چپتر 2430: فصل 2430
0کامیلا گفت: «خدایان، کاش سولوس اینجا بود.صرفِ تو رو میکشوند تو اون آزمایشگاهِ لعنتیتنورِ و منم پنج دقیقه آرامش پیدا میکردم!»
سولوس پرسید:نیاز «امم، سلامخوش بچهها. بدموقعی اومدم؟»
کامیلا سر تکان داد: «خیلی بد،کردند سولوس. به خدایان قسم، لیث، اگه آدمآرام نشی، به سولوس زنگ میزنم و— سولوس!»
همین که مغزِ کامیلا وقایعِ جاری را از میانِکافی مهِ خشمی که احاطهاش کرده بود پردازش کرد، دعوالگدِ را از یاد برد و به گروه خوشامد گفت.
با خیالی آسوده نفسش رابودند بیرون داد: «چقدر خوبه کهکافی برگشتین. این دفعه چقدر قراره بمونید؟»
سولوس او را در آغوش گرفت وبرات گفت: «فقط در حدی که تجدیدِ قوا کنیمفیزیکی و به همه سلامی بکنیم. بقیهٔ خانواده کجان؟»
لیث در حالی که منتظرِ نوبتش بود، جواب داد: «آران و لریا تو کویرن تا به کلاساشون برسن،بودند مامان و بابا هم رفتن لوتیا تا به محصولات و مزرعه سر بزنن. فصلِ برداشت نزدیکه و اگهالاغ میخوایم از سومین قحطیِ پیاپی جلوگیری کنیم، پادشاهی به هر چقدر غذا که بتونه پیدا کنه نیاز داره.»
«خوش اومدی، سولوس. خیلی دلم برات تنگ شده بود.»کافی وقتی همدیگر را بغل کردند، تماسِ فیزیکی بهبودیِ سولوسلگدِ را سرعت بخشید و اعصابِ هر دو را آرام کرد.
هر دو استرسِ زیادی روی هم تلنبار کردهحضورِ بودند، اما صرفِ حضورِ دیگری کافی بود تامحو این استرس مثلِ مه زیرِ نورِ خورشید محو شود.
تیستا لگدِ آرامی به اواومدی زد و حقش را طلبوقتی کرد: «من چی، الاغ؟ من خواهرتم.»
حرفش باعث شد تیستا ضربهای به پیشانیاش بزند. لیث اوسرعت را بغل کرد و گفت: «دلم برات تنگ نشده بود،صرفِ ولی خیلی نگرانت بودم. تصمیم گرفتی با نیروی زندگیت چیکار کنی؟»
تیستا آه کشید: «هنوز نه.»
لیث در جوابِروی سلام، فقط سراما تکان داد: «نایکا.»
طبیعتِ پارانوئیدش باعث میشد به خاطرِ حضورِ سپیده محتاط باشد و اینبغل کار خونآشام را عمیقاً آزرده کرد. لیث با دقت تعاملاتشان را به حداقلِبودند ممکن میرساند تا نگذارد آن سوار از فنِ تنفسش روی او استفاده کند.
بعید بود سپیده بتواندهمدیگر چیزی دربارهٔ برج بفهمد، امابهبودیِ لیث نمیخواست هیچ ریسکی بکند.
نایکا پیراهنش را باز کرد و کریستالِ سفیددیگری را در حالی که زیرِ پوستش ناپدید میشد نشانتیستا داد: «خوب نگاه کن، عوضیِ بیادب! الان راضی شدی؟»
لیث در حالی که با خیالی آسودهصرفِ نفسش را بیرون میداد و به درستینورِ به او خوشامد میگفت، جواب داد: «آره.»
پس از آن، تازهترین خبرها را با هم در میانوقتی گذاشتند. لیث همهچیز را دربارهٔ مشکلاتِ شغلِ کامیلا و تصمیمشآرام برای تدریسِ جادوی خلأ در آکادمیِ گریفونِ سفید به آنها گفت.
در عوض، سولوس ازهمدیگر قصدش برای تبدیل کردنِ ادامهٔبهبودیِ سفرشان به یک تعطیلات گفت.
کامیلا سر تکان داد: «ایدهٔ فوقالعادهایه، سولوس. تو لایقِکافی یه استراحتِ واقعی هستی و تا وقتی به این احمقآرامی چسبیدی، همیشه آخرش مجبوری روی یه پروژهٔ جانبی کار کنی.»
لیث مجبور شد اعتراف کند: «متأسفانه حق باحضورِ اونه. بیاید بریم پیشِ مامان. از وقتی بامحو اون گلهٔ هیولاها جنگیدین، از نگرانی براتون نصفهجان شده.»
سولوس سر تکان داد:خوش «عجله نکن. کامی، میشهتنگ یه نگاه به بچه بندازم؟»
کامیلا به تمامِ ارادهاش نیاز داشت تا از سرِ کلافگی نفسش را بیرون ندهداسترسِ و به این درخواست چشمغره نرود. لیث دستکم ساعتی یک بار الیسیا را چک میکرد.محو و اگر یکی از اقوام به دیدنشان میآمد و میخواست بچه را ببیند، حتی بیشتر.
زورث و بیترا مهمانانِ همیشگیِ عمارت بودند،حضورِ چرا که با غیبتِ سولوس، رایجو دیگرخورشید نمیترسید که با حضورش دردسر درست کند.
سولوس اززیادی فنِ تنفسش، برکتِبودند آسمان، استفاده کرد،
الیسیا حالا حدودِ ۱۰ سانتیمتر قد داشت و چیزی نماندهوقتی بود هستهٔ مانایش به رنگِ سرخ برسد. دستها و پاهایش کاملاًاسترسِ شکل گرفته بودند و هر کدام به پنج انگشت ختم میشدند.
چشمانِ سولوس پر از اشکبغل شد: «به جانِ مادرم، خیلیسرعت خوشگله. میشه لطفاً دگردیسی کنی؟»
حرفهایش لرزه برتلنبار تنِ کامیلا انداخت، اماحضورِ خواستهاش را انجام داد.
با پوشیده شدنِ پوستش از فلس، پوستِ الیسیا هم چنین شد. ناخنهای کوچکش به چنگالخورشید تبدیل شدند و گوشهایش ناپدید شد و دمی کوتاه روی کمرش جای آنها را گرفت. سپسولی کامیلا هیبتِ اژدهایی و مسخشده به خود گرفت و نوزاد هم همراه با مادر تغییر کرد.
سولوس فینفیننیاز کرد وخوش گفت: «ممنون، کامی.»
باورم نمیشه اینقدر کم دور بودم و با این حالسرعت اینهمه چیز رو از دست دادم. خیلی دلم میخواد اینجا بمونمحضورِ و پیشت باشم، کوچولو، اما اول باید به فکرِ خودم باشم.
ببخشید که دارم مثلبودند لیث رفتار میکنم. قولدیگری میدم برات جبران کنم.
و بدین ترتیب، پس از دیداری کوتاه ازحضورِ مزرعهٔ ورهن برای سر زدن به رااز، الینا وشود نوزاد، سولوس و بقیه به زالما نقلمکان کرده بودند.
شهرِ بندریِ کوچکی بود که در کنارِ اقیانوسِ ارسمان ساخته شده بود؛ اقیانوسی کهتماسِ قارهٔ جیرا را از گارلن جدا میکرد. این شهر دورترین نقطهٔ ممکن از خطوطِحضورِ مقدمِ پیشین بود و مکانی بینقص برای فراموش کردنِ تمامِ نگرانیهای دخترها به شمار میرفت.
از زمانِ اختراعِ جادوی بُعدی، جنگهای دریایی و سفر با کشتی منسوخ شدهآرام بود. تنها قایقهای لنگرانداخته در بندرگاه متعلق به ماهیگیران و شرکتهای مسافرتی بودزیرِ که تورهای آبهای عمیق برگزار میکردند و مردم را بینِ جزایر جابهجا میکردند.
به خاطرِ تابستان هوا گرم بود، اما بیدارشدگان بهسختی آن را حس میکردند و غددِ تعریقِشود یک خونآشام هم مثلِ بقیهٔ بدنش مرده بود. تجارتِ زالما در سه سالِ گذشته بیوقفه رونقبودم داشت و اگر به خاطرِ پایانِ اخیرِ جنگ نبود، حتی مجللترین هتلها هم رزرو شده بودند.
هم در دورانِ قحطی و هم در طولِ درگیریها، تواناییِ تأمینِ غذا خارج از جیرههایخورشید تعیینشده، افرادِ زیادی را به زالما کشانده بود. ماهیگیری به شهروندان کمک کرده بود تانشده از جیرهبندیِ غذا رنجِ زیادی نبرند و پولِ خوبی به جیبِ ماهیگیران سرازیر کرده بود.
هر کسی میتوانست چوبِ ماهیگیری به دست بگیردتنگ و با کمی شانس، بهاندازهٔ یک وعدهٔ غذایی ماهیسرعت بگیرد و بقیهاش را برای کمی پولِ بیشتر بفروشد.
سولوس تصمیم گرفت در کراکنِ کبابی بماند؛ هتلی درجهیک که به خاطرِ منظرهٔ رو بهزیادی اقیانوس و منوی غذاهای دریاییاش شهرت داشت. فقط نگاه کردن به نقاشیهای دیواریِ باسلیقهای کهشود لابی را تزئین کرده بودند و یونیفرمهای شیکِ کارکنان، باعث میشد کیفِ پولِ لیث خونریزی کند.
خوشبختانه او آنجا نبود، بنابراین سولوسصرفِ هنگامِ بررسیِ قیمتِ سوئیتها، تنها سوزشِزیرِ خفیفی در پسِ ذهنش احساس کرد.
پرسید: «مثلِزیادی همیشه یه اتاقبودند برای همه، درسته؟»
تیستا از روی خجالت سرش را خاراندبرات و گفت: «راستش دوتا. اگه این یه تعطیلاته،فیزیکی دلم میخواد حداقل عصرا رو با دوستپسرم بگذرونم.»
سولوس با حیرت نفسش را تو دادتماسِ و گفت: «به جانِ مادرم! نایکا، شنیدی؟استرسِ تیستا همین الان بودیا رو دوستپسرش صدا کرد!»
خونآشام سقلمهای بهتلنبار تیستا زد وصرفِ گفت: «دمت گرم، خواهر.»
تیستا نفسِ عمیقی کشیدتلنبار تا آرام شود: «اون که...دیگری یعنی، اون... لطفاً اینجا نه.»
تازه آن موقع بود که سولوس به یاد آوردشده کجا هستند و متوجهِ نگاهِ سرگرمِ مسئولِ پذیرش شدبخشید که طبقِ برچسبِ نامِ روی جیبِ سینهاش، اورتا نام داشت.
زنی در اواسطِ سیسالگی بود، با موهای قهوهایِ روشن که دماسبی بسته شدهآرام بود و چشمانِ بلوطیرنگی که از شوقِ شنیدنِ شایعهای میدرخشید؛ شایعهای که میخواست براینورِ خالی کردنِ حرصِ خدمت به آدمهای پولدار و عجیبوغریب، با همکارانش در میان بگذارد.
سولوس گفت: «دوتا سوئیت، لطفاً. بهترین اتاقهاتونحضورِ رو تو بالاترین طبقهٔ موجود بهمون بدید.خورشید میخوام صبح طلوعِ خورشید رو روی اقیانوس ببینم.»