---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1707: فصل 1707 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1707: فصل 1707

0

فریا بلند شد و گفت: «سولوس، ممنون بابت چای و بیسکویت. خیلی خوشمزه‌پشتِ​ بودن. الان باید برم پیش فالوئل. شاگرد بودن خیلی مزخرفه. می‌گه خیلی تو‌باعث​ کویر وقت گذروندم و الان باید با حل کردن مشکلات قلمروش براش جبران کنم.»

لیث پنجره‌های خانه‌اش را بست و قبل از اینکه دروازهٔ‌دست​ گام‌های وارپ را باز کند، گفت: «یه دقیقه دیگه بهت‌چنین​ ملحق می‌شم. فقط اول باید سولوس رو برگردونم به برج.»

فلوریا پرسید: «اشکالی نداره منم باهات‌هیچ​ بیام؟ واقعاً کنجکاوم ببینم برج تو‌اما​ این مدتی که نبودی چقدر تغییر کرده.»

کویلا گفت: «من به‌جاش برمی‌گردم خونه. می‌خوام تا جایی که می‌تونم برم‌نبودی​ سر قرار، تا وقتی که مامان و بابا تو ماه عسل دومشون‌وقتی​ هستن تا رابطه‌شون رو درست کنن. وقتی برگردن خونه، جادو تنها همدمم می‌شه.»

هر کدام به مقصدِ خود وارپ کردند و لیث هم فلوریا را برای‌پشتِ​ تماشای طبقه‌های جدید به گردش برد. سولوس تمامِ مدت دستش را گرفته بود‌باعث​ و از این تماسِ فیزیکی استفاده می‌کرد تا قدرتش را زودتر به دست بیاورد.

فلوریا می‌دید که هیچ حسِ عاشقانه‌ای پشتِ این حرکت نیست، اما‌بیاورد​ اینکه چنین صمیمیتی برای آن‌ها تا این حد طبیعی به نظر‌آن‌ها​ می‌رسید، بی‌نهایت آزارش می‌داد و باعث می‌شد کمی احساسِ حسادت کند.

از این فکر که حتی در زمانِ رابطهٔ او و لیث هم آن‌ها چنین صمیمیتِ‌آن‌ها​ نزدیکی داشته‌اند حرص می‌خورد. حسادت هم می‌کرد، چون با وجودِ تمامِ تلاش‌هایش، پس از پیوستن‌رابطهٔ​ به ارتش نه‌تنها در یافتنِ عشق، بلکه در پیدا کردنِ دوست هم ناکام مانده بود.

اختلافِ قد، لقبِ اشرافی و استعدادِ جادویی چیزهایی بودند که از زمانِ کودکی‌اش‌چقدر​ سدِ راهِ یک رابطهٔ صادقانه می‌شدند. آدم‌ها یا از او دوری می‌کردند چون احساسِ‌ماه​ حقارت می‌کردند، یا سعی می‌کردند با خودشیرینی برای او، از پله‌های اجتماع بالا بروند.

وقتی واردِ ارتش شد، اختلافِ رتبه شرایط را از این هم سخت‌تر کرد.‌پشتِ​ افرادِ دارای رتبهٔ پایین‌تر معمولاً تا سرحدِ مرگ از او می‌ترسیدند، در حالی‌باعث​ که رده‌بالاترها فقط به چشمِ ابزاری برای جاه‌طلبی‌های سیاسیِ خود به او نگاه می‌کردند.

به همین دلیل فلوریا شروع کرده بود با افرادی از انجمنِ جادوگران‌می‌دید​ قرار بگذارد و کالیون را هم همان‌جا پیدا کرده بود. او اشراف‌زاده‌ای‌نظر​ قدبلند از خانواده‌ای اشرافی و باستانی بود که استعدادی هم‌تراز با خودش داشت.

با او، هیچ مانع یا رقابتِ احمقانه‌ای برای سنجشِ همه‌چیز وجود نداشت.‌اما​ اما از زمانِ مأموریت در کولا، پس از اینکه اشراف، انجمن و‌کمی​ حتی ارتش او را طرد کرده بودند، دنیایش به‌شکلی دردناک کوچک شده بود.

در دل آهی کشید. فکر کنم الان می‌فهمم فریا تو آکادمی چه حسی داشت. تا‌کرده​ وقتی نتونم دوباره افقم رو گسترش بدم، هیچ‌وقت نمی‌فهمم احساساتی که به لیث دارم واقعیه‌هستن​ یا فقط یه جور قدردانیه که انزوای من باعث می‌شه با چیزِ دیگه‌ای اشتباهش بگیرم.

سولوس بازوی فلوریا را لمس‌قدرتش​ کرد و او را از‌هیچ​ افکارش بیرون کشید: «حالت خوبه؟»

«آره، ببخشید. داشتم از حسادت غرقِ خیال می‌شدم.» بهترین‌زودتر​ دروغ همیشه در پوششی از حقیقت پنهان بود. «برج‌نیست​ با هر طبقه‌ای که بازیابی می‌کنه داره شگفت‌انگیزتر می‌شه.»

لیث گفت: «منادیون مطمئن شده بود که خودش و شاگرداش خودکفا‌نیست​ باشن و این واقعاً به نفعِ ما هم هست. از وقتی‌باعث​ گلخونه رو تو کویر پس گرفتیم، بابا داره برامون بهش می‌رسه.»

«اون جادوگر نیست، ولی به لطفِ اثرِ اشتراک‌گذاریِ کتابخونه، هر چیزی‌مدتی​ که لازم داره رو می‌دونه و داره کارش رو عالی انجام می‌ده.‌قرار​ راستی سولوس، می‌خوای با ما بیای پیشِ فالوئل، یا می‌خوای همین‌جا بمونی؟»

سولوس جواب داد: «من نمیام، ممنون.‌زودتر​ خوشحالم که از دستت خلاص می‌شم و‌پشتِ​ یه کم وقت برای خودم پیدا می‌کنم.»

قبل از اینکه لیث بتواند جواب بدهد،‌می‌کرد​ با در زدنِ شخصی به درِ ورودی، سیستم‌های‌عاشقانه‌ای​ دفاعیِ برج یکی پس از دیگری فعال شدند.

فلوریا پرسید:‌زودتر​ «مگه قرار نبود‌می‌دید​ برج نامرئی باشه؟»

سولوس جواب داد: «از دیدِ عادی، آره. هر کسی که حواسِ عرفانی داشته باشه می‌تونه به‌راحتی‌کویلا​ ببینتش، مگه اینکه زیرِ زمین قایمش کنیم. چیزی که اصلاً با عقل جور درنمیاد در زدنه. هر‌کنن​ کسی که از وجودِ برج خبر داره، اینم می‌دونه که قبل از اومدن باید بهمون اطلاع بده.»

صدای در زدن‌استفاده​ تکرار شد، این بار‌دست​ بلندتر و کمی طولانی‌تر.

«لعنت بهش.» لیث با حرکتِ دستش تصویرِ‌می‌کرد​ شخصِ کلاه‌داری را که جلوی در ایستاده بود‌عاشقانه‌ای​ پدید آورد و لرزهٔ سرمایی بر تیره‌پشتش دوید.

دیده‌بان‌های برج مزاحم را اسکن کرده‌هیچ​ و شناخته بودند و تهدیدِ پیشِ‌اما​ رو را به‌عنوانِ کدِ سفید گزارش دادند.

مهمانِ ناخوانده زنی بود که به نظر می‌رسید در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگی‌اش باشد، اما‌کرده​ در واقع تقریباً هزار سال سن داشت. حدودِ ۱٫۶۸ متر قد داشت، با موهای بلوندِ‌هستن​ تا روی شانه که رگه‌هایی از هفت رنگِ عناصر در سراسرِ آن به چشم می‌خورد.

در نگاهِ اول، چشمانِ بلوطی‌اش لبریز از انرژیِ‌بیاورد​ معمولِ جوانی بود، اما نگاهِ دوم اندوهی چندصدساله را‌چنین​ نشان می‌داد که مانندِ غبار همه‌چیز را پوشانده بود.

ردای جادوگریِ بنفشِ تیره‌ای را که پادشاهیِ گریفون به مَگوس‌هایش اعطا می‌کرد به تن داشت و سنجاقِ‌حرکت​ گردی از جنسِ داوروس روی جیبِ سینه‌اش بود. در مرکزش نقشِ برجستهٔ گریفونی در حالِ جهش با دو‌حتی​ عصای سلطنتی در دست دیده می‌شد، و کلماتِ «نخستین مَگوس» دورتادورِ لبه‌هایش حک شده و دایره‌ای کامل می‌ساخت.

در دستِ راستش بستهٔ مستطیل‌شکلی به اندازهٔ‌حسِ​ یک جعبهٔ جواهرات و در دستِ چپش بستهٔ‌آن‌ها​ دیگری به اندازهٔ یک صفحهٔ نمایشِ تخت داشت.

«خاله لوکا!» حتی پس از درگیری‌شان در جیرا، آن‌ببینم​ کلمهٔ کودکانه هنوز در ذهنِ سولوس حک شده بود‌برمی‌گردم​ و جای نامِ واقعیِ لوکرا سیلوروینگ، نخستین مَگوس، را می‌گرفت.

فلوریا غارتگر را از آویزِ بُعدی‌اش بیرون آورد و به لیث داد‌عاشقانه‌ای​ تا آن را داخلِ زرادخانه بگذارد و گفت: «همون سلیطهٔ دیوونه‌ای که‌آزارش​ سعی کرد لیث رو تو خواب بکشه و تو رو با خودش ببره؟»

با غیظ ادامه داد: «می‌خوام ببینم این‌می‌کرد​ سیلوروینگِ افسانه‌ای می‌تونه دو دقیقهٔ تمام در برابرِ‌عاشقانه‌ای​ طلسم‌های روحِ ردهٔ برج دوام بیاره یا نه!»

لیث گفت: «ممنون، فلوریا.» خوشحال بود کسی را کنارش دارد‌حرکت​ که نه‌تنها تیزهوش است، بلکه از جنگیدن با یک مَگوسِ‌آزارش​ افسانه‌ای با هستهٔ سفید نمی‌ترسد. «سولوس، پروتکلِ امگا رو فعال کن.»

سولوس به لوکرا اشاره کرد که گهگاه در می‌زد و به دیده‌بان‌هایی که‌چقدر​ برای اسکنِ تجهیزاتش مدام دورش می‌چرخیدند بی‌توجه بود. «یه لحظه صبر کن. فکر کنم‌ماه​ خاله لوکا اگه می‌خواست بهمون آسیب بزنه، تا الان خودش به‌زور اومده بود تو.»

لیث جواب داد: «شاید. یا شایدم از کاری که می‌تونیم‌هیچ​ با تقویتِ قدرت‌هامون توسط برج بکنیم می‌ترسه. یا شاید می‌دونه‌طبیعی​ هر آسیبی که به برج بزنه به تو هم منتقل می‌شه.»

سولوس گفت: «آره، ولی پس چرا نیومد خونه‌ت؟ همه می‌دونن کجا زندگی می‌کنی و‌حسِ​ اونجا دیگه مجبور نبود از برج بترسه. اگه خاله لوکا می‌خواست بهت آسیب بزنه، پدر‌باعث​ و مادرت رو گروگان می‌گرفت تا نتونی فرار کنی. فکر کنم فقط می‌خواد حرف بزنه.»

لیث به برنامه‌های اضطراریِ بی‌شماری فکر کرد، حتی‌عاشقانه‌ای​ اینکه برج را پیشِ سالارک وارپ کند. با‌طبیعی​ این حال فرار کردن هیچ‌چیز را حل نمی‌کرد.

فلوریا گفت: «من با سولوس موافقم. مگه اینکه بخوای بقیهٔ عمرت رو در‌چقدر​ حالِ فرار بگذرونی، وگرنه باید باهاش روبه‌رو بشی. با این حال، اگه من‌بابا​ جای تو بودم، از همین الان وِرد خوندن رو شروع می‌کردم. فقط برای احتیاط.»

لیث با آهی گفت: «سولوس، بذار بیاد‌دست​ تو. و فلوریا، من از همون لحظه‌ای که‌نیست​ غارتگر رو گذاشتم تو زرادخانه، دارم طلسم می‌بافم.»

سولوس گفت: «منم همین‌طور.»

فلوریا گفت: «منم همین کار‌می‌دید​ رو کردم. فکر کنم بیشتر‌حرکت​ از این نمی‌تونیم آماده باشیم...»

ناولها | novelha.net