---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1291: سه شاخهٔ جادو (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1291: سه شاخهٔ جادو (بخشِ ۱)

0

پسرکِ اصطبل‌بان تا به حال جادوگری ندیده‌کرد​ بود و پرسید: «شما جادوگرید؟» جادوگران هم‌فرار​ مثلِ اشراف‌زادگان از مسیرهای تجاری استفاده نمی‌کردند.

لیث در حالی که اونیکس و آبومینوس خودشان به سمتِ دو غرفهٔ خالی می‌رفتند، گفت:‌کرده​ «یه جورایی. پولِ هر خسارتی رو می‌دم و هر آسیبی رو که جانورام بزنن درمان می‌کنم.‌پیشخدمتی​ ولی اگه سعی کنی سرم کلاه بذاری، می‌شه آخرین اشتباهت. من همه‌جا چشم و گوش دارم.»

پسرکِ اصطبل‌بان آبِ دهانش را قورت داد و با چشم‌جابه‌جاییِ​ حرکاتشان را دنبال کرد. می‌ترسید اسب‌ها وحشت کنند و در‌اشغال​ تلاش برای فرار به خودشان آسیب بزنند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

وقتی برگشت،‌حرکاتشان​ لیث و‌کرد​ بچه‌ها رفته بودند.

داخلِ دیگِ داغ به گرمیِ اصطبل‌ها بود، اما بوی بسیار‌وحشت​ بهتری می‌داد. کنارِ دیوارها میزها و نیمکت‌های بلندی چیده شده بود،‌وقتی​ در حالی که وسطِ طبقهٔ همکف پر از میزهای چهارنفره بود.

اولی میزبانِ خدمهٔ کاروان‌ها و محافظانشان بود و اربابانشان از دومی برای لذت بردن‌اشغال​ از غذای بهتر و حریمِ خصوصی استفاده می‌کردند. شب‌هنگام میزها را جمع می‌کردند و‌منوی​ رستوران به مسافرخانه‌ای ارزان برای مسافرانی تبدیل می‌شد که توانِ پرداختِ هزینهٔ اتاق را نداشتند.

کف‌پوشِ چوبی مات بود و از جابه‌جاییِ صندلی‌ها پر از خط‌وخش شده‌خط‌وخش​ بود، اما تمیز بود. شومینه‌ای بزرگ بخشِ میانیِ دیوارِ غربی را اشغال‌جانور​ کرده بود که چند سر و پوستِ جانور روی آن آویزان بود.

یا صاحبِ اینجا شکارچیه،‌کرد​ یا روشِ عجیبی واسه‌کنند​ نمایشِ منوی گوشتشون دارن.

پیشخدمتی بلوند با صورتی پر از کک‌ومک، با دیدنِ سه نفر با لباس‌های ساده‌فرار​ که پشتِ یکی از میزهای وسط نشسته بودند، می‌خواست از آن‌ها بخواهد به یکی‌داغ​ از نیمکت‌های کناری بروند که متوجهِ چند چیز شد که با عقل جور درنمی‌آمد.

آن‌ها بوی بدی نمی‌دادند، روی لباس‌هایشان حتی یک ذره گردوخاک نبود و‌دیوارِ​ مردِ قدبلند بسیار جوان‌تر از آن بود که پدرِ بچه‌ها باشد. بچه‌ها‌روشِ​ هم به‌نوبهٔ خود بیش از حد برنزه بودند که اهلِ آن حوالی باشند.

پیشخدمت با بهترین لبخندش پرسید: «به دیگِ داغ خوش اومدید.‌جابه‌جاییِ​ امروز چی می‌تونم براتون بیارم؟» و در همان حال منوها‌اشغال​ را از جیبِ پیش‌بندش بیرون آورد و به آن‌ها تعارف کرد.

او متوجهِ حلقه‌های غیرقیمتیِ بیش از حدِ روی دستانِ لیث شد و پینه‌های‌بزنند​ دستانش هم بیشتر از آنکه به یک کارگر بخورد، به یک جنگجو می‌خورد.‌گرمیِ​ در چشمِ افرادِ عادی، کریستال‌های جادویی شبیه به تکه‌های خوش‌تراشِ شیشهٔ رنگی بودند.

لیث گفت: «برای هر کدوممون یه سوپِ‌کرد​ رنگین‌کمان، یه اردکِ کباب‌شده، دو پرس سیب‌زمینیِ‌فرار​ تنوری و برای نوشیدنی هم آب. ممنون.»

آران شکایت‌چوبی​ کرد: «من‌جابه‌جاییِ​ سوپ نمی‌خوام!»

لریا گفت: «من نمی‌خوام سیب‌زمینیامو‌اتاق​ باهاش شریک بشم! همیشه سعی‌جابه‌جاییِ​ می‌کنه همه‌شون رو برای خودش برداره.»

لیث جواب داد: «و من هم نمی‌خوام یه کلمهٔ دیگه بشنوم. دارید جلوی‌بزنند​ این خانمِ محترم آبروی ما رو می‌برید. ما اینجاییم تا یه غذای سبک‌گرمیِ​ بخوریم، وگرنه خوابتون می‌بره و بیشترِ روشناییِ روزِ باقی‌مونده رو از دست می‌دیم.»

پیشخدمت عادت نداشت در آن حوالی بچه‌ای ببیند، چه برسد به چنین افرادِ عجیبی.‌فرار​ در آن سن‌وسال، جسارتِ فرزندِ یک تاجر تا الان با کتک از او گرفته‌داغ​ شده بود، در حالی که یک اشراف‌زاده اصلاً اهمیتی نمی‌داد که پیشخدمت چه فکری می‌کند.

بچه‌ها تعظیمِ کوچکی به پیشخدمت کردند‌خط‌وخش​ که باعث شد چشمانش از تعجب‌دیوارِ​ گرد شود: «به‌خاطرِ بی‌ادبیمون معذرت می‌خوایم.»

پس از آن، سرویس‌دهی سریع و پرس‌های غذا پرملات بود. سوپ نامش‌خط‌وخش​ را مدیونِ انواعِ مختلفِ سبزیجاتِ رنگیِ خُردشده‌ای بود که روی سطحش شناور‌جانور​ بودند، اما این بار آن‌ها را به شکلِ گل بُرش داده بودند.

اردک بزرگ و چرب بود و بشقاب‌های سیب‌زمینی لبالب پر شده‌فرار​ بودند. نیازی به گفتن نبود که بشقاب‌ها تمیز به آشپزخانه‌ها برگشتند‌بودند​ و بچه‌ها پیش از آنکه لیث بتواند صورت‌حساب را بخواهد، خوابشان برد.

لیث پرسید: «اگه تا یکی‌حرکاتشان​ دو ساعت دیگه اتاق رو‌وحشت​ تحویل بدم، تخفیفی هم داره؟»

پیشخدمت پول‌ها را شمرد و در‌خط‌وخش​ حالی که از انعام راضی بود، گفت:‌غربی​ «متأسفم، اما من قیمت‌ها رو تعیین نمی‌کنم.»

لیث در نهایت با اینکه چند ساعت بعد آنجا را ترک کرد، پولِ یک شبِ‌بزرگ​ کامل را پرداخت. سعی کرد با بالا رفتن از دیواره‌های کوه به جای استفاده از مسیرها،‌عجیبی​ زمانِ ازدست‌رفته را جبران کند، اما آن‌همه پریدن باعث شد بچه‌ها تقریباً ناهارشان را بالا بیاورند.

به‌محض اینکه خستگی بر شگفتیِ لریا از تمامِ بوها و‌برای​ رنگ‌های ناآشنای کوهِ سارتاک غلبه کرد، پرسید: «چرا مجبوریم پیاده‌بچه‌ها​ بریم؟ نمی‌تونیم دوباره پرواز کنیم یا حداقل سوارِ آبومینوس بشیم؟»

اول از ایدهٔ کوهنوردی خوشش آمده بود چون‌می‌ترسید​ به او حسِ هدفمندی می‌داد، اما حالا فهمیده‌بزنند​ بود که راه رفتن در دشت‌ها خیلی آسان‌تر است.

لیث جواب داد: «فقط یه بدنِ‌خط‌وخش​ قوی می‌تونه جادوی قدرتمند رو تحمل کنه.‌غربی​ یادتون نمیاد حتی خاله کویلا چقدر قویه؟»

حتی پیش از شروعِ کارآموزی‌اش با فالوئل،‌کف‌پوشِ​ تمرینِ جادوآهنگری و طلسم‌های ردهٔ ۵ او‌شومینه‌ای​ را از رااز هم قوی‌تر کرده بود.

آران نفس‌نفس‌زنان گفت: «پس این بخشی از تمرینمونه، درسته؟» به یاد آورد که‌بزنند​ چطور تمامِ قهرمانانِ داستان‌های محبوبش مجبور بودند برای قوی‌شدن سخت تلاش کنند و آرزو‌اصطبل‌ها​ می‌کرد کاش او هم می‌توانست با یک مونتاژِ تمرینی، از تمامِ این عرق‌ریختن‌ها بگذرد.

لیث برای جذاب‌تر کردنِ اوضاع جواب‌دنبال​ داد: «درسته. کسی که بیشتر مقاومت‌تلاش​ کنه احتمالاً استعدادِ بیشتری تو جادو داره.»

بچه‌ها لحظه‌ای به هم نگاه کردند و بعد از آن، نفسشان را برای پیاده‌روی نگه‌کرده​ داشتند، چون هیچ‌کدام نمی‌خواستند اولین نفری باشند که تسلیم می‌شود. به لطفِ بینشِ حیات، لیث می‌توانست‌پیشخدمتی​ ببیند چه زمانی سرزندگی‌شان ضعیف می‌شود و با یک میان‌وعدهٔ شکلاتی، استراحتی به‌موقع به آن‌ها می‌داد.

بعد از اینکه لیث آران را روی‌کف‌پوشِ​ پشتِ اونیکس نشاند و محکم به زین‌شومینه‌ای​ بست، آران گفت: «هنوز می‌تونم راه برم.»

لیث در حالی که همین کار را‌وحشت​ برای لریا می‌کرد، جواب داد: «می‌دونم، اما‌اما​ باید توانت رو برای اولین درَست نگه داری.»

به لطفِ فیزیکِ بدنیِ تقویت‌شده‌اش و یورتمه‌رفتنِ جانورانِ جادویی، به ارتفاعِ بیش‌تلاش​ از دو کیلومتر رسیدند و زمانی که هنوز یکی دو ساعت از‌رفته​ روشناییِ روز باقی مانده بود، فضای بازِ بزرگی مناسبِ هدفشان پیدا کردند.

علف‌های بلند زمین را برای استراحتشان‌خط‌وخش​ نرم می‌کرد و جویباری که به یک‌غربی​ دریاچه می‌ریخت، تمامِ نیازهایشان را برآورده می‌کرد.

لیث به چشمانشان نگاه کرد و متوجه شد که بچه‌ها خسته و گرسنه‌اند،‌تمیز​ اما حاضر نیستند این چالش را رد کنند: «قبل از برپا کردنِ کمپ، می‌خوام‌صاحبِ​ اصولِ اولیهٔ جادو رو همون‌طور که تو سال‌ها تجربه‌ام یاد گرفتم، بهتون یاد بدم.»

«می‌تونیم عناصر رو به سه شاخه تقسیم کنیم. نور و خاک عناصرِ‌آسیب​ آفرینش هستن. هدفشون خلق و پرورشِ زندگیه. می‌تونید از اونا برای آسیب‌دیگِ​ رسوندن به دیگران استفاده کنید، اما این کار به سوءنیتِ شما نیاز داره.»

لیث از هر دو عنصر استفاده کرد تا خاکِ اطرافِ‌وحشت​ یک گلِ در حالِ پژمردن را با موادِ مغذی غنی‌نیفتاد​ کند و باعث شد گل به‌سرعت آن‌ها را جذب کند.

ساقهٔ خمیده صاف شد و رنگِ‌خط‌وخش​ گلبرگ‌های باقی‌مانده‌اش چنان طراوتی گرفت که‌دیوارِ​ گویی گل تازه شکوفه داده بود.

«بعد، عناصرِ توازن رو داریم؛ باد و آب. اونا بسته به اینکه چطور ازشون‌شومینه‌ای​ استفاده کنید می‌تونن پرورش بدن یا نابود کنن، درست مثلِ یه دستِ باز که‌اینجا​ می‌تونه برای نوازش یا سیلی زدن به کسی استفاده بشه. تفاوت تو قدرتِ پشتِ حرکته.»

لیث تندبادی پدید آورد که عطرِ گلِ جان‌گرفته را به‌برای​ مشامِ بچه‌ها رساند و بعد آن را به یک تیغهٔ‌بچه‌ها​ باد تبدیل کرد و ساقه را از وسط قطع کرد.

ناولها | novelha.net