چپتر 1425: پر کردنِ خلأ (بخشِ ۱)
0پس از اینکه فهمید چه بر سرِ کوچکترینخاص پسرش آمده، فالوئل چند روزی خودش را درجانورِ لانهاش حبس کرد تا برای او سوگواری کند.
شورا از اتفاقی که افتاده بود احساسِ گناه میکرد و به او پیشنهادِنیاز غرامت داد. بالاخره، اگر وقتی ولادیون از آنها کمک خواسته بود مداخله میکردند،همتایانشان شاید نقشهٔ دیوانهوارِ زدروس را برملا میکردند و بسیاری از جوانانشان هنوز زنده بودند.
سدرا اولین فرزندی نبود که فالوئل داغش را میدید، اما این موضوعحال باعث نمیشد کمتر از آنها کینه به دل بگیرد. او شورا راشوند بهطورِ کلی و تمامِ تبارهای نگهبان را بهطورِ خاص برای بیمبالاتیشان مقصر میدانست.
از گزارشِ لیث روشن بود که اگر اینهمهسربلند جانورِ امپراطورِ همفکر نبودند که با شاگردانشان مثلِ تفالهٔبنابراین موگار رفتار کنند، پدرِ تمامِ وایورنها هرگز موفق نمیشد.
پس از اتفاقاتِ سرزمینهای گرفته، شورا تصمیم گرفته بود قوانینمقصر و محافظتهای مربوط به جوانانشان را دوباره بررسی کند، به اینمثلِ امید که راهی بیابند تا چنین فاجعهای دیگر هرگز تکرار نشود.
قیسالِ وایورن در نهایت همانطور که همیشه میخواست، جای پدرش رابزرگِ گرفت. تبارِ وایورن به یک بزرگِ جدید در شورا نیاز داشتنداشتند و خواهر و برادرانِ بزرگترش هیچ تمایلی به دخالت در سیاست نداشتند.
با این حال میخواستند در میانِ همتایانشان سربلند باشند و از لکهٔحال ننگی که زدروس بر دامانِ همهشان انداخته بود خلاص شوند، بنابراین همشوند رازِ هستهٔ بنفش و هم مقدماتِ جادوی روح را به قیسال آموختند.
در آن مدت، فالوئلحال فقط ملاقاتِ دوستانش، مانند فیلایباشند بهیموث، و لیث را میپذیرفت.
حتی در اوجِ سوگواریاش میدانست که تیاماتِ جوان، در میانِ حوادثِمیدانست تلخی که از سر گذرانده بود، دگردیسیِ هستهٔ بنفش و جداییتفالهٔ از کامیلا، به تمامِ راهنماییهایی که میتوانست دریافت کند نیاز داشت.
با رفتنِ اسکارلت و کالّا، هیچکس نبود که آنقدر به او اعتماد داشته باشدداشت که بیشتر از بازیهای سیاسی، نگرانِ او باشد. فیلا زنِ بزرگی بود، اما کرسیاشباشند در شورا روی تمامِ کارهایش اثر میگذاشت و لیث در وضعیتِ ضعیفشدهاش طعمهٔ آسانی بود.
«میدونم این احمقانهترین سؤال تو موگاره، ولی بههرحال باید بپرسم. امروز حالت چطوره؟» لیث دوهمتایانشان روز بعد از جداییاش به دیدنِ او رفته بود، اما فالوئل سه روز پیش از طریقِروح کالّا از سرنوشتِ سدرا باخبر شده بود، همان شبی که لیث لایتکیپ را ترک کرده بود.
فالوئل که میانِ بطریهای الکل ومیانِ بشقابهای شیرینی روی کاناپهٔ محبوبش لمدامانِ داده بود، گفت: «افتضاحم. تو چطوری؟»
لیث کاسهٔ بزرگی پر از نوعی خامهٔنگهبان غلیظ به سمتش گرفت و گفت: «منم همینطور.اینهمه امیدوارم این کمک کنه. مراقب باش چون سرده.»
نیمی از آن قهوهایِ تیره بودمیخواست و نیمِ دیگرش سفیدِ شیری، و هرنیاز دو با تکههای شکلات پوشیده شده بودند.
پرسید: «ایننیاز چیه؟» بوی شیرینیبرادرانِ به مشامش میرسید.
لیث در حالی که یکی از بطریهای فالوئل را برمیداشت،لکهٔ جواب داد: «بهش میگم بستنی. بعد از جدایی معجزه میکنه،بنفش برای همین فکر کردم شاید برای سوگواری هم بهت کمک کنه.»
کاسهای برای خودش از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد، مقدارِ زیادی اژدهایمیدانست سرخ روی بستنی ریخت، و پیش از آنکه از کلوچههای شکلاتیِتفالهٔ گرد برای برداشتنِ بستنی استفاده کند، آنها را با هم مخلوط کرد.
فالوئل پرسید:وایورن «برای نوشیدنهمانطور زود نیست؟»
«دو ساعتی میشه کهخواهر خورشید غروب کرده. برایتمایلی من بهاندازهٔ کافی دیره.»
حسابِ زمان از دستش در رفته بود، اما چون به انقلابِ زمستانیدامانِ نزدیک بودند، هوا زود تاریک میشد. با این حال فالوئل هم باقیسال او همراهی کرد و دسرِ عجیب را با الکل و بدونِ آن چشید.
«خدایانِ بزرگ، این خیلیکلی خوشمزهست. تا حالا بهخاص فکرِ فروختنِ بستنی افتادی؟»
لیث جواب داد: «افتادم، ولی دستورش خیلی سادهست.پدرش هر جادوگرِ خودآموختهای میتونه درستش کنه و تابرادرانِ بیای بگی بازم میخوام، انحصارش رو از دست میدم.»
فالوئل گفت: «خب، خیلیا رو خوشحالبزرگترش میکنه. بستنی میتونه یه هدیهٔ عالیحال برای همهٔ موجوداتِ زندهٔ موگار باشه.»
لیث گفت: «متأسفم ولی اصلاً هم متأسف نیستم. هیچباشند قصدی ندارم که مَگوسِ دولورین یا مَگوسِ وانکا بشم. تاهستهٔ وقتی بهای مناسبی نگیرم، هیچی رو با کسی شریک نمیشم.»
«مَگوسِ کی؟» فالوئلبهطورِ هرگز چیزی دربارهٔ شیرینیپزهاینگهبان خیالیِ زمین نشنیده بود.
لیث که مشتاق بودهمانطور بحث را عوض کند،پدرش گفت: «هیچی. کلوچه میخواید؟»
«آره، لطفاً. پس مَگوسِ خسیس چطور؟» الکل وتمایلی بیسکویتها به بستنی همان گیراییِ مضاعفی را دادهسربلند بودند که برای بهتر کردنِ حالِ فالوئل لازم بود.
سر تکان داد:نداشتند «اینیکی خیلی مناسبترمیانِ به نظر میرسه.»
در سکوت خوردند و در کنارِ هم، در تنهاییِ خود سوگواریمیدانست کردند. لیث دردِ از دست دادنِ میریم، کامیلا و انسانیتش راتفالهٔ غرق میکرد و فالوئل سعی داشت به روزهای آخرِ سدرا فکر نکند.
یک کاسهٔ بزرگ برای لیث کافی بود، اما برای یک هیدرا فقطجدید یک میانوعده محسوب میشد. خوشبختانه لیث هفت کاسه آورده بود، برای هر سرمیانِ یکی. وقتی هر دو خوردنشان تمام شد و حسابی مست شدند، فالوئل پرسید:
«فقط اومدی برامداشت بستنی بیاری یابزرگترش چیزی لازم داری؟»
لیث پرسید: «میدونم خیلی عوضیام که اینقدر زود مزاحمتون میشم، اما یکی از دلایلیانداخته که مجبور شدم خونهم رو ترک کنم اینه که کفِ زمین دیگه بهزور وزنم رودوستانش تحمل میکنه. شما جانورانِ امپراطور چطور با اینهمه وزن، کاری میکنید که کسی متوجهتون نشه؟»
فالوئل جواب داد: «همجوشیِ جاذبه. وقتی یاد بگیریخاص چطور شش عنصر رو همزمان به جریان بندازی،جانورِ میتونی ترکیبشون کنی تا مثلِ یه انسان عمل کنی.»
لیث ناگهان احساسِ خوشحالی کرد، اما درجای عین حال بهشدت خوابآلود بود. «یعنی چیزهایی مثلِخواهر همجوشیِ روح یا همجوشیِ بُعدی هم وجود دارن؟»
فالوئل خندید: «اونوقت قراره چیکار کنن؟ جادوی همجوشی همین الانش همنداشتند آرایهها رو نادیده میگیره و همجوشیِ بُعدی هم میکشتت. البته مگه اینکهخلاص بتونی از وارپ شدنِ اندامها و خونت جونِ سالم به در ببری.»
لیث سر تکان داد: «خیلیمیخواستند خب، گرفتم. کِی میتونید همجوشیِلکهٔ جاذبه رو بهم یاد بدید؟»
«مطمئناً نه امروز. اژدهای سرخ یه مشروب برای کسانیه که اندازهٔ ما هستن و هدفاینهمه از ساختنش این بوده که ما رو به طرزِ مطبوعی مست کنه. تا وقتی مستیماتفاقاتِ نپره، قرار نیست با جادوی گرانش ور برم و تو هم نباید این کار رو بکنی.»
پرسید: «حالِ سولوس چطوره؟»
لیث جواب داد: «اونم تو همون گندآبی گیرتمایلی کرده که ما هستیم، تازه بابتِ به همسربلند خوردنِ رابطهٔ من و کامیلا هم احساسِ گناه میکنه.»
سکوتی معذبکننده برقرار شد و هر دو سعی کردند موضوعی برای صحبت پیدا کنند کهخلاص دوباره حالشان را نگیرد. با این حال، هر دو فقط میتوانستند به مشکلاتِ خودشان فکرمانند کنند و همین باعث شد بطریهای اژدهای سرخ نوای وسوسهانگیزی سر دهند که فقط خودشان میشنیدند.
فالوئل در حالی که دوباره لیوانش رانگهبان پر میکرد، گفت: «بهتره بری. اگه بیشترروشن بنوشیم، ممکنه کاری کنیم که فردا پشیمون بشیم.»
«موافقم. قبل از اینکه برم، میخوام اینا رو بدم بهتبارِ شما.» لیث لیوانش را با لایهای از یخ مهروموم کرددخالت و یک جفت دستکشِ سیاه و افسونشده را به فالوئل داد.
«اینا همون چیزیان که فکر میکنم؟» لحظهای کهتمایلی فنِ تنفسش، جریانِ زندگی، ماهیتِ آرتیفکت را بهسربلند او فهماند، هیجان در دم مستیِ هیدرا را پراند.
لیث گفت: «بله، اینا دستانِ منادیون هستن. پادشاهِ کولگا ازشون استفاده میکرددامانِ تا آب رو بیرونِ شهر نگه داره و آرایهها رو تغذیه کنه.قیسال من نیازی به این دستها ندارم، برای همین میخوام بدمشون به شما.»
«مستی یا داری ازم خواستگاری میکنی؟ این یه گنجِ بیقیمته. چطور میتونی بگی بهشون نیازی نداری؟ اینامپراطورِ دستها میتونن حتی یه جادوآهنگرِ مزخرف رو هم به یه صنعتگرِ توانا تبدیل کنن و این کمترین کاریهمحافظتهای که از دستشون برمیاد.» فالوئل دستکشها را به سمتِ لیث هل داد، اما لیث آنها را پس زد.