چپتر 2559: بدون عنوان
0رایلا گفت: «نه. فقط وارثِ گلموس میتونه به کلیدِ خزانههاییاسباببازیهای که میراثِ تایرانت رو نگه میدارن دسترسی داشته باشه. به هیچکساستفاده جز یکی از اعضای خانواده اجازه نمیدم از ماهیتش باخبر بشه.»
«ممکنه من کشته بشم و هماهنگکنندهامفوموری دزدیده بشه، اما اگه کسی ندونه بایدکودکانه دنبالِ چی بگرده، هرگز نمیتونن پیداش کنن.»
حرارتی در صدایش و عزمی در چشمانش بود که به تایرانت میگفت چارهٔ دیگریداد ندارد. دستش را دراز کرد و لحظهای که با دستِ فومور تماس پیدا کرد،مقصدمون مرمر دیوار را از آرایههای شهر جدا کرد و به کریستالها اجازه داد دروازهای بسازند.
رایلا اوبرازندهٔ را از میانِپدرِ راهروی بُعدی کشید.
لعنتی! ما فقط از دیوار رد نمیشیم، داریماتاقبازیای میریم یه جای کاملاً متفاوت. مقصدمون هر جابرای که باشه، حتی نالروند هم نمیتونه دنبالم بیاد.
انتظار داشت قدم به حرمی عجیبوغریب پر از زنانِبهزور زیبای تمامِ نژادهای سقوطکرده، یک اتاقخوابِ مجلل، یا هر چیزیمامان بگذارد که فکر میکرد برازندهٔ غرورِ بیشازحدِ پدرِ مرحومش است.
اما در عوض، موروک خودش را در اتاقبازیای یافت کهآرایههای پر از اسباببازیهای افسونشده و انواعِ ابزارهایی بود که یککشید کودک میتوانست برای یادگیریِ بیخطرِ جادو از آنها استفاده کند.
و این تمامِ ماجرا نبود.
فوموری جوان و ششچشم که بهزور پنج سال داشت،یافت در تلاشی کودکانه برای پنهانشدن از مزاحمانِ احتمالی، از گوشهٔجادو در به آنها نگاه میکرد و گفت: «مامان؟ مامان، برگشتی!»
کودک به سمتِ پاهای رایلانبود دوید و رایلا او راپنج در آغوش گرفت و بلند کرد.
رایلا در حالی که سرِ پسرک را میبوسید و موهایش را بهآرامیجدا نوازش میکرد و لحنش هیچ شباهتی به حرفهایش نداشت، گفت: «مگه بهتمیریم نگفتم دمِ در منتظرم نمون، وروجک؟ اگه یه آدمِ بد بود چی؟»
پسرک با صدایی بسیار جدی و در حالی که سینهاش را بایافت غرور جلو میداد، گفت: «بابایی ناکارش میکرد. اون یه خدائه. بابا هیچوقت اینجاکند نیست چون آدمای زیادی هستن که باید ازشون محافظت کنه، اما همیشه مراقبمونه.»
موروک در حالی کهاست چیزی درونش از وحشتاتاقبازیای یخ بست، تکرار کرد: «بابا؟»
نهتنها پوستِ فومورِ جوان برخلافِ تمامِ فومورها و بالورهایی که موروکسال تا به حال دیده بود بهجای آبی، سفید بود، بلکه چشمانش رویدوید بدنش حرکت میکرد تا همیشه همزمان به رایلا و تازهوارد نگاه کند.
پسرک همچنین مدلی از هماهنگکننده را به گردن داشت که ازشهر مدلِ دیگر اعضای سنا پیشرفتهتر بود. حتی هماهنگکنندهٔ ملکه هم کیفیتِنمیشیم پایینتری داشت. موروک مدلِ مشابهی را فقط دورِ گردنِ اکیدنا دیده بود.
ناگهان توجهها و حرفهای پیشینِ کاهنه اعظماست معنایی کاملاً متفاوت به خود گرفت وافسونشده از حالتی مورمورکننده به چیزی حیرتانگیز تبدیل شد.
موروک در حالی کهاست به بچه اشاره میکرد،اتاقبازیای گفت: «من یه برادر دارم؟»
رایلا کودک را به سمتِ تایرانت چرخاند و گفت: «برادرِپنج ناتنی، اما آره. گاریک، این برادرِ بزرگته، موروک. سرورم موروک،برگشتی این برادرِ کوچیکِ شماست، گاریک. اسمِ پدرتون رو روش گذاشتن.»
دهانِ گاریک به ردیفِ دندانهای نیشی کهپیدا خاصِ گونهشان بود تغییرِ شکل داد وداد گفت: «سلام برادرِ بزرگ موروک، از دیدنت خوشحالم.»
موروک سعی کرد لبخندِ گرمی به او بزند اما لبخندش به همان اندازه که احساس میکرد، معذبکنندهکودک از آب درآمد: «سلام، گاریک.» و ادامه داد: «بذار حدس بزنم، گفتی این یه مسئلهٔ خانوادگیه چونسال هماهنگکنندهٔ تو فقط به اینجا راه داره. فقط مالِ گاریک میتونه درِ آزمایشگاهِ گلموس رو باز کنه.»
رایلا سر تکان داد و گفت: «حق با شماست. سرورم گلموس حاصلِانواعِ یک عمر تلاشش رو به هیچکس جز خونِ خودش نسپرد. من فقط وانمودنبود میکردم که به آزمایشگاه دسترسی دارم تا وجودِ پسرم رو مخفی نگه دارم.»
موروک که مات و مبهوت مانده بود، پرسید: «داری به من میگی هیچکس از وجودِ گاریک خبرگوشهٔ نداره؟ که اون تو تمامِ عمرش هرگز از این خونه بیرون نرفته؟» و سر تکاندادنی که درلحنش جواب گرفت، او را بیشتر هم شوکه کرد. «اما چرا؟ اون فرزندِ خدای شماست و نیروی زندگیش بینقصه.
«میتونه به مردمتون امید بده.فومور گاریک مدرکِ ملموسیه که نشونآرایههای میده نقشهٔ بزرگِ پدرم کار میکنه.»
رایلا پاسخ داد: «یا اینکه میتونه سپرِ بلای خشمشون بشه. کسی کهیافت بعد از آیینِ گذار، یا مثلِ همین حالا، بعد از ناپدید شدنِاستفاده گلموس و کشتارهایی که به بار آورده، دقدلیشون رو سرش خالی کنن.
«گاریک مثلِ تو نیست. تا وقتی بزرگخودش نشه نمیتونه فرار کنه. اگه ساکنانِ زلکسکودک از وجودش باخبر بشن، فکر میکنی چیکار میکنن؟
«اونا هماهنگکنندهاش رو یه مزیتِ ناعادلانه میدونن و از گاریکپنج کینه به دل میگیرن، چون اون میتونه بچگیِ عادی داشته باشهسمتِ در حالی که بقیه مجبورن از پیری و گرسنگی رنج ببرن.
«میدونم که این کارم ریاکارانهست، اما نمیتونستم ریسک کنم که مجلسِ سنا مجبورشکریستالها کنه تو انتخابِ جنگسالار شرکت کنه. گاریک شانسِ اینو داره که یه زندگیِکاملاً واقعی داشته باشه و آزاد باشه. به هیچ قیمتی نمیذارم اینو ازش بگیرن.»
«که این یعنی تو...»
نتوانست جملهاش را تمام کند، زیرا خاطراتِخودش بدِ کودکیاش در ذهنش هجوم آوردند و سؤالاتِمیتوانست بسیاری که نمیخواست بپرسد، در ذهنش شکل گرفتند.
رایلا پاسخ داد: «لرد گلموس هرگز عنوانِجوان همسریاش رو به من نداد، اما بهعنوانِپنهانشدن آخرین کاهنهٔ اعظمش، منو با فرزندش متبرک کرد.»
«آخرین؟ یعنی قبل از تو هم کسای دیگهای بودن؟» موروکآرایههای میخواست فریاد بزند و به نامِ پدرش لعنت بفرستد، اما برایلعنتی پیشبردِ نقشهٔ لیث و نترساندنِ گاریک، باید خودش را کنترل میکرد.
رایلا سر تکان داد و با اشاره به اینموروک موضوع لرزید: «آره، همونطور که قبل از گاریک هممیتوانست وارثهای احتمالیِ دیگهای برای میراثِ لرد گلموس وجود داشتن.»
«چه بلایی سرشون اومد؟»
رایلا پاسخ داد: «کاهنهها هم وقتی بیکفایت تشخیص داده بشن، بایدسال آیینِ گذار رو پشت سر بذارن. بچههای ناقصشون هم به میدونِ نبرددوید فرستاده میشدن و تو نبردهای باشکوه میمردن تا مایهٔ افتخارِ پدرشون بشن.»
«اگه گلموس هنوز زنده بود، همین سرنوشت در انتظارِ گاریک همشهر بود؟» موروک دستهایش را روی گوشهای پسر گذاشت و طلسمِ سکوتینمیشیم به آن اضافه کرد تا نگذارد او چنین موضوعِ تلخی را بشنود.
رایلا لبخندِ گرمی زد و بهخاطرِ مهربانیِ او در حقِ پسرش، با قدردانیاسباببازیهای تعظیمِ عمیقی کرد و پاسخ داد: «نه. طبقِ گفتهٔ لرد گلموس، نیروی زندگیِاین گاریک بعد از بلوغ تثبیت میشه. اون به کاملیِ تو نیست، اما میشه.
«من تنها کسیام که تونستم وارثی براشخودش بیارم که هم تبارِ فومور و همکودک تبارِ تایرانت رو به ارث برده باشه.
«برای همین منو پیشِ خودش نگه داشت. قرار بود گاریک توسال تلاش برای رسوندنِ تبارِ تایرانت به مرحلهٔ بعدیِ تکامل بهت کمک کنه،دوید یا اگه از پیوستن به آرمانش سر باز زدی، جات رو بگیره.
«گلموس میگفت که به حدِ نهاییش رسیده و گاریک اوجِ تحقیقاتشه. یه گونهٔکریستالها جدید از تایرانت که از یه فومورِ بینقص متولد شده. اون هر کاریکاملاً که از دستش برمیاومد برای بچهمون کرد و بعد رفت تا دنبالِ تو بگرده.
«تایرانتِ بینقص که از انسانِ بینقص متولد شده. گلموس باور داشت که تو بعد از بیداری،ابزارهایی ازش پیشی میگیری، و حق با اون بود!» با لطافت فلسهای چندرنگِ موروک را نوازش کرد،بهزور اما موروک چنان عقب رفت که گویی دستِ زن سلاحی بود که گلویش را نشانه رفته بود.
موروک با خشم گفت: «پس اونموروک روی مادرِ من هم آزمایش میکرد؟انواعِ ما فقط یه پروژهٔ علمی براش بودیم؟»
رایلا گفت: «همه برای اون یه پروژهٔ علمی بودن. اونپنج هیچوقت به هیچکدوم از ما اهمیت نمیداد. برای همینه که اکیدنایسمتِ بیچاره رو قبل از اینکه نیروی زندگیش تثبیت بشه، بیدار کرد.»