چپتر 2547: فصل 2547
0«بهت گفتم نباید میاومدی اینجا. آجاتار این نقش رو بهتر وفرض با خطرِ خیلی کمتری بازی میکرد.» والیا با ایفای نقشِ اسکلتِدیوهای بیرونیِ محافظ و همچنین مربیِ او، از اهریمنِ سرخ حمایت میکرد.
شیاطینِ تاریکی در هیئتِ سایهایِ خود میتوانستند میزبانِ داوطلب را راهنمایی کنند و بدنشپایش را برایش حرکت دهند. عضوِ پیشینِ سپاهِ ملکه مهارتِ رزمیِ بالاتر و تکنیکِ رقصپایتقویت بهتری نسبت به تیستا داشت و از آنها برای تضمینِ بقای او استفاده میکرد.
«کلِ این مأموریت یه خطره!» تیستا روی سینهٔ پایش چرخید تا از ضربهٔ نیزه جاخالینقشهاش دهد و سپس مجبور شد از زیرِ مشتِ یک بالور که با صاعقهٔ طلاییِ رایلاحتی تقویت شده بود رد شود، و به این ترتیب فرصتِ ضدحمله را از دست داد.
«تازه، اینا از دیوها میترسن و من تنها دیوِ زندهٔ رویدهد موگار بهجز لیث هستم. اگه قرار بود فقط یه گوشه بشینمبود و بذارم بقیه همهٔ کارا رو بکنن، حضورم اینجا هیچ فایدهای نداشت!»
پیشتر وقتی لیث نقشهاش را توضیح داده بود، به بقیهٔ گروه دربارهٔ تعدادِ دشمنان نیز هشدار دادهمیکردند بود. هزاران هیولا در زلکس حضور داشتند و حتی با این فرض که فقط آنهایی که قرارفراهم بود در پاکسازی بمیرند در نبرد شرکت میکردند، باز هم تعدادشان بسیار بیشتر از دیوهای او بود.
البته، لیث میتوانست کمیت را با کیفیت جبران کند، زیرا چشمهٔ مانا انرژیِ فراوانی برایش فراهمضربهٔ میکرد و او زمانِ کافی داشت تا همهٔ آنها را به پنج یا شش چشم برساند. امافرصتِ مشکل اینجا بود که نبرد باید متعادل و با حداقلِ تلفات پیش میرفت، نه یک جنگِ تمامعیار.
هدفشان فقط این بود که فرزندانِ گلموس را بهحضورم اطاعت وادارند، وگرنه همان بهتر بود که با شورایبقیهٔ بیدارشدگان تماس میگرفتند و دست از این کار میکشیدند.
تیستا مشتاقانه داوطلب شده بود تا بهعنوانِ رهبرِضربهٔ تهاجم عمل کند و لیث به دلیلِ وضعیتِبالور او، وی را به دریک ترجیح داده بود.
نیروهای زندگیِ متضادِ تیستا چند هفته با نقطهٔ بیبازگشت فاصلهحتی داشتند، اما او در طولِ نبردش در امپراطوری در برابرِ اشیاءِبیشتر نفرینشده، راهی پیدا کرده بود تا برای خودش زمانِ بیشتری بخرد.
هر بار که تیستا در موقعیتِ مرگ و زندگی قرارمأموریت میگرفت، جنبههای انسانی، اژدها و ققنوسِ او از درگیری باسپس یکدیگر دست میکشیدند و بهجای چیرگی، روی بقا تمرکز میکردند.
مشکل این بود که حریفبقیه باید نیتِ کشتنِ واقعی اعمالهیچ میکرد؛ مبارزههای تمرینی جواب نمیداد.
«معلوم نیست فالوئل و آجاتار بتونن بهموقع هماهنگکنندهها رو رمزگشایی کنن و نسخهایمجبور رو جادوآهنگری کنن که مناسبِ نیروی زندگیِ من باشه. اونایی که هیولاها میپوشن مخصوصِدست حالتِ سقوطکردهشونه، در حالی که من فقط یه دورگهام. اونا به دردِ من نمیخورن.»
بالورِ ششچشم به سمتش یورش برد، در حالی که بدنش در شعلههای بنفش پوشیده شده بودشرکت و آذرخشهایی از بالهای انرژیاش فوران میکرد. تیستا برای جاخالی دادن از حمله به سمتِ راستانرژیِ پرید، اما تاکهای ضخیمی از زمینِ زیرِ پایش بیرون زدند و او را در جایش قفل کردند.
اوگرهای بازگشته قدرتهایی شبیه به مردمِ گیاهی داشتند که به آنها اجازه میداد با وجودِ آرایههایضربهٔ مهرومومِ زمین که از زلکس محافظت میکردند، زمین و پوششِ گیاهی را مهار کنند. اینها تواناییهایترتیب تبار بر پایهٔ نیروی زندگی بودند و نداشتنِ چشمِ روح، تیستا را در برابرشان درمانده میکرد.
والیا تمامِ تلاشش را کرد تا تاکها را با لمسِ مسخشده در سریعترین زمانِ ممکن تخلیهتوضیح کند، اما بالور سریعتر بود. او مانندِ قطاری سریعالسیر به تیستا کوبید؛ مشتهای سنگینش از تلاشِآنهایی تیستا برای دفاع با ساندر عبور کردند و به قفسهٔ سینهاش رسیدند و دندههایش را خُرد کردند.
آذرخشها در زرهش جریانروی یافتند و باعثِ تشنجی شدندنیزه که او را فلج کرد.
«حرومزادههای عوضی! بهخاطرِ اون آرایههای لعنتی، بینشِ حیات نمیتونهداشتند زیرِ زمین رو ببینه و با اینکه دارم ازباز تلفیقِ تاریکی استفاده میکنم، دردی از اسپاسمهای عضلانی دوا نمیکنه.»
سروانِ هاتی این فرصت را از دست نداد و در حالی که قدرتِ تمامِپایش گلهاش را هدایت میکرد، چنگالهایش را به سمتِ گلوی او تاب داد. اگر والیاتقویت کنترل را به دست نگرفته بود، این ضربه سرِ اهریمنِ سرخ را قطع میکرد.
یک قدمِ سریع به عقب و کج کردنِ بدنِ تیستا، او را تقریباًپیشتر از تیررس خارج کرد. چنگالها آدامانتِ زرهِ خلأگرد را شکافتند و زخمِ سطحیایهیولا روی گردنش به جا گذاشتند که تلفیقِ نور در دم آن را بست.
فلزِ افسونشده و آسیبدیدهٔ زره برای کسری از ثانیهنیزه به مایع تبدیل شد و به حالتِ اولیهاش بازگشت، ورایلا هیچ اثری از آن حملهٔ تقریباً کشنده بر جا نگذاشت.
تیستا از راهِ پیوندِ ذهنی بابتِ اینزلکس نجات از والیا تشکر کرد: «خدا رو شکرنبرد شیاطینِ تاریکی تشنج نمیکنن، وگرنه الان مرده بودم.»
والیا جواب داد: «خوشحالم که کمک کردم. ولی واقعاً نمیفهمم. اگه به هستهٔسینهٔ بنفش برسی، مهم نیست چه نیروی زندگیای رو انتخاب کنی، این مبارزه خیلیطلاییِ آسونتر میشه. بدنت، هستهٔ مانات و اجرای بدنیت درجا یه پیشرفتِ حسابی میکنن.»
«منظورم اینه که نیازی به بصیرت یا پیدا کردنِ راهی برای استفاده از پتانسیلِ پنهانتنقشهاش نداری. فقط یه انتخابه. مثل این میمونه که بعد از سالها انتظار برای رزرو، بریحتی یه رستورانِ شیک و بعد نتونی شام بخوری چون تمامِ مدت داشتی به منو زل میزدی.»
«میدونم.» این تمامِ چیزی بود که تیستا برای گفتن داشت.جاخالی در حالی که والیا مدام از حملاتِ بیامانِ هاتی جاخالی میداد،شده از روی خجالت دندانهایش را به هم فشرد و گفت: «فقط...»
تیستا آنقدر این حرفها را تکرار کرده بود که حتی خودش هم از آن حالش به هممیکردند میخورد. انتخابِ نیمهٔ انسانیاش به معنای از دست دادنِ تمامِ تواناییهای تبارش بود، در حالی که انتخابِفراهم هر چیزِ دیگری به معنای از دست دادنِ بخشی از انسانیتش — اگر نگوییم تمامِ آن — بود.
سودهایی در کار بود، اما زیانهای جبرانناپذیری هماستفاده داشت و این چیزی بود که او راضربهٔ حتی بیشتر از جنگیدن با ارتشی از هیولاها میترساند.
به محض اینکه تلفیقِ زمین صاعقهها را دفع کرد، والیا کنترلِ تیستا راپیشتر رها کرد و گفت: «نیازی نیست برام توضیح بدی. انتخابِ خودته، نه من. تنهازلکس شکایتم اینه که تو این وضعیتت، دیگه حتی نمیتونی از اجرای بدنی استفاده کنی.»
اهریمنِ سرخ دندانهایش را محکمتر به هم فشرد و دیوانهوار با ساندرسپس ضربه زد. رگبارِ تیغههای هوا نامرئی بود، چون با مانا تولید نشدهترتیب بود، بلکه صرفاً حاصلِ فشارِ خالصی بود که چنگالهای آدامانت وارد میکردند.
همچنین، مسیرشان تصادفی بود و جاخالی دادن از آنهاداشتند را سختتر هم میکرد. خطِ مقدمِ هیولاها بدون اینکهباز حتی بفهمند چه اتفاقی افتاده است، تلفاتِ سنگینی دادند.
بالورِ ششچشم و شمنِ اورک سعی کردند بهترتیب با بالهامأموریت و کریستالشان، عنصرِ هوا را بمکند و حمله را خنثی کنند.مجبور اما هیچ عنصرِ هوایی در کار نبود، فقط فشارِ هوا بود.
بالور نتوانست از یکی از تیغهها جاخالی بدهد و در نتیجه دستِ راست و دونقشهاش بالش را از دست داد. هاتی آنقدر نزدیک بود که اگر تواناییِ تبارش آسیب را بهفرض وارگِ دیگر منتقل نمیکرد و ضعیفترینشان را نمیکشت تا بقیهٔ گله را نجات دهد، تکهتکه میشد.
در موردِ شمن، تراوگن وسینهٔ ترولهای بازگشته جلوی او ایستادندجاخالی و مانندِ سپرهای گوشتی عمل کردند.
آنها دچارِ زخمهای هولناکی شدند، اما انرژیِ پوسیدگیِ هستههایشان به محضِ بازآنهایی شدنِ زخمها آنها را درمان کرد، و مقاومتِ زیادی در برابرِ تیغههاییمیتوانست نشان دادند که مجبور بودند بافتهای در حالِ احیا را چندین بار بشکافند.
ترولها هم مثلِ هر کسِ دیگری از درد خوششان نمیآمد، اما صدمه دیدن، عنصرِ نورِ اضافیِضربهٔ بدنشان را تخلیه میکرد و حالتِ نیمهسقوطکردهشان را موقتاً تثبیت میکرد. نتیجهٔ نهایی این بود کهترتیب تیغههای هوا نتوانستند آنها را بکشند و توانستند در کمالِ امنیت جادوی تاریکی را پدید آورند.