چپتر 2321: فصل 2321
0«گردابِ زندگیِ تو رو دارم و ذخیرهٔ خودمم پُره. حتیمتهای اگه ورهن یه کلکِ کثیف از آستینش دربیاره، هرچی کهمحکم برای قیمهقیمه کردنش تو یه ثانیه لازم دارم رو دارم.»
زوندار با دگردیسی دستش را به هیئتِ دورگهای درآورد که به چنگالهایی بهتیزیِ تیغلیث ختم میشد و سلاحِ آدامانتش را روی آنها پوشاند. گارودا با استفاده از جادوی هوابیرحم ۱ سانتیمتر بالاتر از زمین شناور شد و با جادوی تاریکی حضورش را محو کرد.
آرام نزدیک شد، تاکور جایی که برای حمله فقطحرکتی به یک حرکت نیاز داشت.
«عجیبه که چرا ورهن داره ابر پدید میاره. دیوهاش با نورِخورشید خورشید قویتر میشن، نه تو تاریکی.» طوفان را کارِ لیث پنداشت وطلایی پریدنِ سنگریزهها به اطراف را پایکوبیِ گریفونِ طلایی روی زمین تصور کرد.
زوندار حتی وقتی هنوز یک گارودایچنگالهای پَست بود، درندهای بیرحم و حسابگر بود.کارآمد تکامل او را بسیار مرگبارتر کرده بود.
با یک قدمِ سریع چون آذرخش، دهها متر فاصلهاش با لیث را طیکارِ کرد. وقتی دستِ خنجریاش به پشتِ لیث خورد، بازو و مچش را چرخاندپَست و چنگالهای آدامانتپوشِ خود را همچون متهای دستساز اما کارآمد به جلو راند.
لیث تُنها وزن داشت، اما گارودا هم همینطور بود. زرهشروان محکم و سنگین بود، اما زوندار نهتنها تجهیزاتی با همانچمنهای کیفیت داشت، بلکه از نقطهٔ کور هم حمله کرده بود.
بازویش از پشتِ لیث وارد شد و از سینهاش بیرون زد،خورشید و در حرکتی روان، آدامانت، استخوانهای اژدها و بدنِ لیث را شکافت.طلایی مایعی تیره به همهجا پاشید و چمنهای اطرافِ پیکرِ فلوریا را پوشاند.
دستِ بازِ گارودا قلبِ سیاه لیث راآدامانتپوشِ گرفته بود و درحالیکه مشتش را بهجلو نشانهٔ پیروزی گره میکرد، آن را له کرد.
زوندار با خنده گفت: «رمانتیک نیست؟ اینکه مثلِ دوستدخترت بمیری حتماً قلبِ شکستهت رو التیامپنداشت داده. حداقل تا وقتی که من واقعاً خُردش کردم.» در همین حال، مکعبی از نورِ سختِتکامل آمیخته با گردابِ زندگی و یک فضای مهروموم شده، جسدِ همچنان ایستادهٔ لیث را احاطه کردند.
ثرود دستوراتِ دقیقی داده بود تا مطمئن شود انگشترِحرکتی سولوس هیچ راهی برای فرار از چنگِ زیردستانش ندارد،همهجا بیآنکه مجبور باشد دلیلش را به آنها توضیح دهد.
زوندار گفت: «آشنایی باهات جالب بود، ورهن. بالاخره حسابمون رو تسویه کردیم،قویتر هرچند باید اعتراف کنم که ترجیح میدادم یه مبارزهٔ عادلانه—» وقتی سرِ لیثوقتی چرخید تا مستقیم توی چشمانش نگاه کند، صدای زوندار در گلویش خفه شد.
هیچ گردنی نباید ۱۸۰ درجهٔ کامل میچرخید و چشمهاهمچون هم نباید به این زودی کاملاً سفید میشدند. اشکهمینطور همچنان روی گونههایش روان بود، اما اشکی قیرگون و سیاه.
با صدایی سرد گفت: «فلوریا رو ازم گرفتی و حالاقویتر سولوس رو هم میخوای؟ تو ثرود نیستی، اما اونقدر بهگریفونِ درد میخوری که یه پیام از طرفِ من براش ببری.»
زوندار سعی کرد بازویش را بیرون بکشد، اما گیر کرده بود.آدامانت با دستِ آزادش ضربهای به لیث زد، اما از آن فاصلهٔپیکرِ نزدیک، مشتِ بدقلق و ناشیانهای بود که تیامات بهراحتی دفعش کرد.
«آخه چه ماهیچههایی تو سینهش داره کهپدید اینقدر قویه که—» تازه آنجا بود که گاروداکارِ متوجه شد خونِ روی بازویش هم سیاه است.
اول آن را به حسابِ عجایبِ تبارِ تیامات گذاشته ومتهای نادیده گرفته بود، اما حالا خون داشت میخزید و سرِمحکم جایش برمیگشت؛ دورِ بازویش میپیچید و به زیرِ زرهش نفوذ میکرد.
«پیامم سادهست. چیزی از من بگیری، همهچیز و همهکسِ تو رومیشن میکُشم.» لیث زوندار را در آغوش گرفت و او را سرِ جایشوقتی قفل کرد، و در همان حال جنگ در هوا به پرواز درآمد.
تیغهٔ سوگوار از دردکور ناله سر داد وبیرون هر دویشان را شکافت.
خون از دهانِ زوندار بیرون میجوشید که لیث گفت: «وقتی خودتخورشید تو سینهت سوراخ داری دیگه اونقدرها خندهدار نیست، مگه نه؟ نگرانگریفونِ نباش. هردومون درمان میشیم، و این یعنی میتونم بارها و بارها بکشمت.»
خلأ از درون به جانِ گارودا افتاد، در حالی که جنگ قلبش را خرد میکرد و با استفادههمینطور از تواناییهایش مانع از فرار خاندار میشد. سازه و فضای مهرومومشده که قرار بود لیث را به داماستخوانهای بیندازند، حالا گارودا را هم گیر انداخته بودند و ایاتا نمیتوانست هیچکدام را رها کند، وگرنه او فرار میکرد.
بدنِ خاندار درونِ بدنِ لیث ناپدید شد. خلأ او راقویتر درسته بلعید تا قدرت و مانای مصرفشده در تلاشِ نافرجام برایطلایی نجاتِ فلوریا را بازیابی کند. اما این تازه آغازِ کار بود.
لیث آرام بلند شد و جنگ را ازبیرون سینهاش که حالا درمان شده بود بیرون کشیدمایعی و گفت: «بابت غذا ممنون. بابت هر سهتاشون ممنون.»
تیغهٔ خشمگین از سیاهیِ آشوبداره لبریز بود و آذرخشهای نقرهای ازخورشید قبضه تا نوکِ آن جرقه میزدند.
لیث پیش از آنکه گرسنگیِ بیپایانش بتواند از گردابِ زندگی که از گارودا دزدیده بودراند تغذیه کند، از هیئتِ مسخشده به هیئتِ تیامات دگردیسی کرد. تمامِ چیزهایی که ایاتا بهوارد خاندار داده بود و درونِ اندامِ مانایش ذخیره شده بود، حالا به لیث تعلق داشت.
از چشمِ روحش استفاده کرد تا آذرخشِ نقرهای را به ارادهٔ خودطوفان درآورد و با چشمِ زردش آن را تقویت کرد. همزمان، لبهٔ دوگانههنوز را با جنگ تلفیق کرد تا جرم و قدرتش را افزایش دهد.
با یک یورشِنقطهٔ جنگ طلسمهای دربرگیرندهاشوارد را خرد کرد.
بهقولِ سولوس، گردابِ زندگی از عنصرِ هواپدید و نیروی زندگی تشکیل شده، پس چشمِطوفان زردم باید یه جورایی باهاش تعامل داشته باشه.
ایاتا در حالی که درخواستِ نیروی کمکی میکرد، به بقیه علامت داد تاکارآمد حمله کنند و از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «لعنتی، خاندار مرد و ورهنبلکه یهجورایی بیشازحد شارژ شده. با این حال هنوز تنهاست و ما چهار نفریم.»
با از دست رفتنِ برتریِ گردابِ زندگی، به سهخورشید نفرِ دیگر نیاز داشتند تا طلسمهای سیلوروینگ را اجرااطراف کنند و نگذارند لیث جادوی تیغهاش را به کار بگیرد.
اوفیوسِ کوتزالکواتل بانقطهٔ دمش مثلِ شلاقوارد به لیث ضربه زد.
زادگانِ فناگار دستوپا نداشتند، اما طولِ بدنشان این نقص رانورِ جبران میکرد. زرهش در سرتاسرِ سطحِ خود به تیغههایی مجهز بودپایکوبیِ تا پس از پیچیدن به دورِ طعمه، آن را تکهتکه کند.
همچنین در انتهای دمِ اوفیوس گرزِ سنگینی قرار داشت که با یکاما زنجیر بازتر میشد و به یک گرزِ ستارهای تبدیل میگشت. جنگ باهمان نورِ نقرهای و سیاه درخشید و با یک ضربه آدامانت را شکافت.
گرز، زنجیر و انتهای دمِپدید کوتزالکواتل همزمان قطع شدند وقویتر فوارهای از خون بیرون جهید.
ایاتا جلو رفت و چند سازهٔ نورِ سخت برای حمله وآدامانت دفاع پدید آورد و از راهِ پیوندِ ذهنی دستور داد: «عقبنشینی کنفلوریا و خودت رو درمان کن! یوفیل، داری چیکار میکنی؟ بهت نیاز داریم!»
اژدهای هفتسر با چشمانی خیس ازابر اشک، به جسدِ کوچکی که لیث برایمیشن دفاع از آن ایستاده بود خیره ماند.
یوفیل از غمش بیرون آمد و درآدامانتپوشِ حالی که با سلاحِ نیزهدارش لیث را دورراند نگه میداشت، از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «باهاتونم.»
نفسِ عمیقی کشید و فورانی ازمیاره شعلههای مبدأ را که با گردابِطوفان زندگی تقویت شده بود، رها کرد.
لیث از سرِ نیزه جاخالی داد و شعلهها را با دستِ خالیِاستخوانهای دیگرش دفع کرد. هالهٔ مانایی که دزدیده بود زمانِ کافی برایش خریدبازِ تا پیش از آسیب دیدن، سومین تواناییِ تبار را هم در اختیار بگیرد.
سپس آن را بهچرا همراهِ جریانِ پرفشاری از سویدیوهاش خودش، به عقب پرتاب کرد.
دو شعلهٔ مبدأ با هم تلفیق شدند و بههمچون شعلههای نخستین تبدیل گشتند، و با انفجارِ کورکنندهای کههمینطور در پی داشتند، جنگل را به رنگِ سفید درآوردند.
یوفیل با خود فکر کرد.
خدایانِ بزرگ، اون دیگه چیبازویش بود؟ اگه بدنِ مانای درگام وآدامانت اون سازهها نبودن، الان مرده بودیم.
اوفیوس از تواناییِ تبارِ جریانِ عنصری استفاده کرد تا لیث را درقویتر مجموعهٔ کاملی از آرایههای مهرومومِ عنصری محبوس کند و تنها جادوی روحتصور را برایش باقی بگذارد و از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «پشتم بمونید!»