چپتر 1050: خدایان و نگهبانان (بخشِ ۲)
0کویلا گفت: «این منطقی نیست. اگه نگهبانان واقعاً اینقدر قوی هستن، چرا میذارنبرای اینهمه اتفاقِ بد بیفته؟ مثلِ نظامِ قلادهٔ بردگی که دهها سال امپراطوریِ گورگون روگذشته گرفتار کرد، یا کشتارِ سالانهٔ بالکور. چطور میتونن همینطور بشینن و هیچ کاری نکنن؟»
فالوئل گفت: «این یه تصورِ اشتباهِ خیلی رایجه. فرقی نمیکنه از چه نژادی باشن،بهش مردم هروقت دربارهٔ نگهبانان چیزی میفهمن، اونا رو یه جور خدای خیرخواه میدونن کهتوضیح وظیفهشون مراقبت از اوناست. نگهبانان خدا نیستن و ذرهای به تکتکِ افراد اهمیت نمیدن.
«اونا نیروهای طبیعتان، تجسمِ اراده و هدفِ موگار، حالا این هدف هر چی که میخواد باشه. آیابزنند به یه گردباد میگید بیرحم؟ یا به بارون میگید سنگدل، چون بعد از آبیاریِ مزارع باعثِ طغیانِوقایعنامههای رودخونهها میشه؟ یا گرمای تابستون رو ناعادلانه میدونید؟ نه، و همین موضوع در موردِ نگهبانان هم صدق میکنه.»
فلوریا گفت: «قلادههای بردگی چی؟ هزاران نفر دهها سال مثلِ دامدرست زندگی کردن و مردن، با این حال لیگین میتونست با یه بشکنمیدهد زدن بهش پایان بده، درست همونطور که تایریس میتونست بالکور رو بکشه!»
فالوئل با صدایی آرام و شیرین صحبت کرد، مثلِ مادری که برای فرزندانشبرای توضیح میدهد چرا نباید به زغالهای گداخته دست بزنند: «دقیقاً به چه هدفی؟نگاه شما دارید با نگاه به گذشته حرف میزنید. اون زمان، مردم باورِ دیگهای داشتن.»
با تکانِ دستش، صفحاتی از وقایعنامههای باستانیِ امپراطوریِ گورگون روی هرمیتونست میز ظاهر شد تا آنها را بخوانند. طبقِ کتابهای تاریخ، مردمی کهشیرین در دورانِ قلادهٔ بردگی زندگی میکردند، آن زمان را عصرِ طلایی میدانستند.
همه بیشتر عمر میکردند و در رفاه بودند، چرا که جادوگران هر چه را که مردمِ امپراطوریِ گورگوندقیقاً — و نه فقط اشراف — نیاز داشتند، برایشان فراهم میکردند. جادوی بُعدی به همه اجازه میداد بدونِروی دروازهها آزادانه سفر کنند، جادوی آبوهوا هر برداشتی را پربار میکرد، و جادوی درمان همه را سالم نگه میداشت.
در آن کتابها، جادوگرانِ به بردگی گرفتهشده به خاطرِ فداکاریشان ستایش میشدند و بستنِ قلادهصدایی به گردنشان با بهانهٔ خیرِ جمعی توجیه میشد. برخلافِ اشراف، کشتنِ جادوگرانِ آزاد کارِ سختیهدفی بود و کسانی که تواناییِ استفاده از جادو را نداشتند، استعدادِ آنها را مزیتی ناعادلانه میدانستند.
یک نفر از آنها میتوانست صدها بیگناه راصدایی بکشد، بنابراین مردمِ امپراطوریِ گورگون فدا کردنِ آزادیِ عدهاینباید معدود را برای رفعِ نیازهای اکثریت، کارِ درستی میدانستند.
لیث گفت: «این چرندِ محضه!»
فالوئل گفت: «اینبکشه چیزیه که تاریخشیرین به ما یاد داده.»
«امروز، لیگین به خاطرِ رها کردنِ مردمش یه هیولای بیرحم به حساب میاد،تایریس اما به لطفِ همین کار، جادوگران یاد گرفتن چطور از خودشون دفاع کنن ودست اشرافیت در امپراطوری ریشهکن شده، تا جایی که حالا پیشرفتهترین کشور از نظرِ جادوییه.
«اگه اون زمان مداخله میکرد چی؟ مردمی که اینآرام کتابهایی رو که دارید میخونید نوشتن، به خاطرِ سلبِزغالهای ارادهٔ آزادشون، بهش میگفتن یه هیولای بیرحم و یه ظالم.
«تازه ازش میخواستن یه راهِ جایگزین برای رفاهشون فراهم کنه، چون ازبشکن نظرِ اونا، اون سدِ راهِ پیشرفتشون شده بود. علاوه بر این، جادوگرانصحبت مغرور میشدن و فکر میکردن حق دارن از حمایتِ اون برخوردار باشن.
«همین حرف رو میشه در موردِ بالکور هم زد. اون واقعاً آدمهای زیادی رو کشت،گداخته اما زاییدهٔ یه نظامِ فاسد بود که قربانیهای بیشماری به وجود آورد. لیث فقط بهداشتن این دلیل که بالکور درسِ عبرتی به همه داد، به یکی از اون قربانیها تبدیل نشد.
«حالا نظامِ آکادمی داره اصلاح میشه، جادوگران اجازه دارنپایان بر پایهٔ امتیازِ شایستگیشون به مقامِ اشرافی برسن، بدونِصحبت اینکه خاستگاهِ حقیرشون بهانهای برای بیارزش کردنِ دستاوردهاشون بشه.
«اگه تایریس اونو کشته بود، آدمهایی مثلِ کویلا و لیثشیرین برای ثبتنام تو یه آکادمی حسابی به دردسر میافتادن، چه برسهبزنند به فارغالتحصیلی. اونا به بالکورهای جدیدی تبدیل میشدن، اگه نگیم بدتر.»
لیث و کویلا آزار و اذیتها و بدگوییهای روزانهای را که در سالهای آکادمیبهش تحمل کرده بودند، بهخوبی به یاد داشتند. و آن وضع در حالی بود کهتوضیح لینجوس تمامِ تلاشش را برای محافظت از آنها میکرد و قانون هم طرفدارشان بود.
لیث به نانا فکر کرد وشیرین اینکه چطور اشرافِ حسود با وجودمیدهد استعدادِ شگرفش، زندگیاش را نابود کرده بودند.
نالروند پرسید: «کویرِ خون چطور؟»
فالوئل خندید و گفت: «دقیقاً نقطهٔ مقابلِ امپراطوریِ گورگونه. سالارک اونجا حاکمِ مطلقه،برای حرفش قانونه، مردمش در رفاهن و از وقتی خودش زمامِ امور رو به دستگذشته گرفته، کشور در صلحه. با این حال اون رو هم یه موجودِ بیرحم میدونن.»
فریا مات و مبهوتنفر پرسید: «چی؟ چرا؟ مگه الانحال نگفتید که مردم در رفاهن؟»
«آره، ولی هیچ نظری جز نظرِ خودش مهم نیست. تو کویر، یا تسلیم میشی یاگداخته میمیری. تمامِ قبیلههایی که برای یکپارچه کردنِ کویر مطیعِ خودش کرد، تمامِ کسایی که دوستداشتن دارن مسیرهای متفاوتی رو نسبت به چیزی که اون انتخاب کرده امتحان کنن، ازش متنفرن.»
فالوئل گفت: «همونطور که میبینید،میتونست مهم نیست چیکار کنید، دربده هر حال ازتون متنفر میشن.»
فلوریا پرسید:پایان «پس تکلیفِ پادشاهیِهمونطور ما چی میشه؟»
«دقیقاً اون وسط. تایریس پادشاهیِ گریفون رو ساخت و به تمامِ مردمِ دیگهزدن تو قارهٔ گارلن نشون داد که با همکاری زیرِ سایهٔ یه فرمانروای عادل،برای به چی میشه رسید. امپراطوریِ گورگون و کویرِ خون فقط راهِ اونو دنبال کردن.»
کویلا پرسید: «گفتید که هر نگهبانشیرین یه نقشی داره و قارهٔ گارلن سهتانباید از اونا رو داره. دقیقاً چیکار میکنن؟»
«لیگین، تایریس و سالارک جزوِ شش نگهبانِ اول هستن که یه زمانی با خدایانبکشه اشتباه گرفته میشدن. حتی قبل از اینکه نگهبان بشن، لیگین زندگیش رو وقفِ جمعآوریِبزنند دانش کرد، تایریس وقفِ پرورشِ استعداد، و سالارک وقفِ عملی کردنِ تمامِ کشفیاتِ جادویی.»
فالوئل گفت: «اونا بهترتیبدرست داناترین، مهربونترین و قویترینصدایی نگهبان به حساب میان.»
لیث با پوزخند گفت:نفر «مهربونترین؟ یعنی میگید بیمصرفترینمردن نگهبان افتاده به ما؟»
فالوئل سر تکان داد و گفت: «کاملاً برعکس. فکر میکنید دانشیتوضیح که لیگین جمع میکنه و سالارک به کار میبره از کجا میاد؟گذشته فقط به خاطرِ تایریسه که پادشاهیِ گریفون از زمانِ تأسیسش تو صلحه.»
«اون آکادمیها رو ساخت و به همه حقِ یادگیریِ جادو رو داد. این تایریسبکشه بود که جادو رو به لوکرا سیلوروینگ یاد داد، درست همونطور که لیگین به امپراتریسِدقیقاً جادو، میلیا گنیس آموزش داد، با این حال این دوتا نمیتونستن از این متفاوتتر باشن.»
«در حالی که میلیا فقط یه رهبرِ عالی برای مردمششیرین و قهرمانِ امپراطوریِ گورگونه، مَگوس سیلوروینگ تمامِ تخصصهایی رو که میشناسیدبزنند اختراع کرد و اونا رو با کلِ موگار به اشتراک گذاشت.»
«امپراطوری، کویر، و حتی قارهٔ جیرا، همهشون جادوی ردهٔ ۴ و ۵ رو ازبهش اون یاد گرفتن، با این حال دانشِ اون از تایریس اومده بود. نگهبانِ ما بهمیدهد سیلوروینگ کمک کرد تا آموزههاش رو گسترش بده و الان وضعِ همه به خاطرش بهتره.»
«جادوگرهای بدلی تونستن قدرتی رو مهار کنن که قبلاً فقطفرزندانش بیدارشدگان داشتن، و با اینکه شورا هرگز اینو اعتراف نمیکنه،شما آموزههای سیلوروینگ به ما هم کمک کرد تا پیشرفت کنیم.»
«قبلاً مجبور بودید کسی از تبارِ خودتون رو بیدار کنید، به اینهمونطور امید که مستِ قدرت نشن و لحظهای که به اندازهٔ کافی قوینباید شدن یا کهولتِ سن شما رو ضعیف کرد، سعی نکنن شما رو بکشن.»
«اما حالا در عوض، میتونیم وارثهامون رو حتی از بینِ جادوگرهای بدلی انتخاب کنیم، اونم بعد از اینکهزغالهای قضاوت کردیم با استعدادهاشون چیکار میکنن. جانورانِ امپراطور و فِیهایی که موفق نمیشن توسطِ پدر و مادرشون بیدار بشنصفحاتی و میراثشون رو به ارث ببرن، خودشون رو به شکلِ انسان درمیارن تا تو شش آکادمیِ بزرگ ثبتنام کنن.»
فالوئل گفت: «این تنها راهیه که برای یادگیریِ جادوی قدرتمند دارن.میتونست علاوه بر اون، ما چیزهای زیادی از جادوگرهای بدلی یاد گرفتیم وشیرین اونا ما رو وادار کردن تا به جای ازخودراضی شدن، پیشرفت کنیم.»
«تعجب میکنید اگه بدونید وقتی تایریس اومد تا تلاشتون برای نجاتِ جونِمیدهد محافظ رو تماشا کنه، اسکارلتِ اسکورپیکور بهش تعظیم کرد، در حالی که اسکارلتمیزنید هیچ ابایی نداشت که برای رسیدن به انتقامش از بالکور، با سالارک بجنگه؟»
«فکر میکنید چرا بقیهٔ خدایان فراموش شدن،زدن اما تمامِ نژادها وقتی به درگاهِ مادرِ بزرگصدایی دعا میکنن، هنوز نامِ تایریس رو صدا میزنن؟»