چپتر 1841: برادرانِ همرزم (بخشِ ۱)
0لیث، سولوس و الینا آرام به سمتِ مقصدشان قدمزدنشان میزدند. از هیاهوی شهرِ پرجنبوجوش و گرمای خورشیدی کهباید سرمای رخنه کرده در درونشان را پس میزد، لذت میبردند.
با این حال، درخشانترین نور همیشه عمیقترین سایهها رابریم میانداخت و بسیاری از آنها لیث را از فاصلهای آنقدرهمون دور تعقیب میکردند که حتی حواسِ فراانسانیاش هم متوجهشان نشود.
شهرِ بلیوس،بیهوده تقریباً درشدن همان زمان.
کامیلا یهوال به تصویرِ ترحمانگیزِ خودش در آینه خیره شد و دربوده تلاشی بیهوده برای آرام شدن، نفسهای عمیقی کشید. از کمخوابی زیرِ چشمانشنداریم گود افتاده بود، غرقِ عرق بود و چشمانش کاسهٔ خون شده بود.
با این حال نه از مأموریتی مرگبار برگشته بود و نه مجبوربگیم شده بود سه شیفت کار کند. تولدش بود و چند روزی مرخصی گرفتهآخر بود تا خستگی در کند و این روز را با خواهرش جشن بگیرد.
چیزی که او راروزهای به این روز انداختهزیر بود، فقط استرس بود.
فکرِ دوباره دیدنِ لیث و دادنِ جوابِ نهاییکمخوابی دربارهٔ رابطهشان که از روزِ فرارش از برجکاسهٔ از او دریغ کرده بود، داشت دیوانهاش میکرد.
روزهای پس از صحبت با زینیا را صرفِ زیر سؤال بردنِاشتباه رابطهاش با او کرده بود و مدام به این فکر میکرد کهمشکلی آیا به هم زدنشان از طرفِ او اشتباه بوده است یا نه.
به آینه گفت: «آروم باش، لعنتی. فقط باید بریم اونجا و بهشبگیم بگیم که با سولوس مشکلی نداریم. اینکه اونم فقط یکی دیگه ازبخشِ همون زنهای جذابیه که همیشه باهاشون میگرده.» بخشِ آخر را با غیظ گفت.
«یادداشت برای خودم: غیظ نکن. اینجوری با کمی شانس، همهچیز برمیگرده به همون حالتِ قبل وطرفِ تولدم رو با خانوادههامون که برای این مراسم دورِ هم جمع شدن، با هم میگذرونیم.» از قبلیکی میزِ شام را رزرو کرده بود و فقط باید پیش از دعوتِ مهمانانش جوابِ لیث را میشنید.
«در بدترین حالت، حتی اگه اوضاع بینمون به خاطرِ این 'رابطهٔ سهنفرهٔ' اجباری درستغرقِ نشه، همیشه میتونم دوباره با لیث به هم بزنم. هنوزم یه کار دارم که بهشمرخصی برگردم و خانوادهٔ زینیا رو دارم که سرم رو بذارم رو شونهشون و گریه کنم.
«این مسئلهٔ مرگ و زندگی نیست. فقط باید قوی باشم و به خودمون یه شانسآروم بدم.» فکرِ یک جداییِ دیگر در واقع کامیلا را به وحشت میانداخت، اما پس اززنهای گذراندنِ زمانِ زیادی با لیث، بدونِ داشتنِ دستکم یک نقشهٔ احتیاطیِ آماده احساسِ امنیت نمیکرد.
سه تمرین و دو دوشِآروم بعد، به انبارِ خانهٔ ورهن وارپبهش کرد و از آن بیرون آمد.
آران همراه با اونیکس بهصحبت سمتش تاخت و گفت: «خالهبردنِ کامی! دلم برات تنگ شده بود!»
لریا با نگاهی ازخودراضی بهنفسهای آران که تاریخ را فراموشچشمانش کرده بود، گفت: «تولدت مبارک خاله!»
کامیلا بچهها را در آغوش گرفت و پیشانیشان را بوسید واشتباه گفت: «یادت موند! تو باهوشترین و بانمکترین دخترِ پادشاهی هستی، لریا.»بگیم در همین حین آران با عجله سعی میکرد اشتباهش را جبران کند.
رااز که خودش هم تاریخ را فراموش کردهباید بود، در دل از لریا تشکر کرد واونم گفت: «تولدت مبارک، کامیلا. چی باعث شده بیای اینجا؟»
«باید یه لحظهمیکرد با لیث صحبت کنم.صرفِ خونهست یا تو آزمایشگاه؟»
درحالیکه بهبیهوده اطراف نگاهشدن میکرد، پرسید.
امنیت قطعاً بهتر شده بود. ازمدام روزی که اورپال نیتش را اعلامبوده کرده بود، پادشاهانِ جنگل مراقبِ خانه بودند،
و هرگزبوده چشم ازگفت بچهها برنمیداشتند.
آرایههای جادوییِ اطرافشان چنان انرژیِ متراکمیزینیا ساطع میکردند که کامیلا میتوانست سیخمدام شدنِ موهای پشتِ گردنش را حس کند.
رااز پاسخ داد:برای «هیچکدوم. با الیناعمیقی و سولوس تو لوتیاست.»
کامیلا گفت: «اوه.» و به لباسهای شانسفکر و کفشهایش نگاه کرد که برای سی دقیقهآروم پیادهروی تا رسیدن به شهر اصلاً مناسب نبودند.
با وجودِ گردوخاک و آفتاب،آروم اگر پیاده میرفت غرق دراونجا خاک و عرق به آنجا میرسید.
رااز با افتخار روی دولورین زد و گفت: «نگران نباش، میتونمرابطهاش برسونمت. شانس آوردی، تازه داشتم میرفتم. کاروکاسبیم خیلی داره گسترش پیداباش میکنه و با این جنگ و قحطی، محصولاتم هیچوقت کافی نیستن.
«دارم میرم دهکدهٔ ننیا تا ببینم زمینیکشید هست که بتونم با یکم کمکِ لیثغرقِ به مزرعهٔ قابلکشت تبدیلش کنم یا نه.»
کامیلا بازیر نگرانی پرسید:بردنِ «بچهها چی؟»
رااز با خنده گفت: «رنا که همیشه اینجاست و سنتون هم کار میکنه. تازه، ما جانورانِاونم جادویی، جانورانِ امپراطور و حتی سپاهِ ملکه رو داریم. اونا جاشون امنه. ماییم که باید نگرانِشانس خودمون باشیم.» و در همان حال دستگاهِ جادویی به پرواز درآمد و فاصلهٔ لوتیا را بلعید.
«لطفاً بهشون بگو که برای شام برمیگردم و اگهسؤال چیزی لازم داشتن همیشه میتونن با آویزم باهام تماس بگیرن.»است رااز کامیلا را وسطِ دهکده، جلوی مغازهٔ زکل پیاده کرد.
کمی طول میکشید تا اعضای سپاهِ ملکه به آنهازیرِ برسند، اما آنجا جایش امن بود و آهنگر همشده میتوانست نشانش دهد که لیث را کجا پیدا کند.
کامیلا که از این شانسِ خوبمدام خوشحال بود، یکی از لبخندهای خیرهکنندهاشبوده را تحویلش داد و گفت: «ممنون، رااز!»
سپس، بعد از اینکه دولورین دور زد و در آسمان اوج گرفت،بگیم تیغهای از جنسِ آدامانت، اوریکالکومِ زرهِ اسکیلواکرش را شکافت. تیغه فقط پوستش راآخر خراشید و قطرهای خون از پشتش جاری کرد؛ کامیلا سرِ جایش خشکش زد.
ترس نبود که متوقفش کرده بود، بلکه آگاهی از این بود که تیغه یکی از شریانهای اصلیِاشتباه بدنش را نشانه رفته است. یک بریدگیِ کوچک کافی بود تا چنان سریع خونریزی کند که پسدیگه از کمتر از یک دقیقه، تنها درمانگری با توانِ اجرای جادوی ردهٔ ۴ بتواند او را نجات دهد.
صدایی سرد از لبانی خندان بیرون آمد: «یه صدا دربیار تا آخرینافتاده صدات باشه.» کامیلا قبلاً هرگز آن مرد را ندیده بود، اما اوکار طوری رفتار میکرد که انگار دوستانِ صمیمی هستند. «اگه فهمیدی سر تکون بده.»
کامیلا سر تکان دادبردنِ و با لبخندی برآیا لب، آدمربا را دنبال کرد.
بدتر از این را هم دیده بود و آموزشهای جیرنی باعث میشد بهمشکلی مهارتهایش اطمینان داشته باشد. این، و البته چوبدستیهای جادویی و ابزارهای کیمیاگریِ بیشماری کهیادداشت در آویزِ بُعدیاش ذخیره شده بود و میتوانست برای کشتنِ او به کار ببرد.
تنها چیزی کهمیکرد نیاز داشت، فرصتی برایصرفِ استفاده از آنها بود.
بعد از ثبتِ سفارش، تنهانفسهای کاری که لیث، الینا وچشمانش سولوس باید میکردند، صبر کردن بود.
رستورانِ گرگِ آسمانی ساختمانی دنج از چوبِ توپر بود.زدنشان صاحبش باید شکارچیِ ماهری میبود، چرا که غنائمش راباید روی دیوارها آویزان کرده بود تا مهمانانش آنها را ببینند.
عجیب آنکه با وجودِگفت نامِ رستوران، هیچ سرِباید گرگِ تاکسیدرمیشدهای آنجا نبود.
سولوس یکی ازمیکرد پیشخدمتها را متوقف کردصرفِ و دلیلش را پرسید.
زنِ جوان پاسخ داد: «سالها پیش، یه بایک نزدیک بود صاحبِ اینجا رو بکشه.غرقِ اون داشت جانور رو شکار میکرد تا جایزهای رو بگیره که بارونس راث برایروزی سرش گذاشته بود؛ جایزهای برای هر کسی که مدرکی بیاره که انتقامِ پسرش رو گرفته.
«حیف که بایک شکارچیِ خیلی ماهرتری نسبت به رئیسم بود و اونبوده نزدیک بود جونش رو سرِ جسارتش از دست بده. اگه یه رایِنداریم سرخ و شعلهور جونش رو نجات نداده بود، من الان بیکار بودم.
«همین باعث شد این اسم رو رویلعنتی رستوران بذاره و به همین دلیله کهنداریم هر کی گرگ شکار کنه، اینجا جایی نداره.»
بهمحضِ اینکه سولوس مطمئن شد پیشخدمت صدایشصرفِ را نمیشنود، ریز خندید و گفت: «یکی بایدزدنشان به محافظ بگه که یه کلوپِ طرفداران داره.»
الینا پرسید: «کلوپِ طرفداران چیه؟»
لیث گفت: «جاییه که آدمایی که یه نفرِ خاصزدنشان رو تحسین میکنن، دورِ هم جمع میشن.» و بهخاطرِ واردبریم کردنِ اصطلاحاتِ زمین به زبانِ موگار، به سولوس چشمغره رفت.