چپتر 1603: دروازهٔ برج (بخشِ ۱)
0سولوس بلندبلند فکر کرد و خودش را در آغوشِ لیث جا داد: «برام سؤالهرها که اگه خورشیدِ مصنوعی رو پایین نگه داریم، نایکا میتونه اینجا بیدار بمونه یاگفت اینکه با وجودِ محافظتِ برج، عنصرِ نورِ بیرون مجبورش میکنه در طولِ روز بخوابه.»
اینطور دراز کشیدن روی چمن اختلافِ قدشان را از بین میبردقرارهای و اینکه بالاخره تنها بودند و دربارهٔ چیزی غیر از کاررها حرف میزدند، او را یادِ زمانهایی میانداخت که فقط همدیگر را داشتند.
در تمامِ آن سالها پیش از آنکه لیث با خانوادهاش روراستروراست شود، او و سولوس هر دو از انزوا رنج برده بودند وهیولا میترسیدند کسانی که دوستشان دارند طردشان کنند و آنها را هیولا بدانند.
اما در عین حال، همان انزوا رابطهشان را عمیقترقویترشان از آن کرده بود که در کلام بگنجد. آنکنم زمان، فقط آن دو بودند در برابرِ بقیهٔ دنیا.
حالا که افرادِ زیادی از رازهایشان خبر داشتند، دیگر تنها نبودند. پیوندشان مثلِ همیشهرها قوی بود، اما از وقتی سولوس بدنِ انرژیاش را به دست آورده و حاضرگفت نشده بود در قرارهای عاشقانهٔ لیث همراهش برود، مسیرِ زندگیشان از هم فاصله گرفته بود.
هر دو تلاش کرده بودند از وابستگیِ متقابلشان رها شوند وقرارهای در زندگیشان برای آدمهای دیگر جا باز کنند. این کار قویترشانرها کرده بود، اما دلتنگیِ تلخوشیرینی هم برای یکدیگر به جا گذاشته بود.
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «فکر کنم فقط یه راه واسه فهمیدنش هست.رنج کنجکاوم ببینم کالّا و نایکا چیکار میکنن. تازه، اگه برگردیم سرزمینهای گرفته، فرصت پیدا میکنمرابطهشان از ولادیون بپرسم کِی میخواد اون اطلاعاتی رو که بهم قول داده بود تحویل بده.»
سولوس گفت: «فکرِ خوبیه.»
ثانیهها گذشت بیآنکه هیچکدام چیزی بگویند. سپس، سولوسزندگیشان تصمیم گرفت دربارهٔ مسئلهٔ سنگینی حرف بزند که ازآدمهای زمانِ ملاقاتشان از خانهٔ واستور، بینشان سایه انداخته بود.
«فکر کنم کامیلا هم از اینجا خوشش بیاد. چرا نمیاریش گلخانهقرارهای تا هم پیکنیک کنید هم یه دلِ سیر باهاش حرف بزنی؟رها دیدم چطور نگات میکرد. تو چشماش بیشتر غم بود تا خشم.»
لیث درحالیکه دلش به هم میخورد، گفت: «دقیقاً به همین خاطر قراره ازشانزوا دور بمونم. دیدی بهخاطرِ من چه بلایی سرِ زینیا اومد. الان بهخاطرِ واستور جاشحال امنه، ولی اگه به کامیلا نزدیک بشم، اون عوضی ممکنه هدفش رو عوض کنه.»
«بعد از اینکه به هم زدیم، اون مقلد کامیلا رو به حالِ خودش رها کردبالا چون میدونه تنها راهی که میتونه بهم ضربه بزنه اینه که کاری کنه کامیلا ازمسرزمینهای متنفر بشه. ولی اگه دوباره بهش نزدیک بشم، ممکنه تو اولین فرصتی که گیر میاره بکشتش.»
سولوس سر تکان داد و از کاری که تازه کرده بود احساسِ گناه کرد. او ازبرای قبل جوابِ سؤالش را میدانست و فقط برای مزهمزه کردنِ اوضاع اسمِ کامیلا را آورده بود.فهمیدنش وقتی اینقدر به هم نزدیک بودند، برای حس کردنِ احساساتِ لیث نیازی به پیوندِ ذهنی نداشت.
سولوس درهمیشه اعماقِ ذهنشوقتی فکر کرد:
حتی اگه بدنِ انسانیامهمراهش رو هم داشتم، بازمفاصله تو قلبش جایی برام نبود.
لیث توجهش را جلب کرد و گفت: «میدونی، از وقتی آلیجاه کمکمکسانی کرد بقیهٔ هیئتهام رو به دست بیارم، نمیتونم به حسِ شوخطبعیِ مریضِرابطهشان موگار فکر نکنم. ما عینِ همیم، اما در عینِ حال خیلی متفاوتیم.»
«هر دومون تو جوونی مردیم و بدنمون رو از دست دادیم. با این حالشوند به تو از روی عشق یه زندگیِ جدید داده شد، درحالیکه من زندگیِ جدیدم روراه فقط از روی نفرتی که به هر موجودِ زندهای تو جهان داشتم به دست آوردم.»
«ما درست مثلِ نور و تاریکینشده هستیم، دو روی یه سکه که فقطفاصله از روی شانسِ محض به هم چسبیدیم.»
هیئتِ انسانیاش ناپدید شد و جایش را به مسخشدهٔ پَستی داد که ظاهرِرها دِرِک مککوی را داشت. مدلموی کارمندیاش مانندِ شعلهای سیاه در هوا میرقصید، درحالیکهانداخت موهای بلند و طلاییِ سولوس طوری شناور بود که گویی در آب معلق است.
هر دو لباس به تن داشتند، اما هیچکدام واقعاً نیازی به آن نداشتند، چوندارند لباسها فقط تودهای زنده از انرژی را میپوشاندند. سولوس به هفت چشمِ سفیدش خیرهکلام شد و بعد تازه متوجه شد که حالا دستهایشان در هم گره خورده است.
رنگِ طلاییاش در میانِ سیاهیِ لیث خیرهکنندهتر میدرخشید و سیاهیِ لیث هم به خاطرِشوند نورِ او تیرهتر میشد. به لطفِ تمرکزی که شاخهٔ ایگدراسیل به لیث میداد وکنم انرژیِ چشمهٔ مانا، لمسش سرد اما دلپذیر بود و هیچ آسیبی به سولوس نمیرساند.
سولوس با خندهای ریز، کلماتی را که در اولین دیدارشان به کار برده بود،گرفته تکرار کرد: «شانس باشه یا نه، حتی اگه میتونستم زمان رو به عقب برگردونم،گذاشته بازم همین کار رو میکردم. دلم نمیخواست با هیچکسِ دیگهای پیوند بخورم، میزبانِ عزیزم.»
لیث با پوزخندی ازخودراضی روی چهرهٔ سایهوارش جوابفاصله داد: «منم همینطور. پیدا کردنِ برجِ جادو واقعاًآدمهای سخته و بدونِ بُعدِ جیبی، زندگیم خیلی سختتر میشد.»
«ای نامرد!» سولوس با خشمی ساختگی به شانهاش کوبید. «من فقط چونکسانی چارهٔ دیگهای نداشتم خودم رو ارزون فروختم، حداقلِ نیازمندیهای عزیزم. هیچوقت یادترابطهشان نره که تو چیزی بیشتر از یه سیستمِ پشتیبانیِ حیاتِ تقلبی نیستی.»
در حالی که به همبرود سیخونک میزدند و سر به سرِوابستگیِ هم میگذاشتند، با خودش فکر کرد:
«واقعاً دلم برای این کارا تنگ شده بود. بافاصله اینکه حالا خیلیها میدونن لیث انسان نیست، ولی اون بخشاین از زندگیش به عنوانِ دِرِک مککوی هنوز متعلق به منه.
شاید محافظ و کالّا داستانش رو بدونن، اما من تنها کسیام که واقعاً میدونهبرود چقدر از زخماش عمیقتر شدن و کدوما تا حدی التیام پیدا کردن. اینکه چطور هردلتنگیِ کدوم از این زخما، مردی رو که بود به مردی که الان هست تبدیل کردن.»
چند روز بعد، در حالی که لیث هنوز تقلاقویترشان میکرد تا حتی یک هالهٔ رنگیِ کوچک درونِ یککنم کریستالِ سفید پدید آورد، زناگروش با او تماس گرفت.
پرسید: «هینشده برادرِ کوچولو،عاشقانهٔ برای ماجراجوییمون آمادهای؟»
لیث گفت: «راستش داشتم میترسیدم که این لحظه هرگزحاضر نرسه، تا وقتی که برگردم به پادشاهی و اونقدرگرفته سرم شلوغ بشه که نتونم پیشنهادِ سینمارا رو قبول کنم.»
«به این زودی ازهمدیگر کویر خسته شدی؟ هنوزپیش یه ماه هم نشده.»
لیث آهی کشید: «خسته نشدم، فقط نگرانم. دستِ خودم نیست، به خاطرِیکدیگر اتفاقی که برای زینیا افتاد احساسِ گناه میکنم. باید میفهمیدم که باببینم رفتنِ من، اون هدفِ بعدی میشه. مقلد همیشه میره سراغِ طعمههای راحتتر.»
زناگروش سر تکان داد: «هیچ دلیلی نداره که احساسِ گناه کنیتلاش یا نگران باشی. ارباب عمداً وجودِ کارتِ بالکور رو ازت پنهانتلخوشیرینی کرد تا جایی که میتونه باری رو از روی دوشت برداره.
تازه، حالا که زینیا تو خونهٔ ما زندگی میکنه، اون و بچهها در محاصرهٔبرود برادران و خواهرانمون هستن. فری و فیلیا قبول نکردن که یه جانورِ جادوییِ دیگه بگیرندلتنگیِ و شبا هنوزم خیلی گریه میکنن، اما حداقل تو روز دوباره شروع کردن به خندیدن.
واقعاً امیدوارم اون عوضی یه بارِ دیگه تلاش کنه، چون اونقدر باهاش خردهحساب دارم کهبرده میتونم یه ارتشِ نامردهٔ لعنتی بلند کنم!» در حالی که دربارهٔ این خیالپردازی میکرد کهعمیقتر چطور مرگِ مقلد را تا جای ممکن کُند و دردناک کند، پوزخندی وحشیانه روی چهرهاش نشست.
لیث پرسید:متقابلشان «از ازدواجشوند خبری نشد؟»
زناگروش جواب داد: «شاید یه مراسمِ کوچیک وزندگیشان خصوصی باشه، اما بازم ازدواجِ یه جادوگرِ اعظمه. نمیتونیآدمهای فقط یه بشکن بزنی و همهچیز رو جور کنی.»
«چطور مگه؟»
زناگروش به لیث اشاره کرد: «برخلافِ یهسالها شخصِ خاص... جادوگرانِ اعظمِ عادی در قبالِرنج پادشاهی، آکادمی و قلمروِ خودشون وظایفی دارن.»