چپتر 2479: جنگِ قلمرو (بخشِ ۱)
0کویلا گفت: «در موردِ خبرِ نامزدیِاجازه فریا هم، بهتره بعضی وقتا اون آویزِکند لعنتیت رو برداری و خودت ازش بپرسی!»
آکادمیِ گریفونِداشته سفید، دربدنِ همان زمان.
پس از آنکه لیث کلاسِ جادوی خلأ را ناگهان نیمهکاره گذاشت، پروفسور زوگار واستور به دفترشدومین برگشت تا به کارهای اداری برسد. با توجه به سِمتِ رسمیاش، نقشش به عنوانِ رئیسِ بخشِ جادویبازتولدِ نور، و معاونِ رئیسِ آکادمیِ گریفونِ سفید، همیشه چیزی پیدا میشد که به توجهش نیاز داشته باشد.
بدنِ جدیدش به او اجازه میداد پیش از خستهشدن، سریعتر وظهورِ طولانیتر کار کند. با این حال، بیدلیل نبود که انزوای دفترشتازه را انتخاب کرده بود و کارها را با خود به خانه نمیبرد.
یکنواختیِ خستهکنندهٔ بررسی و امضای اسناد به او کمک میکرد تا ذهنش را ازاین گرسنگیای که چند هفته بود عذابش میداد، دور نگه دارد. غذا خوردن برای مدتی آنامضای را مهار میکرد، اما مقدارِ غذایی که نیاز داشت باعثِ سوءظنِ همکارانش میشد و زینیا
در دل فکر کرد: میدونستم اون داستان که بارداریِ الینا بهخاطرِ سنشکار تو خطره، یه مشت چرتوپرتِ محضه! با وجودِ نگهبانانی که از کامیلاخانه محافظت میکردند و پارانویای لیث، ادعای ظهورِ دومین گریفونِ طلایی باورپذیرتر بود.
«اما این یه سؤال پیش میاره. اگه وضعیت اضطراری بود، چرا از من کمک نخواست؟ تازه، چراطلایی لیث رفت کویر و بهجای من از کویلا کمک خواست؟ به خاطرِ اینه که به جادوی بازتولدِسالارک سالارک نیاز داشت و میدونست من نمیتونم برم اونجا، یا فقط میخواست منو از سرِ خودش باز کنه؟»
واستور مدتی به این سؤالات فکر کرد و سپس کارهایادعای اداری را با جادوگرانِ جوان تقسیم کرد و سهمِ خودشچرا را از طریقِ دروازهٔ وارپِ آکادمی به دوکنشینِ اعظمِ اساگور برد.
آنجا کارهای اداریِ بیشتری در انتظارش بود، اما دستکم چند دستیارِ شجاع داشت که میتوانستحال جانش را به آنها بسپارد. زینیا و باستانیها بیشترِ وظایفِ اداری را برایش انجام میدادند،اسناد پیشنویسِ قوانینِ پیشنهادیِ ملازمانِ واستور را میخواندند و در صورتِ لزوم آنها را ویرایش میکردند.
آنها محتوای هر درخواستِ تأییدشده را در یک جمله خلاصه میکردند و درخواستهایکند ردشده را از پیش مُهر میزدند، و تنها کاری که برای ارباب باقییکنواختیِ میگذاشتند این بود که آنها را بهصورتِ یکجا با جادوی آب امضا کند.
پس از آنکه خانوادهٔ سلطنتی مقامِ اشرافیِ بالاتر و بودجهٔ بیشتری به واستور اعطاادعای کرد، تغییراتِ بسیاری در منطقهٔ اساگور رخ داده بود. دروازههای وارپِ جدیدی باید ساخته میشد،بهجای جادههای بیشتری نیاز به نگهداری داشتند و از همه مهمتر، ایستگاههای قطار باید آماده میشدند.
بهعنوانِ نزدیکترین متحدانِ لیث، مناطقِ اساگور ومحافظت ارناس اولین جاهایی بودند که نخستین شگفتیهای جادوآهنگریِسؤال حاصل از نبوغِ مَگوسِ اعلی را دریافت میکردند.
این امر ایجاب میکرد که اربابانِ منطقه امکاناتِ مناسبی برای میزبانی از مسافرانِ در حالِ انتظار ونبود استراحتگاههایی برای تعویضِ شیفتِ کارکنان بسازند و البته، زمان و مسیرِ قطارها را تبلیغ کنند. کارِ زیادی میطلبیدچند که خانوادهٔ سلطنتی با طلای فراوان بودجهاش را تأمین میکرد و همه میخواستند سهمی از این کیک ببرند.
ملازمانِ اشرافزاده شبانهروز به دنبالِ جلبِ توجهِ اربابشان بودند و هرگاه او درکند دسترس نبود، به همسرش متوسل میشدند. بنا به درخواستِ واستور، زینیا اکنون یک بارونسخستهکنندهٔ بود و نامِ یهوال به فهرستِ نامهای اعطاشده از سوی تاج افزوده شده بود.
تمامِ کسانی که در گذشته پشتسرش بدگویی کرده بودند، اکنونکامیلا برای جبران میشتافتند و کسانی که نادیدهاش گرفته بودند، برایمیاره رفتارِ گذشتهشان بهانه میآوردند و سعی میکردند چاپلوسیاش را بکنند.
زینیا اکنون یک اشرافزادهٔ تمامعیار و همردهٔ آنها بود. محافظتِ فعالانهٔ واستور از فرزندانِ او روشن کرده بود که زینیا حتینخواست بیرون از اتاقِ خواب هم نفوذِ زیادی روی او دارد، و حالا دشمنانِ قدیمیاش دستوپامیزدند تا خودشان را در دلش جا کنند.سپس زینیا عاقلتر از این حرفها بود؛ با لبخند به آنها وقتِ ملاقات میداد و بهمحضِ اینکه آدابِ معاشرت اجازه میداد، مرخصشان میکرد.
زینیا مثلِ همیشه با آغوشجدیدش و بوسهای شیرین به استقبالشسریعتر رفت و گفت: «اینقدر زود برگشتی؟»
این هم یکی دیگر از کارهای روزمرهمیداد بود، اما چیزی که واستور هرگز ازاین آن خسته نمیشد. «امیدوارم اتفاقِ بدی نیفتاده باشه.»
واستور پاسخ داد: «هم آره، هم نه. لیث یه جور وضعیتِ اورژانسیِمیکردند پزشکی داشته و الان تو کویره. اومدم بهت خبر بدم چون خواهرتچرا ممکنه برای کنار اومدن با این وضعیت به حمایتت نیاز داشته باشه.»
شانههای واستور را گرفت ونگهبانانی با یافتنِ آرامش در لبخندِادعای او پرسید: «حالِ لیث خوبه؟»
واستور پاسخ داد: «خوبه. یهجورایی. به نظر میرسه نیروی زندگیش بهتر شده، اما از اونجاییحال که رفته پیشِ سالارک و از کویلا کمک خواسته، شرط میبندم داستانی که برای سلطنتیها تعریفکمک کرده، در بهترین حالت فقط ذرهای حقیقت توش داره و شایدم اصلاً هیچ حقیقتی نداشته باشه.»