چپتر 2432: بدون عنوان
0«خواهش میکنم بذار حرفم رو تموم کنم.» بودیا دستش را بالا برد و حرفشازت را برید. «من نه اسباببازیم نه حیوونِ خونگی. من از همون اول احساساتم رو بهتبلکه واضح گفتم و حقمه که تو هم یه بار برای همیشه همین کار رو بکنی.»
«شاید عمرِ ما بیدارشدهها طولانیهمینی باشه، اما دلیلی نداره وقتمون روهمه با یه رابطهٔ یکطرفه تلف کنیم.»
«حق با توئه. هیچ بهونهای ندارم.» تیستا نگاهش را پایین انداخت. «میخوام بدونیتحمل که من همونطور که از لیث خجالت نمیکشم، از تو هم خجالت نمیکشم.هیجانزده من بهت احترام میذارم و تو رو به خاطر همینی که هستی دوست دارم.»
«به خاطر اینکه تو دنیایی که همه فقط به یههمه دلیلی میخوان سهمی از من داشته باشن، تو مهربون، صادقزندگیم و حامی هستی. من به داشتنت تو زندگیم افتخار میکنم.»
«احساس میکنم یهوحشت 'اما' تو راهه.»نباشم بودیا اخم کرد.
«اما حضورِ تو همیشه یادآورِ انتخابی بود که پیشِ رودنیایی داشتم و عواقبی که باید تحملشون میکردم. من نه مثلداشتنت ریسا اعتمادبهنفس دارم، نه مثل برادرم نسبت به نظرِ بقیه بیتفاوتم.»
«من از اینکه اگه تصمیم بگیرم یه جانورِ الهی بشمخیره مردم چطور باهام رفتار میکنن وحشت دارم. از اینکه اگه دیگهگفت انسان نباشم و پوستم بشه یه نقاب، زندگیم چقدر عوض میشه.»
«دلیلِ اینکه ازت نخواستم تو گالا همراهم باشی این نبودهمه که فکر میکردم نمیتونی نگاههای خیره و حرفهای بیادبانه روزندگیم تحمل کنی، بلکه به این خاطر بود که میدونستم خودم نمیتونم.»
«از همون موقع که برادرم بهم گفت یه دورگه باشم، ازعوض فکرِ اینکه مثل اون بشم هیجانزده بودم. اون قهرمانِ منه ونمیتونی پا گذاشتن جای پای اون تنها چیزیه که از بچگی میخواستم.»
«اما وقتی آرزوم برآورده شد، یه عالمه دوستِ ناخونده هم با خودش آورد. هرچیسهمی هستهام بیشتر پیشرفت میکرد و چشمهای بیشتری باز میکردم، کمتر احساس میکردم خودم هستم.حضورِ داشتم به یه چیزِ متفاوت تبدیل میشدم و این تغییرات فراتر از ظاهرِ فیزیکیِ محضه.»
«انسانها قرار نیست بال داشته باشن، اما الان هروقت فقط از یه طلسمِ پرواز استفاده میکنممیدونستم حسِ عجیبی دارم، انگار یه چیزی کم دارم. انسانها آتیش تف نمیکنن، اما شعلههای مبدأ اونقدرپای بخشِ بزرگی از وجودم شدن که وقتی عصبانیم باید شعلهور بشم تا احساساتم رو خالی کنم.»
«وقتی این کار رو نمیکنم چون مجبورم بدنِ انسانیم رو نگه دارم، ازسهمی تو من رو میخوره. چیزی که میخوام بگم اینه که من ازت فاصلهکرد گرفتم چون وقتی با هم هستیم دیگه نمیتونم وانمود کنم یه دخترِ عادیم.»
«تو من رو به خاطر همینی که واقعاً هستم میشناسی و قبولم داری. چیزی که تو رو برام خاص میکنه امافکر در عینِ حال من رو تا حدِ مرگ میترسونه، چون خودم نمیتونم همین کار رو بکنم. من از خودم خجالت میکشم،قهرمانِ بودیا. نمیدونم اگه مردم همونطور که هر روز با لیث رفتار میکنن، با منم مثل یه هیولا رفتار کنن چیکار باید بکنم.»
«من قدرتِ کامیلا رو ندارم که از شریکم و انتخابهام دفاع کنم، چونمیخوان خودم اولین نفریم که ذاتِ خودم رو زیرِ سؤال میبرم. اینکه بخوام دراخم برابرِ کسایی که به جانوران بدوبیراه میگن ازت دفاع کنم، برام ریاکارانه است.»
«بیشتر شبیه تلاشی برایباشی قانع کردنِ خودم بهنمیتونی نظر میرسه تا بقیه.»
«خب، خوشحالم که بالاخره این قدرت رو پیدا کردی که این رو به خودتداشته و من اعتراف کنی. شاید الان چیزِ مهمی به نظر نرسه، اما قدمِ اولیادآورِ همیشه سختترین قدمه.» بودیا لبخندِ گرمی زد و او را در آغوشش نزدیکتر کشید.
تیستا بامیکنن تعجب پرسید: «ازانسان دستم عصبانی نیستی؟»
بودیا با تعجبِ بیشتری جواب داد: «چطور میتونم ازاینکه دستت عصبانی باشم؟ تو قلبت رو به روم بازصادق کردی و با اعتماد و صداقتت بهم لطف کردی.»
«این بزرگترین هدیهایه که میتونستی بهم بدی. تازه، خیلی ریاکارانهست که بخوام ازت انتقادکنی کنم. خیلی خوب میفهمم چه حسی داری، چون چیزایی که الان به زبون آوردی،قهرمانِ زندگیِ خودم از لحظهای بود که فهمیدم دورگهام تا وقتی که به سیسالگی رسیدم.»
تیستا با تعجب پرسید: «حتی بعددوست از اینکه انتخاب کردی یه نیدهوگمیخوان بشی هم همین حس رو داشتی؟»
«معلومه که داشتم.» چشمانِ بودیا بیحالت شد و در خاطراتِ گذشتهاش غرق شد.دلیلِ «سالها به انتخابم شک داشتم و فکر میکردم بزرگترین اشتباهِ زندگیم رو کردم.بیادبانه عادت کردن به زندگی بدونِ نیمهٔ انسانیم، سختترین کاریه که تا حالا کردم.
«هر بار که دگردیسی میکردم، حس میکردم یه شیادم. انگار داشتم سعی میکردم همه روداشته فریب بدم، از جمله خودم رو. وقتی به شکلی درمیاومدم که قرار بود فرمِ واقعیمانتخابی باشه، در عوض حس میکردم یه موجودِ عجیبالخلقهام. دلم برای دست و پاهام تنگ میشد.
«شنا کردن توی زمین دیگه یه قدرتِ معرکه نبود، بلکه راهی بود برای پنهان کردنِ اونمیدونستم هیبتِ غولآسایی که بهش تبدیل شده بودم. وقتی نیمهٔ نیدهوگم رو انتخاب کردم، به خاطر اینپای بود که جوون و احمق بودم، نه به این خاطر که عواقبِ کارام رو کاملاً سنجیده باشم.
«فقط میخواستم تواناییهای تبارم رو نگه دارم و قدرتِ فیزیکیِ خالصِ یهمیخوان جانورِ امپراطور رو تجربه کنم. البته ساعتهای اول بهعنوانِ یه نیدهوگ معرکه بود.اخم با اون اندازه و قدرتِ تازهم، حس میکردم شکستناپذیرم. یه خدا بینِ آدما.
«اما تا وقتِ شام، دیگه داشتم گریه میکردم و از انتخابم پشیمون بودم. دیگهازت نمیتونستم دستام رو خوب مهار کنم و مدام کارد و چنگال از دستم میافتاد،کنی مهم نبود چقدر تلاش میکردم و تا چند ساعت پیش چقدر برام طبیعی بود.
«بدونِ اینکه حتی متوجه بشم اسید تف میکردم، و نزدیک بود پدرم رو بکشم و خونهشباشن رو بسوزونم. با این حال بدترین قسمتش گرسنگی بود.» بودیا آهی کشید. «از وزنِ یه آدمپیشِ رسیده بودم به یه نیدهوگِ ۱۰ متری و یه استیک دیگه برای پر کردنِ شکمم کافی نبود.
«هیچ راهی برای خریدن و پختنِ اون مقدار غذایی که نیازحرفهای داشتم نبود. از خوردنِ وعدههای معمولی رسیدم به قورت دادنِ درستهٔ گاوباشم و گوسفند. اصلاً میدونی چقدر چندشآوره؟ البته اول میکشتمشون، ولی طعمش افتضاحه.
«سعی کردم خودم قصابیشون کنم، بپزمشون و بهشوناینکه ادویه بزنم. یه مدت جواب داد ولی اینقدرمهربون وقت و پول میگرفت که مجبور شدم بیخیالش بشم.
«و اصلاً نذار بگم که چطور نیدهوگ شدن زندگیِ اجتماعیم رو برایمیشه سالها نابود کرد. یهو همه مثلِ تخممرغ شکننده شده بودن. نمیتونستم باخیره پدرم دست بدم، چه برسه به اینکه بخوام زنی رو تو آغوش بگیرم.
«حتی وقتی یاد گرفتم چطور قدرتم رو مهار کنم همدنیایی اوضاع بهتر نشد. گشتن با آدما ایجاب میکرد دربارهٔ همهچیزداشتنت دروغ بگم، در حالی که میتونستم پیشِ جانورانِ امپراطور خودم باشم.
«حیف که این کار اوضاع رو حتی معذبکنندهتر کرد. هیچ کششی بهشون نداشتمتحمل مگه اینکه به شکلِ انسان درمیاومدن و بدتر از اون، اصلاً نمیدونستم چطور بایدبودم بهعنوانِ یه مارِ گنده رابطه داشته باشم و هنوزم نمیدونم.» از خجالت سرخ شد.
«پس، میتونم درک کنم چه حسی داری و به خاطرش ازت انتقاد نمیکنم.سهمی برعکس، بهت غبطه میخورم، تیستا. تو میتونی سرِ فرصت فکراتو بکنی و تصمیمکرد بگیری، به جای اینکه برای نجاتِ جونت از روی انگیزهٔ آنی عمل کنی.
«اگه میخوای حرف بزنی، من اینجام. اگه فقط همدم میخوای تا بهمیشه این فکر کنی که قدمِ بعدی چیه، بازم من اینجام. بدون کهخیره مجبور نیستی بهتنهایی با این موضوع روبهرو بشی، مگه اینکه خودت بخوای.»