چپتر 2016: جابهجاییِ نقشها (بخشِ ۲)
0کامیلا گفت: «میتونیم از این فرصت استفاده کنیم و قبل از برگشتنبرسه به لوتیا اوضاع رو بسنجیم. من به اندازهٔ مادرت ضعیفم، ولی حداقلاست جیرنی همراهمه. اگه کار بیخ پیدا کنه، فقط باید منو نجات بدی.»
نقشهاش بینقص بود.
این کار حُسننیتِ سلطنتیها را میسنجید، نشان میداد که آیا درانسان میانِ اشراف خائنی وجود دارد یا نه، و حتی آزمایشی بودنمیذارم برای دردسرهایی که خانوادهٔ ورهن باید هنگامِ بازگشتشان انتظارش را میکشیدند.
این از همان نقشههایی بود که لیثلیث اگر ذرهای به کامیلا اهمیت نمیداد، میکشیدطعمه و او را تبدیل به طعمه میکرد.
لیث به او نزدیک شد، محکم در آغوشش گرفت و گفت: «قراربرسه نیست مثلِ یه ابزارِ یکبارمصرف ازت استفاده کنم.» بالهایش از پشتش بیروناست زدند و دورش پیچیدند تا کامیلا را از بقیهٔ موگار محافظت کنند.
«تو نورِ من تو تاریکی هستی. قلبِ تپندهمی. دروغ نمیگم، توتبدیل به من قدرت دادی تا به یکی از تاریکترین لحظاتم ویکبارمصرف دیواری که نمیذاشت به بنفش برسم غلبه کنم، اما تو ضعیفی.
«من میتونم بهتنهایی به پادشاهی برگردم چون قویم. بابهراحتی توجه به ذاتم بهعنوانِ یه جانورِ الهی و جادوم، آسیبعنوانِ زدن بهم کارِ خیلی سختیه، چه برسه به دستگیر کردنم.
«ولی تو ممکنه بهراحتی حتی به دستِ یه انسان کشتهاهمیت بشی. از فکرت ممنونم ولی جوابم نه است. حداقل تا وقتینیست که عنوانِ مَگوس رو نگیرم، نمیذارم از جلوی چشمم دور بشی.
«بعد از مراسم، درکِ خوبی از اوضاع بهبهم دست میارم و میتونیم تصمیم بگیریم که آیابهراحتی برای تو هم بهاندازهٔ کافی امن هست یا نه.»
کامیلا او را پس زد و در حالی که گونههایش ازتبدیل خشم سرخ شده بود، یک قدم به عقب برداشت و گفت:یکبارمصرف «من ازت اجازه نخواستم، فقط داشتم تصمیمم رو باهات در میون میذاشتم!»
«میدونم در مقایسه با تو ضعیفم، ولی دقیقاً به همین دلیله کهکشته من باید اول برم. اگه تو باشی، اونا یه چیزِ وحشتناک آمادهچشمم میکنن. چیزی که در صورتِ غیرممکن بودنِ دستگیریت، ممکنه تو رو بکشه.
«من بهعنوانِ یه جسد هیچ ارزشی ندارم. اگه خائنی تو ارتش باشه یا اگه سلطنتیهامیکرد قصد داشته باشن بهت نارو بزنن، مجبورن منو زنده دستگیر کنن. این کار هم بهتزدند زمان میده تا بهجای افتادن تو تله آماده بشی، هم اینکه بتونی منو نجات بدی.
«شاید دارم ریسکِ بزرگی میکنم، ولی جنگ رفتنِ تو هم کارِ راحتی نیست. منکردنم با دشمنهای ضعیف روبهرو میشم چون ضعیفم، درست همونطور که تو با جانورانِ الهی،نگیرم بیدارشدگانِ نامیرا و خدا میدونه چه چیزای دیگهای روبهرو میشی. چطور خطرِ این کمتره؟»
به چشمانش خیرههمان ماند؛ نگاهش بهاگر سردیِ صدایش بود.
«نیست، ولیکارِ من میتونم ازبرسه خودم مراقبت کن—»
کامیلا فریاد زد: «منم میتونم! حتی بعد از اینکه از هم جدا شدیم، من بهعنوانِ بازپرس بهمحکم کارم ادامه دادم و با بدترین آشغالهای موگار روبهرو شدم. وقتی جنگ شروع شد، رفتم جبهه وموگار حتی بدونِ محافظتِ جادوگرِ اعظم ورهنِ قادرِ مطلق به کارم ادامه دادم، و حدس بزن چی شد؟
«من هنوز زندهام! نه نامردگانِ ملن وزدن نه اوباشِ ثرود نتونستن از امنیتِ پادشاهی عبورممکنه کنن. چرا این یکی باید فرق داشته باشه؟»
لیث هم با عصبانیت صدایش را بالا برد و در حالی که هالهٔمیکرد بنفشش در سراسرِ اتاق پخش میشد، گفت: «چون الان دیگه فقط دوستدخترِ سابقم نیستی،بیرون همسرمی! علاوه بر اون، اون موقع کسی رو داشتی که بتونی بهش اعتماد کنی.
«پادشاهی هوات روخیلی داشت، در حالیدستگیر که الان همه دشمنمونن!»
«چرا همیشه همهچیز به توهمان ربط داره و فکر میکنی کینمیداد هستی که برای من تصمیم میگیری؟»
هاله کامیلا را آزار نداد وآسیب او بدونِ اینکه حتی یک قدمبرسه به عقب بردارد، به لیث چشمغره رفت.
لیث با خشم جواب داد: «چون من همون کسیام که اوناتبدیل میخوان و از روزی که به دنیا اومدم دارم این بازییکبارمصرف رو میکنم! اصلاً خبر نداری این حرفا چقدر احمقانه به نظر میرسه.»
کامیلا با انگشت به سینهاش کوبید: «پس چه دلیلی داشتدستِ از سلطنتیها بخوای شغلم رو بهم برگردونن؟ میفهمم که ترسیدیمَگوس و فقط میخوای ازم محافظت کنی، اما این دیگه خیلی زیاده.
«من یه حیوونِ خونگیِ لعنتی نیستم که از روی ترس زیرِ پروبالت نگهمتبدیل داری یا تو برجت زندانیم کنی. من یه زنِ بالغم و حق دارم هربالهایش طور که دلم میخواد زندگیم رو بکنم! اگه اینو نمیفهمی، مشکلِ خودته، نه من.»
لیث جواب داد: «ازشون خواستم دوباره تو رو بازپرس کنن چون میدونمبرسه شغلت چقدر برات مهمه و چقدر براش زحمت کشیدی. با این حال،است برنامه این بود که بعد از پایانِ جنگ به کارت برگردی، نه الان.»
«در ضمن، این کار رو از روی ترساهمیت نمیکنم. فقط یه اقدامِ پیشگیرانهست. فقط ازت میخوام صبرگرفت کنی تا بفهمیم چقدر میتونیم به سلطنتیها اعتماد کنیم.»
خشمش جایش را به تحقیر داد: «بذار ببینم درست فهمیدم. تو بهتر میدونی،بشی تو تنها کسی هستی که اجازه داره جونش رو به خطر بندازه، و نظرِمراسم منم اصلاً اهمیتی نداره. اینکه من بیدارشده نیستم باعث نمیشه عروسکِ خیمهشببازیِ تو باشم!»
لیث حس کرد منطقش دارد از دست میرود: «چطور میتونیاهمیت این حرف رو بزنی؟ من همیشه برای نظراتت ارزش قائلقرار بودم و قبل از گرفتنِ هر تصمیمِ مهمی باهات مشورت کردم.»
لیث بابهعنوانِ دلخوری باالهی خودش فکر کرد:
کامی هیچوقت اینقدراهمیت لجباز نبوده. چراتبدیل نمیخواد حقیقت رو ببینه؟
کامیلا جواب داد: «اگه فقط وقتی باهات موافقم برای نظرم ارزش قائل میشی، پس در واقع اصلاً ارزشیعنوانِ براش قائل نیستی! من حاضر نیستم تو کویر حبس بشم در حالی که تو جونت رو به خطرهست میندازی. ما تو این ماجرا با همیم و منم سهمِ خودم رو انجام میدم، چه خوشت بیاد چه نیاد.»
کامیلا با خودش فکر کرد:
لیث همیشه لجباز بوده، اما ایننقشههایی دیگه مرزهای حماقته. چطور نمیبینه کهمیکشید من فقط دارم سعی میکنم کمک کنم؟
لیث با عصبانیت گفت: «خب، اگه نظرت دربهم موردِ من اینه، پس ازدواجمون یه اشتباهِ بزرگبهراحتی بوده! من به یه بارِ اضافهٔ دیگه نیاز ندارم.»
با این کلمات، کامیلا چند بار پلک زد و یک قدم عقب رفت،میکرد انگار لیث سیلیِ محکمی به او زده بود. چند ثانیه طول کشید تا تعادلشبیرون را به دست بیاورد و از آن درد برای شعلهورتر کردنِ خشمش استفاده کند.
خشمِ کامیلا برخلافِ خشمِ سوزانِ لیث، سرد بود اما دستکمی از بیرحمیِ آن نداشت:فکرت «اشتباه کلمهٔ کوچیکیه. باورم نمیشه زندگیم رو به خاطرِ یه عوضیِ ازخودراضی و نمکنشناس توخوبی جوب انداختم. میدونی چیه؟ حق با توئه. اصلاً نباید میاومدم کویر. تو ارزشش رو نداری.»
لیث جابازگشتشان خورد ومیکشیدند چشمانش گرد شد.
«اگه من همچینجانورِ موجودِ منزجرکنندهای هستم،آسیب پس باید بری.»
«بازم حق با توئه. باید برم. حیف که به خاطرِ توتبدیل دیگه جایی برای رفتن ندارم. پادشاهی هر چی که داشتم رویکبارمصرف ازم گرفت و تحمل نمیکنم تو هم آزادیم رو ازم بدزدی.»
سکوتی طولانی بر اتاق حاکم شد. هر دو در حالِ برنامهریزی برای حرکتِبشی بعدیشان بودند و سعی میکردند کلماتی را پیدا کنند که بیشترین آسیب رابعد به دیگری بزند. با این حال، هرگز آن کلمات را به زبان نیاوردند.
لیث آهِ عمیقی کشید و پیش از آنکه توانش تحلیل برود، روی صندلی نشست: «حقمیکرد با توئه و متأسفم. اینکه ملن تو رو گروگان گرفت، کارتِ بالکوری که زینیا دریافتزدند کرد، هر چیزی که تو و خانوادهت از سر گذروندید، همهش به خاطرِ من بود.
«ای کاش هیچوقت با همجادوم آشنا نمیشدیم. اونموقع احتمالاً داشتی یهسختیه زندگیِ عادی و شاد رو میگذروندی.»