چپتر 1980: طبقههای جدید (بخشِ ۲)
0کامیلا او را محکم در آغوش گرفت و حس کرد اشک از چشمانشجلوی جاری میشود. تا آن لحظه، از فکر کردن به چیزهایی که از دستهمان داده بود و رویاهایی که با فراری شدن نابود کرده بود، طفره میرفت.
هرگز در این باره با لیث حرف نزده بود، چونآیندهشان بعد از تمامِ اتفاقاتی که در پیِ افشای هویتش توسطعمل ملن افتاده بود، نمیخواست بارِ روی دوشش را سنگینتر کند.
میخواست ازدواجشان مایهٔ خوشحالیِ لیث و پناهگاهی باشد تا بتواند در طوفانِکردهاند تبعید در آن آرام بگیرد. با این حال فقط ورهنها نبودند کهشوند عزادارِ از دست رفتنِ زندگیِ گذشتهشان بودند، بلکه او هم سوگوار بود.
کامیلا نمیخواست آن لحظه را خراب کند، اما نمیتوانستامید جلوی گریه از سرِ شوقش را بگیرد: «وقتی حتیسلطنتیها خودم نمیدونستم، تو از کجا میدونستی اینقدر برام مهمه؟»
لیث همان حرفهایی را تکرار کرد که کامیلابلکه در روزِ سومِ ماهعسلشان در ایرما به اوشوقش گفته بود: «چون با تمامِ وجودم عاشقتم، کامیلا ورهن.»
«وقتی چیزی اذیتت میکنه، ازم پنهانش نمیکنی. در موردش بهمآیندهشان دروغ نمیگی. بهم میگی و میذاری باهات شریک بشم. هرعمل اتفاقی برات بیفته، برای منم میافته. خوشحالیِ تو خوشحالیِ منه.»
مدتی یکدیگر را در آغوش نگهارناس داشتند، به این امید که آیندهشانکردهاند حتی از زمانِ حالشان هم بهتر باشد.
روزِ بعد، لیث با خواهرانِ ارناس صحبت کرد و مطمئن شداما که سلطنتیها به قولشان عمل کردهاند. حالا مردمِ پادشاهی آزاد بودند ازاینقدر مرزها عبور کنند و بدونِ اینکه خائن نامیده شوند، به دیدنش بیایند.
فریا با خشمی ساختگی گفت: «بدجوری میکشمت، آقای ورهن! بعد اززمانِ اونهمه سختی که کشیدیم، بعد از سالها تحمل کردنِ اون اخموتخمهاحالا و نگاههای مرگبارت، چطور تونستی ما رو از مراسمِ ازدواجت کنار بذاری؟»
کویلا پرسید: «آره، ساقدوشتبهتر کی بود؟ واسه مهمونیِمطمئن مجردیت چیکار کردی؟ کامیلا چی؟»
فلوریا چند قدم عقبتر ماند. هنوز با احساساتش درگیر بود. هنوز لیثحالشان را دوست داشت و بهعنوانِ یک دوست به او عشق میورزید، با اینآزاد حال حس میکرد حالا فاصلهای میانشان افتاده که دیگر نمیشد از آن گذشت.
پلِ رابطهٔ گذشتهشان برای همیشه سوختهگذشتهشان بود و با اینکه قصد نداشت دوبارهجلوی آن را بسازد، باز هم عذابش میداد.
لیث شانه بالامیافته انداخت: «نه ساقدوشیکدیگر داشتم نه مهمونیِ مجردی.»
خواهرانِ ارناس یکصدا گفتند: «چی؟»
فریا در حالی که باعث شد خواهرش از خجالت سرخ شود،زمانِ گفت: «پسر، از همون موقعی که با فلوریا قرار میذاشتی، یه چیزِمردمِ عالی برات آماده کرده بودم! چطور تونستی این کار رو باهام بکنی؟»
لیث پاسخ داد: «یهویی شد. کامیلا هم نه مهمونی داشت نهاما ساقدوش. زینیا اونقدر شوکه شده بود که حتی نمیتونست سرِ پا بایسته،اینقدر پدر و مادرم هم همینطور. واسه همینه که داریم دوباره برگزارش میکنیم.»
محافظ لبولوچهاش رامیافته آویزان کرد: «آره، عوضینگه حتی منم دعوت نکرد!»
«یا منو!» فالوئل با شیطنتخواهرانِ مشتی به شانهاش زد وقولشان لیث ضربهاش را حس کرد.
لیث حرفِ همه را قطع کرد: «گپ زدن دیگه کافیه. کارای زیادی واسه انجامخواهرانِ دادن داریم و وقتمون هم کمه. صداتون نکردم اینجا که اونقدر سرم غر بزنید تابدونِ گوشام بیفته، بلکه میخوام طبقههای جدیدِ برجم رو بهتون نشون بدم و ازتون کمک بخوام.»
سالارک گفت: «ممنون، عزیزم. میدونی مادربزرگ چقدربودند شیفتهٔ کارِ منادیون شده. جداً دارم به اینسرِ فکر میکنم که یه برج واسه خودم بگیرم.»
لیث با تعجب پرسید: «میتونی یکییکدیگر بسازی؟» و همه برای شنیدنِ پاسخحالشان نفسشان را در سینه حبس کردند.
سالارک شانه بالا انداخت: «هیچ ایدهای ندارم. اما اگهسلطنتیها از پدربزرگت کمک بخوام و تو هم بذاری برج روکنند بررسی کنم، مطمئنم که میتونم یه شاهکارِ دیگه خلق کنم.»
لیث میدانست چقدر به سالارک مدیون است و روزی باید لطفشزمانِ را جبران کند. با این حال، دادنِ دسترسیِ آزاد به برج هنوزمردمِ هم زیادهروی به نظر میرسید و نگهبان هم با او همعقیده بود.
اگر بدهیِ لیث بهقدرِ کافی سنگین بود، سالارک میتوانست این را از او طلب کند،سرِ اما در عوض ترجیح داده بود درخواستش کند. بیشترِ کارهایی که ارباب برای او وسومِ خانوادهاش کرده بود، از نظرِ خودش از سرِ محبت بود و در ازایشان هیچچیز نمیخواست.
لیث گفت: «لطفاً دنبالم بیاین. چهار طبقهٔ جدید هستامید که باید ببینین. از طبقههای زیرزمینی شروع میکنیم.» سپس آنهاقولشان را به برجی برد که حالا ۲۱ متر ارتفاع داشت.
برج به ساختمانِ هفتطبقهای تبدیل شده بود که سالارک را وادار کردهکردهاند بود برای جا دادنش، سقفِ کاخِ خود را بالاتر ببرد. طبقههای جدیدشوند در میانِ طبقههای قدیمی ظاهر شده و ساختارِ برج را تغییر داده بودند.
لیث مهمانانش را به طبقهٔمدتی درست زیرِ کوره آورده بودآیندهشان و گفت: «به کارگاه خوش اومدین.»
وقتی درِ چوبی و نازک را بازبودند کرد، ناامیدیشان از این بیشتر نمیشد. اتاق دایرهایسرِ به شعاعِ ۱۰ متر و کاملاً خالی بود.
کویلا با پوزخند گفت: «مطمئنی اینجا فقطنگه یه گنجه یا همچین چیزی نیست؟ غیرخواهرانِ از یه فضای بزرگ، هیچی اینجا نیست.»
لیث با لبخندی موذیانه گفت: «هیچی نیستصحبت چون فعلاً به چیزی نیاز ندارم، ولی فرضپادشاهی کنیم میخواستم افسون کردنِ داوروس رو تمرین کنم.»
ناگهان روی هر یک از سنگهای مربعی که کف، دیوارها و سقف را تشکیل میدادند،ارناس رونِ ناشناختهای پدیدار شد. کارگاه با نیرویی که از چشمهٔ مانای زیرش میآمد نبض گرفت،اینکه و انرژیِ جهان را آنقدر انباشت و متراکم کرد تا شکلِ فیزیکی به خود گرفت.
با متوقف شدنِ درخشش، تکهٔ بزرگی از داوروسبلکه و چند کریستالِ سفید، همراه با تمامِ دایرههایشوقش جادوآهنگریِ لازم برای افسون کردنشان، وسطِ اتاق ظاهر شد.
محافظ با شگفتی گفت: «خدایانِ بزرگ! بوته حتماً نمونهٔ اولیهایآیندهشان از کارگاه بوده. وقتی میتونی هر چی لازم داری روعمل از هیچ به وجود بیاری، دیگه کی به معدن نیاز داره؟»
همه جز سالارک با اشتیاق سر تکان دادند. نگهبان میدانست کهعمل حتی جادوی آفرینشِ خودش هم از پسِ چنین کاری برنمیآید وخائن لیث هم هرگز دست از سرش برای بازنشانیِ موادش برنداشته بود.
گذشته از این، اگر کارگاه واقعاً تا این حد خوبآیندهشان بود، لیث تا الان پوششِ آدامانتِ گولمها و زرهش راعمل با داوروس عوض کرده بود. حتماً کاسهای زیرِ نیمکاسه بود.
لیث با پوزخند جواب داد: «آره، حتماً. حالابلکه که داریم رؤیابافی میکنیم، پس منم روشِ ساختشوقش برای شکل دادن و افسون کردنِ دارون رو میخوام.»
فریا پرسید:منم «منظورت ازمنه رؤیابافی چیه؟»
لیث آهی کشید و گفت: «دارون خیلی بدقلغه. در مقایسه باهاش، کار باحالا داوروس هم راحته. هر ترفندی بلد بودم پیاده کردم، ولی فقط تونستم خُردشبیایند کنم. حالا میفهمم چرا واستور از دارون فقط برای روکش کردنِ وسایل استفاده میکنه.»
فریا به تودهٔ فلزیِ وسطِ اتاقیکدیگر اشاره کرد و گفت: «نه، منظورم اینهبهتر که مشکل چیه؟ مگه اون داوروس نیست؟»
جواب داد: «چرا، هست.رفتنِ داوروسِ نابِ تولیدِ برجبلکه که آمادهٔ افسون شدنه.»
فریا با کلافگی پایشمنه را به زمین کوبیدداشتند و پرسید: «خب که چی؟»
لیث گفت: «خب به این که درست مثلِ لباسهای سولوس و تکتکِ مبلمانِ اتاقِ نشیمنه.»پادشاهی صدای نالهٔ دستهجمعیِ مهمانانش بلند شد. لیث ادامه داد: «تمامِ ویژگیهای جنسِ اصل رو داره وبدجوری میشه افسونش کرد، ولی کافیه برج رو از چشمه دور کنی تا دود بشه بره هوا.»
«اگه بهقدرِمنم کافی ازمنه برج دورش کنی—»
فالوئل جملهاش را کامل کرد: «و دودبودند میشه میره هوا. بازم شگفتانگیزه. کارگاه چقدرگریه از یه مادهٔ خاص رو میتونه پدید بیاره؟»
لیث آهی کشید ومنه گفت: «به همون اندازهایداشتند که خودم ازش داشته باشم.»