرِ فرصتی بمانند که هیچکس حواسش به آنها نباشد.
تازه بعد از اینکه غذا خوردنِ شیفتِ شب تمام شد، رفتوآمدِ آدمهااژدها آنقدر کم شد که بتوانند بیسروصدا گذرگاهِ مخفی را باز کنند. با رسیدنمخفی به طبقهٔ اول، لیث بالاخره توانست برای همیشه از دورِ ولادیون کنار برود.
از آنجا به بالا دیگر هیچ پنجرهای در کارمنو نبود و تنها نورِ موجود، منشأ جادویی داشت. لیثششمم طراحی را شناخت، چون تقریباً با گریفونِ سفید مو نمیزد.
تنها تفاوت این بود که در آکادمیِ خودش، هر راهرو پر از درهایی بودمیزش که به آپارتمانِ کوچکِ دانشآموزان ختم میشد؛ اما اینجا بهجای در، میله گذاشته بودندنفر و برای صرفهجویی در فضا، هر زندانی را در یک اتاقِ انفرادیِ حمامدار نگه میداشتند.