---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1841: برادرانِ هم‌رزم (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1841: برادرانِ هم‌رزم (بخشِ ۱)

0

لیث، سولوس و الینا آرام به سمتِ مقصدشان قدم‌زدنشان​ می‌زدند. از هیاهوی شهرِ پرجنب‌وجوش و گرمای خورشیدی که‌باید​ سرمای رخنه کرده در درونشان را پس می‌زد، لذت می‌بردند.

با این حال، درخشان‌ترین نور همیشه عمیق‌ترین سایه‌ها را‌بریم​ می‌انداخت و بسیاری از آن‌ها لیث را از فاصله‌ای آن‌قدر‌همون​ دور تعقیب می‌کردند که حتی حواسِ فراانسانی‌اش هم متوجهشان نشود.

شهرِ بلیوس،‌بیهوده​ تقریباً در‌شدن​ همان زمان.

کامیلا یهوال به تصویرِ ترحم‌انگیزِ خودش در آینه خیره شد و در‌بوده​ تلاشی بیهوده برای آرام شدن، نفس‌های عمیقی کشید. از کم‌خوابی زیرِ چشمانش‌نداریم​ گود افتاده بود، غرقِ عرق بود و چشمانش کاسهٔ خون شده بود.

با این حال نه از مأموریتی مرگبار برگشته بود و نه مجبور‌بگیم​ شده بود سه شیفت کار کند. تولدش بود و چند روزی مرخصی گرفته‌آخر​ بود تا خستگی در کند و این روز را با خواهرش جشن بگیرد.

چیزی که او را‌روزهای​ به این روز انداخته‌زیر​ بود، فقط استرس بود.

فکرِ دوباره دیدنِ لیث و دادنِ جوابِ نهایی‌کم‌خوابی​ دربارهٔ رابطه‌شان که از روزِ فرارش از برج‌کاسهٔ​ از او دریغ کرده بود، داشت دیوانه‌اش می‌کرد.

روزهای پس از صحبت با زینیا را صرفِ زیر سؤال بردنِ‌اشتباه​ رابطه‌اش با او کرده بود و مدام به این فکر می‌کرد که‌مشکلی​ آیا به هم زدنشان از طرفِ او اشتباه بوده است یا نه.

به آینه گفت: «آروم باش، لعنتی. فقط باید بریم اونجا و بهش‌بگیم​ بگیم که با سولوس مشکلی نداریم. اینکه اونم فقط یکی دیگه از‌بخشِ​ همون زن‌های جذابیه که همیشه باهاشون می‌گرده.» بخشِ آخر را با غیظ گفت.

«یادداشت برای خودم: غیظ نکن. این‌جوری با کمی شانس، همه‌چیز برمی‌گرده به همون حالتِ قبل و‌طرفِ​ تولدم رو با خانواده‌هامون که برای این مراسم دورِ هم جمع شدن، با هم می‌گذرونیم.» از قبل‌یکی​ میزِ شام را رزرو کرده بود و فقط باید پیش از دعوتِ مهمانانش جوابِ لیث را می‌شنید.

«در بدترین حالت، حتی اگه اوضاع بینمون به خاطرِ این 'رابطهٔ سه‌نفرهٔ' اجباری درست‌غرقِ​ نشه، همیشه می‌تونم دوباره با لیث به هم بزنم. هنوزم یه کار دارم که بهش‌مرخصی​ برگردم و خانوادهٔ زینیا رو دارم که سرم رو بذارم رو شونه‌شون و گریه کنم.

«این مسئلهٔ مرگ و زندگی نیست. فقط باید قوی باشم و به خودمون یه شانس‌آروم​ بدم.» فکرِ یک جداییِ دیگر در واقع کامیلا را به وحشت می‌انداخت، اما پس از‌زن‌های​ گذراندنِ زمانِ زیادی با لیث، بدونِ داشتنِ دست‌کم یک نقشهٔ احتیاطیِ آماده احساسِ امنیت نمی‌کرد.

سه تمرین و دو دوشِ‌آروم​ بعد، به انبارِ خانهٔ ورهن وارپ‌بهش​ کرد و از آن بیرون آمد.

آران همراه با اونیکس به‌صحبت​ سمتش تاخت و گفت: «خاله‌بردنِ​ کامی! دلم برات تنگ شده بود!»

لریا با نگاهی ازخودراضی به‌نفس‌های​ آران که تاریخ را فراموش‌چشمانش​ کرده بود، گفت: «تولدت مبارک خاله!»

کامیلا بچه‌ها را در آغوش گرفت و پیشانی‌شان را بوسید و‌اشتباه​ گفت: «یادت موند! تو باهوش‌ترین و بانمک‌ترین دخترِ پادشاهی هستی، لریا.»‌بگیم​ در همین حین آران با عجله سعی می‌کرد اشتباهش را جبران کند.

رااز که خودش هم تاریخ را فراموش کرده‌باید​ بود، در دل از لریا تشکر کرد و‌اونم​ گفت: «تولدت مبارک، کامیلا. چی باعث شده بیای اینجا؟»

«باید یه لحظه‌می‌کرد​ با لیث صحبت کنم.‌صرفِ​ خونه‌ست یا تو آزمایشگاه؟»

درحالی‌که به‌بیهوده​ اطراف نگاه‌شدن​ می‌کرد، پرسید.

امنیت قطعاً بهتر شده بود. از‌مدام​ روزی که اورپال نیتش را اعلام‌بوده​ کرده بود، پادشاهانِ جنگل مراقبِ خانه بودند،

و هرگز‌بوده​ چشم از‌گفت​ بچه‌ها برنمی‌داشتند.

آرایه‌های جادوییِ اطرافشان چنان انرژیِ متراکمی‌زینیا​ ساطع می‌کردند که کامیلا می‌توانست سیخ‌مدام​ شدنِ موهای پشتِ گردنش را حس کند.

رااز پاسخ داد:‌برای​ «هیچ‌کدوم. با الینا‌عمیقی​ و سولوس تو لوتیاست.»

کامیلا گفت: «اوه.» و به لباس‌های شانس‌فکر​ و کفش‌هایش نگاه کرد که برای سی دقیقه‌آروم​ پیاده‌روی تا رسیدن به شهر اصلاً مناسب نبودند.

با وجودِ گردوخاک و آفتاب،‌آروم​ اگر پیاده می‌رفت غرق در‌اونجا​ خاک و عرق به آنجا می‌رسید.

رااز با افتخار روی دولورین زد و گفت: «نگران نباش، می‌تونم‌رابطه‌اش​ برسونمت. شانس آوردی، تازه داشتم می‌رفتم. کاروکاسبیم خیلی داره گسترش پیدا‌باش​ می‌کنه و با این جنگ و قحطی، محصولاتم هیچ‌وقت کافی نیستن.

«دارم می‌رم دهکدهٔ ننیا تا ببینم زمینی‌کشید​ هست که بتونم با یکم کمکِ لیث‌غرقِ​ به مزرعهٔ قابل‌کشت تبدیلش کنم یا نه.»

کامیلا با‌زیر​ نگرانی پرسید:‌بردنِ​ «بچه‌ها چی؟»

رااز با خنده گفت: «رنا که همیشه اینجاست و سنتون هم کار می‌کنه. تازه، ما جانورانِ‌اونم​ جادویی، جانورانِ امپراطور و حتی سپاهِ ملکه رو داریم. اونا جاشون امنه. ماییم که باید نگرانِ‌شانس​ خودمون باشیم.» و در همان حال دستگاهِ جادویی به پرواز درآمد و فاصلهٔ لوتیا را بلعید.

«لطفاً بهشون بگو که برای شام برمی‌گردم و اگه‌سؤال​ چیزی لازم داشتن همیشه می‌تونن با آویزم باهام تماس بگیرن.»‌است​ رااز کامیلا را وسطِ دهکده، جلوی مغازهٔ زکل پیاده کرد.

کمی طول می‌کشید تا اعضای سپاهِ ملکه به آن‌ها‌زیرِ​ برسند، اما آنجا جایش امن بود و آهنگر هم‌شده​ می‌توانست نشانش دهد که لیث را کجا پیدا کند.

کامیلا که از این شانسِ خوب‌مدام​ خوشحال بود، یکی از لبخندهای خیره‌کننده‌اش‌بوده​ را تحویلش داد و گفت: «ممنون، رااز!»

سپس، بعد از اینکه دولورین دور زد و در آسمان اوج گرفت،‌بگیم​ تیغه‌ای از جنسِ آدامانت، اوریکالکومِ زرهِ اسکیل‌واکرش را شکافت. تیغه فقط پوستش را‌آخر​ خراشید و قطره‌ای خون از پشتش جاری کرد؛ کامیلا سرِ جایش خشکش زد.

ترس نبود که متوقفش کرده بود، بلکه آگاهی از این بود که تیغه یکی از شریان‌های اصلیِ‌اشتباه​ بدنش را نشانه رفته است. یک بریدگیِ کوچک کافی بود تا چنان سریع خونریزی کند که پس‌دیگه​ از کمتر از یک دقیقه، تنها درمانگری با توانِ اجرای جادوی ردهٔ ۴ بتواند او را نجات دهد.

صدایی سرد از لبانی خندان بیرون آمد: «یه صدا دربیار تا آخرین‌افتاده​ صدات باشه.» کامیلا قبلاً هرگز آن مرد را ندیده بود، اما او‌کار​ طوری رفتار می‌کرد که انگار دوستانِ صمیمی هستند. «اگه فهمیدی سر تکون بده.»

کامیلا سر تکان داد‌بردنِ​ و با لبخندی بر‌آیا​ لب، آدم‌ربا را دنبال کرد.

بدتر از این را هم دیده بود و آموزش‌های جیرنی باعث می‌شد به‌مشکلی​ مهارت‌هایش اطمینان داشته باشد. این، و البته چوب‌دستی‌های جادویی و ابزارهای کیمیاگریِ بی‌شماری که‌یادداشت​ در آویزِ بُعدی‌اش ذخیره شده بود و می‌توانست برای کشتنِ او به کار ببرد.

تنها چیزی که‌می‌کرد​ نیاز داشت، فرصتی برای‌صرفِ​ استفاده از آن‌ها بود.

بعد از ثبتِ سفارش، تنها‌نفس‌های​ کاری که لیث، الینا و‌چشمانش​ سولوس باید می‌کردند، صبر کردن بود.

رستورانِ گرگِ آسمانی ساختمانی دنج از چوبِ توپر بود.‌زدنشان​ صاحبش باید شکارچیِ ماهری می‌بود، چرا که غنائمش را‌باید​ روی دیوارها آویزان کرده بود تا مهمانانش آن‌ها را ببینند.

عجیب آنکه با وجودِ‌گفت​ نامِ رستوران، هیچ سرِ‌باید​ گرگِ تاکسیدرمی‌شده‌ای آنجا نبود.

سولوس یکی از‌می‌کرد​ پیشخدمت‌ها را متوقف کرد‌صرفِ​ و دلیلش را پرسید.

زنِ جوان پاسخ داد: «سال‌ها پیش، یه بایک نزدیک بود صاحبِ اینجا رو بکشه.‌غرقِ​ اون داشت جانور رو شکار می‌کرد تا جایزه‌ای رو بگیره که بارونس راث برای‌روزی​ سرش گذاشته بود؛ جایزه‌ای برای هر کسی که مدرکی بیاره که انتقامِ پسرش رو گرفته.

«حیف که بایک شکارچیِ خیلی ماهرتری نسبت به رئیسم بود و اون‌بوده​ نزدیک بود جونش رو سرِ جسارتش از دست بده. اگه یه رایِ‌نداریم​ سرخ و شعله‌ور جونش رو نجات نداده بود، من الان بی‌کار بودم.

«همین باعث شد این اسم رو روی‌لعنتی​ رستوران بذاره و به همین دلیله که‌نداریم​ هر کی گرگ شکار کنه، اینجا جایی نداره.»

به‌محضِ اینکه سولوس مطمئن شد پیشخدمت صدایش‌صرفِ​ را نمی‌شنود، ریز خندید و گفت: «یکی باید‌زدنشان​ به محافظ بگه که یه کلوپِ طرفداران داره.»

الینا پرسید: «کلوپِ طرفداران چیه؟»

لیث گفت: «جاییه که آدمایی که یه نفرِ خاص‌زدنشان​ رو تحسین می‌کنن، دورِ هم جمع می‌شن.» و به‌خاطرِ وارد‌بریم​ کردنِ اصطلاحاتِ زمین به زبانِ موگار، به سولوس چشم‌غره رفت.

ناولها | novelha.net