چپتر 2322: بدون عنوان
0در عوض، کوتزالکواتل و همراهانش میتوانستند آرایههاینفرن جادویی را به دلخواه فعال و غیرفعالنکرد کنند و انواعِ جادو را به کار ببرند.
سه جانورِ الهیِ دیگر به میدانِنفر نبرد پیوستند و پدید آوردنِ نابودی سیلوروینگخیلی را آغاز کردند و فریاد زدند: «رسیدیم!»
ایاتا مدام سازههای بیشتری دورِ لیث پدید میآورد، درگامِتباهی فنریر فضا را فشرده میکرد تا جلوی بلینک کردنشزیرِ را بگیرد، و بقیه فقط روی طلسم تمرکز کرده بودند.
(عمراً بتونم اجرای ویرانی رو بهموقع تموم کنم.کنم اونا هفت نفرن و من یه نفر.) باتیغه این حال، لیث لحظهای تیغه را متوقف نکرد.
خیلی ساده به هیئتِ اژدهای پرِ خلأِ خود دگردیسی کرد و تاتیغه جایی که میتوانست نفسِ عمیقی کشید. آذرخشِ نقرهای حالا نهتنها هفت چشمش،جایی بلکه فلسهای سرخ و شعلههای نفرینشدهای را که درونش میسوختند، لبریز کرده بود.
نورِ بنفشِ شعلههای مبدأ در بدنش درخشید، از گردنش پایین رفتمتوقف و به قلبش رسید. آنجا انرژیِ جهانِ پدیدآمده در محاصرهٔ عناصرِجایی نفرینشده قرار گرفت که آن را از همتایانِ مربوطهشان تهی میکردند.
هوا به خفگی، تاریکی به آشوب، نور به پوسیدگی، خاک به تباهی، آتشتبدیل به خاکستر، و آب به صفر تبدیل شد. شش عنصرِ نفرینشده در قلبِمیانِ لیث جمع شدند، زیرِ چیرگیِ چشمانش قرار گرفتند و با گردابِ زندگی تقویت شدند.
نورِ بنفشی که از میانِ فلسهایش میدرخشید، سفید و سپسهفت نقرهای شد. همزمان، به لطفِ قدرتِ جذبشده از انرژیِ جهان،ساده شعلههای نفرینشدهای که درونِ فلسهای سرخش میسوختند، بزرگتر و قویتر شدند.
هر یک ازتموم آنها به رنگِ عنصرِنفرن نفرینشدهٔ مربوطِ خود درآمدند.
لیث زیرِ فشارِ سهمگینِ شعلههای وحشت که از ادغامِ کامل با عناصرِ نفرینشده وساده تسلیم شدن سر باز میزدند، تقریباً حس میکرد گلویش دارد منفجر میشود. دستکم تا زمانیحالا که آخرین جزءِ انرژیِ جهان، یعنی ارادهٔ موگار را گرفت و با ارادهٔ خودش درآمیخت.
همین که هفت ستونِ انرژیِ عنصریِ نابودیپوسیدگی سیلوروینگ به لیث برخورد کردند، ایاتا سازههاعنصرِ را پایین آورد و فکر کرد: (الان!)
اژدهای پرِ خلأ که جایی برای فرار نداشت و جادویهفت بُعدی هم از کار افتاده بود، پاهایش را روی زمینساده محکم کرد و شعلههای فلسهایش را به جلو فوران داد.
شعلهها به سدی ششرنگ تبدیل شدند که دورش میچرخید وحال هر رنگ، عنصرِ مخالفش را خنثی میکرد. و این البته یعنیخود هیچچیز نمیتوانست جلوی ستونِ نهایی و زمردینِ جادوی روح را بگیرد.
اژدهای پرِ خلأ دهانش را باز کرد و فورانِ نقرهایرنگیتیغه از شعلههای وحشت را رها کرد که ستونِ روح رادگردیسی میبلعیدند و همهچیز را در هم میشکستند تا به منبعش برسند.
ضربه با تمامِ توان بهآشوب ایاتای سخمت اصابت کرد وآتش بدنش همراه با تجهیزاتش تبخیر شد.
با این حال،بتونم لیث هنوز شعلههایبهموقع وحشتِ فراوانی داشت.
گردنِ درازش را به چپ و راست تاب داد، آتشِحال نقرهایاش را بر سرِ بقیهٔ جانورانِ الهی ریخت و یکخلأِ لویاتان را که هالهٔ مانا برای محافظت از خود نداشت، کشت.
اژدهای پرِ خلأ آرام به سمتِ بازماندگان قدم برداشت و حتی به آنهاخیلی فرصت داد تا از نشاطبخشی استفاده کنند. برای لیث مهم نبود بجنگند یا فرارآذرخشِ کنند. از آنجا که نمیتوانست بکشدشان، تنها چیزی که اهمیت داشت زجر دادنشان بود.
درگامِ فنریر در حالی که دندانهای نیشش را نشان میداد و بدنشصفر در نورِ طلاییِ بدنِ مانا احاطه شده بود، به سمتِ لیث پریدتقویت و غرید: «ما پنج نفریم و اون قدرت حتماً یه عارضهٔ جانبی داره!»
لیث فورانی از گردابِ زندگی را رها کرد واونا همزمان قدرتهای چشمِ زرد و سیاهش را فعال کردنکرد تا تاریکی را به آن بیفزاید و گفت: «دقیقاً همینطوره.»
تواناییِ تبارِ آذرخشِ سیاه از یوتونها را بهخوبینفر به یاد داشت. در ورندی طعمش را چشیده بودهیئتِ و حالا سرانجام ابزارِ بازتولیدش را در اختیار داشت.
آذرخشِ سیاه به جانورانِ الهی برخورد کرد و گردابِ زندگی،تیغه بدنِ مانا و جادوی همجوشی را از آنها گرفت ودگردیسی حتی طلسمهایی را که آماده نگه داشته بودند، پاک کرد.
«چه گـ...» جنگ فنریرتاریکی را دو نیم کردخاک و صدایش را برید.
لیث خسته و زخمی بود،ویرانی اما تنها کسی بود که گردابنفرن زندگی و طلسمهایش را آماده داشت.
پنج جانورِ الهی حالا به چهار نفرنفرن رسیده بودند و هر قدرتی که براینکرد لیث باقی مانده بود، ده برابر شده بود.
اژدهای پرِ خلأ آرام به جلو قدم برمیداشت.حال هفت چشمش لبریز از قدرت بود و آمادگی داشتپرِ تا در یک چشمبههمزدن هر شکافِ بُعدی را ببندد.
اوفیوس، رین و سلاتانِ گارودا هنوز سر پا بودند،تباهی در حالی که اوفیل روی زمین زانو زده بود.زیرِ با رفتنِ ایاتا و مرگِ فلوریا، دلیلی برای جنگیدن نداشت.
سلاتان در حالی که به جلو یورش میبرد، گفت: «بلند شو، مارمولکِ لعنتی! ماحال یه مأموریت داریم و تو مثلِ همیشه داری ناامیدمون میکنی.» او امیدوار بود سبکِجایی مبارزه با چهار دستوپایش به او برتریِ لازم را در برابرِ دشمنِ خسته بدهد.
لیث بیاهمیت گذاشت ضربات بر سرش ببارند. گرداب زندگی زرهِ خلأگردشلحظهای را تقویت کرد و هالهٔ مانا دفاعش را از آن همدگردیسی بالاتر برد و او را به بلوکِ زندهای از آدامانت تبدیل کرد.
با اولین ضربهای که آنقدر سنگین بود که تعادلِ سلاتان را به هم بزند، جنگهیئتِ با یک ضربهٔ نیزهای به سمتِ گردنش پرید. گارودا تیغههای روی پاهای گیرندهاش را ضربدرینهتنها کرد تا یک دفاعِ گازانبری اجرا کند، اما تیغهٔ سوگوار لبریز از خشم و آشوب بود.
از میانِ شمشیرهای آدامانت و سپسنور از میانِ گوشت و استخوان گذشت وتبدیل سرِ سلاتان را از تنش جدا کرد.
اوفیوس گفت: «لعنت، اصلاً دلم نمیخواست این کار رو بکنم. پناهنفرن بگیرید!» و تواناییِ تبارِ جزر و مد شومِ خود را فعال کردپرِ و هر ذره از انرژیِ جهان در شعاعِ یک کیلومتریاش را مکید.
سپس نیروی زندگیاش را به آن افزود و منفجرش کرد.حال جزر و مد شوم از پوستش ساطع شد، کوتزالکواتل را بیگزندخود رها کرد و به هر کسِ دیگری در اطرافش حمله کرد.
رین به پرواز درآمد، در حالینفر که اوفیل درست مثلِ لیث زحمتِ تکانخیلی خوردن از جایش را به خود نداد.
او به هیئتِ مسخشدهاش دگردیسی یافت و کفِ دستانش را به گنبدِ انرژیِ درعنصرِ حالِ انبساط فشار داد. جزر و مد شوم هنوز از انرژیِ جهان و نیرویمیدرخشید زندگی ساخته شده بود و هر دو فقط تغذیهای برای کرهٔ سیاه مسخشده بودند.
با این حال، مقدارش خیلی زیاد بود و جزر و مد شومنفر بیش از آن به لیث نزدیک بود که بتواند آن را جذبخلأِ کند، بهویژه با استادیِ محدودی که بر آن بخش از نیروی زندگیاش داشت.
از لمس مسخشده استفاده کرد تا زمان بخرد،نفر در حالی که چشم روحش با ارادهٔ اوفیوسساده برای چیرگی بر جزر و مد شوم میجنگید.
گنبدِ انرژی بسته به تغییراتِ این طنابکشی منبسط و منقبض میشد.متوقف از دیدگاهِ رین، به نظر میرسید مسخشده دارد از قدرتِ خام استفادهمیتوانست میکند تا جزر و مد شوم را به سمتِ کوتزالکواتل پس بزند.
اوفیوس در حالی که تمامِ توانش را درخاک آخرین فورانِ ارادهاش میریخت، فریاد زد: «تو دیگهجمع چه جور موجودی هستی؟ تو باید مرده باشی!»
صدای لیث در حدِ زمزمهویرانی بود، اما کاملاً واضح بههفت گوش میرسید: «همونی که خودتون ساختید.»
دستانش را مشت کرد واونا چشم روح و چشم آب خودلحظهای را غرق در گرداب زندگی کرد.
گنبدِ انرژی در خود فروریخت و اوفیوساین را با همان قدرتی که با اینهمهساده استیصال پدید آورده بود، در هم کوبید.
رین خون غرغره کرد و در حالی که نگاهش راآتش پایین میآورد و متوجه میشد جنگ از سینهاش بیرون زدهچشمانش است، با چهرهای ماتومبهوت گفت: «لعنت، بهتره بزنم به چا...»
«ورهن داشت از دورفت دستش در برابرِ اوفیوسانرژیِ استفاده میکرد! چطور متوجهش نشدم؟»
جنگ در پاسخ ناله کرد و از تواناییِ جریان معکوس استفاده کرد تا شعلههای مبدأ رین راخاکستر علیه ققنوس برگرداند و بدنش را غرق در آشوب کند. او سعی کرد تواناییِ تبارش، جوهرِ پوستاندازی،میدرخشید را فعال کند تا به تودهای از شعلههای زنده تبدیل شود، اما جنگ آنها را هم ربود.
با انرژیِ تیغه که داشتبتونم درونش را ویران میکرد، نبردِکنم ارادهها بهمحضِ آغاز به شکست انجامید.