چپتر 1281: سفرهای بیخطر (بخشِ ۱)
0لارک بهمحض اینکه کنارِ کالسکه قرار گرفتسرعت سرعتش را کم کرد. شیشه را پایینآزار داد و مؤدبانه به شیشهٔ ویکنت تقه زد.
حسادت و غافلگیری باعث شد دراث اصولِ اولیهٔصندلیِ آدابِ معاشرت را فراموش کند: «لارک، اون چیزجادوگرِ رو از کجا آوردید؟» اما کنت اهمیتی نداد.
دیدنِ اینکه یکی از رویاعصابترین دشمنانِ سیاسیاش از حسادت سبز شده، برای جبرانِویکنتِ همهچیز کافی بود. کالسکه فقط رنگِ طلایی خورده بود، در حالی که دولورینگرفتن از نقره ساخته شده بود؛ چیزی که از چشمِ هیچ اشرافزادهٔ ولخرجی دور نمیماند.
لارک با بیخیالی به صندلیِ شاگرد اشاره کرد و گفت: «فقط یه هدیه ازعزیز طرفِ یکی از شاگردهای قدیمیمه. جادوگرِ اعظم ورهن رو یادتون میاد؟» او دو وسیلهٔاهرمِ نقلیه را در یک ارتفاع نگه داشته بود تا ویکنت بتواند داخل را ببیند.
دیدنِ ردای آبیِ تیره بهخودیخود ضربهٔ بزرگیسرعت به غرورِ دراث بود، اما مقایسهٔ کالسکهٔ تنگشدادنِ با فضای جادارِ داخلِ ماشین تقریباً سکتهاش داد.
لارک دولورین را بالاتر برد، رقیبش را وادار کرد به او چشم بدوزد و گفت:قدیمیمه «به نظر میرسه حالا من دستِ بالا رو دارم، ویکنتِ عزیز!» سپس به آسمان رفتآبیِ و اسبها را چنان ترساند که کالسکه چیزی نمانده بود به دستهای از درختان برخورد کند.
با فاصله گرفتن از زمین، لارک اهرمِ سرعت را روی پنجبالا کشید و با دوربرگردانهای ناگهانی، شیرجهزدن و آزار دادنِ تمامِ جانورانِ جادوییِدرختان پرندهای که میدید — با چرخیدن به دورشان — حسابی تفریح کرد.
با وجودِ سنش، کنت در عرضِ چند دقیقهمیرسه مانورهای پیچیده و پرسرعتِ بیشتری نسبت به اکثرِآسمان رانندگانِ مسابقاتِ گرندپری در تمامِ دورانِ کاریشان انجام داد.
لارک پس از متوقف کردنِ دولورین درست زیرِ ابرها گفت:کشید «خیلی ممنون، لیث. تو تمامِ عمرم اینقدر به من خوشمیدید نگذشته بود، الان دیگه واقعاً میتونم با خیالِ راحت بمیرم.»
«همیشه میخواستم غروبِ خورشید رو از بالای کوه تماشا کنم، اما هیچوقت وقتش روشاگردهای نداشتم. تو یکی دیگه از رویاهام رو برآورده کردی. اول یکی از شاگردهام توببیند گریفونِ سفید ثبتنام کرد، بعد من رو به مراسمِ فارغالتحصیلی بردی، و حالا هم این.»
لیث پاسخ داد:رقیبش «من باید ازبدوزد شما تشکر کنم.»
«بدونِ کمکِ شما، بهجای اینکه نامِ خانوادگیام رو از خودِ پادشاه دریافت کنم، تا شانزده سالگیآسمان تو لوتیا گیر میکردم. علاوه بر اون، شما واقعاً اختراعِ من رو به بوتهٔ آزمایش گذاشتیدکشید و اجازه دادید دادههای ارزشمندی جمعآوری کنم. حتی بهتر از چیزی که پیشبینی میکردم کار میکنه.»
لارک که از آنهمه تعریف و تمجید سرخ شده بود، گفت: «همیشه ازشیرجهزدن کمک کردن خوشحال میشم.» البته دلیلِ دیگرِ سرخ شدنش این بود که حالاسنش با از بین رفتنِ هیجانِ سرعت، تازه میفهمید چقدر بیپروا عمل کرده است.
کنت پس از مدتی گفت: «نمیخوام این لحظه رو خراباشاره کنم، اما میترسم گم شده باشیم. اونقدر غرقِ این بودممیاد که تا جای ممکن تند برم که اصلاً نمیدونم کجاییم.»
لیث که آنقدر درگیرِ بالا نیاوردنِ ناهارش بود که نتوانسته بود بهدارم مسیرِ پروازشان دقت کند، گفت: «پس هر دوتامون همینطوریم. خوشبختانه میتونیم از یهفاصله میانبر استفاده کنیم. اون دکمهٔ قرمزی رو که گفتم هرگز فشار ندید یادتونه؟»
لیث به او توضیح دادچشم که باید چه کار کند وبالا لارک با اشتیاق سر تکان داد.
کنت مسیرِ تصادفیای را در پیش گرفت و دولورینپنج را به حداکثرِ سرعتش رساند تا اینکه دکمهٔ قرمزجادوییِ روشن شد و بالاخره توانست آن را فشار دهد.
سولوس گفت: «باید بگم خرخونِ مقیمِ مابیخیالی یه چیزی رو اشتباه محاسبه کرده. ماشاگردهای خیلی وقته از ۸۸ مایل بر ساعت گذشتیم.»
لیث که در این فکر بود چقدر از املاکِحالا لارک دور شدهاند، پاسخ داد: «تعیینِ یه آستانهٔ ثابت هیچچنان فایدهای نداره. سرعتِ موردنیاز با توجه به مسافت تغییر میکنه.»
دولورین انرژیِ جهانِ کریستالهای بنفش و انرژیِ جنبشیِمیرسه انباشتهشده را به یک دروازهٔ وارپ تبدیل کردآسمان که آنها را دقیقاً به بالای سنگِ خانه آورد.
لارک گفت: «این معرکه بود!»
لیث سنگِ خانه را برداشت، به نگهبانان اطمینان دادشاگرد که اربابِ خانه را برگردانده است نه یک نیرویورهن مهاجم، و گفت: «آره، اینم یه اقدامِ ایمنیِ دیگهست.»
«اینجوری پدر و مادرم میتونن در یک چشمبههمزدن به امنیتِ آرایههای اطرافِ خانهمونویکنتِ برگردن، مهم نیست چقدر دور باشن یا نتونن از جادوی بُعدی استفاده کنن.گرفتن تنها مشکل اینه که الان کریستالها برای شارژ شدن به زمان نیاز دارن.»
لیث نشانِ لارک را باچشم نشانِ خودش عوض کرد تادستِ بازیابیِ دولورین را سرعت ببخشد.
لارک به شانهٔ لیث زد و گفت: «تقصیرِ منه که اینجادوربرگردانهای گیر افتادین، پس برای شام مهمانِ افتخاریِ من میشید. خیلی حرفها برایحسابی گفتن داریم.» در دل آرزو میکرد این مردِ جوان واقعاً نوهاش بود.
غذا لذیذ بود و گفتگو دلپذیر. لارک از ماجرای اورپال و تریون خبرطرفِ داشت، اما برای اینکه حالوهوا را خراب نکند حرفی از آنها نزد. دربتواند عوض ترجیح داد به رگههای رنگیِ میانِ موهای لریا و آران اشاره کند.
«نمیخوام فضولی کنم، اما لیثِ ما در سنِ اونا یه جادوگرِبالا خودآموخته و درمانگرِ ماهری بود. اگه آموزشِ جادوییشون رو بیشتر ازدستهای این به تعویق بندازید، مجبور میشن از سالِ اول واردِ آکادمی بشن.»
الینا و رنا هر دو احساس کردند آن کلمات مانندِ گیرهایبالا بیرحم خون را از قلبشان بیرون میکشد. فکرِ اینکه آران خانهدستهای را ترک کند، انواعِ خاطراتِ وحشتناک را برای الینا زنده کرد.
هروقت یکیبرخورد از پسرهایش میرفت،زمین اتفاقِ بدی میافتاد.
رنا هم با سهقلوها سرش شلوغ بود، اما هنوز باورشاشاره برایش سخت بود که دخترِ کوچکش چقدر زود بزرگ میشود،میاد چه رسد به اینکه بپذیرد روزی باید اجازه دهد او برود.
رنا سر تکان داد و گفت: «لیث نسبت به سنش واقعاً پخته بود، در حالیسپس که لریا تا حالا چند بار نزدیک بوده پردههای اتاقش رو بسوزونه و به نظرشروی خندهداره که پلههای خونهٔ همسایهها رو یخ بزنه تا لیز خوردن و افتادنشون رو تماشا کنه.»
لریا با دیدنِ نگاهِ سرزنشآمیزِ همه از خجالت سرخ شد وبالا گفت: «چون خندهداره!» سرزنش شدن توسطِ پدر و مادرِ مقرراتیاش یکدستهای چیز بود و فاش شدنِ کارهای بدش جلوی کلِ خانواده چیزی دیگر.
سنتون گفت: «برای تو خندهدارهزمین بانوی جوان، اما برای اونایی کهدوربرگردانهای با باسن زمین میخورن فقط دردناکه.»
آران غرولند کرد: «حداقل اون میتونهنمیماند یه کاری بکنه. مامان تا میخوامهدیه تو کارهای خونه کمکش کنم، دعوام میکنه.»
الینا به او یادآوری کرد: «برای اینکه وقتی میخوای کفِ زمین رو بشوری همهجا رو آب برمیداره واسبها جادوی هوات به جای جمع کردنِ گردوخاک، مبلمان رو تکهتکه میکنه.» چون در حضورِ کنت بودند، فقط بهآزار حوادثِ جزئی اشاره کرد، با این حال همان هم کافی بود تا آران را در آستانهٔ گریه قرار دهد.
لیث پرسید: «چرارقیبش من هیچوقت چیزیبدوزد در این باره نشنیدم؟»
رنا پاسخ داد: «چون تو بیشترِ اوقات نیستی و هروقت هم خونهای بچهها همیشه مؤدبدادنِ میشن. تو همین الانش هم بیشتر از حدِ توانت برای خانواده کار میکنی. مراقبت ازمانورهای بچهها وظیفهٔ ماست. سرت اونقدر شلوغ هست که دیگه نخوای به این مسائل هم رسیدگی کنی.»
لیث در دل گفت: «سولوس؟»
سولوس پاسخ داد: «بر اساسِ تجربهٔ محدودم با بچهها،حالا هستهٔ مانای زردِ روشن برای کسی تو این سناسبها که مثلِ یه بیدارشده پالایشِ بدن رو نگذرونده، یه گلوگاهه.»
«نگرانیِ من این نیست. میخوام بدونمبدوزد وضعیتِ ناخالصیهاشون چطوره و وقتی بهدارم هستهٔ سبزِ تیره برسن چه اتفاقی میافته.»
«هیچ دلیلی برای نگرانی در موردِ بیداریشون وجود نداره. تو اونا روناگهانی از چشمههای مانا دور نگه داشتی و هیچوقت برای مدتِ طولانی ازتفریح نشاطبخشی روشون استفاده نکردی تا اتفاقی که برای تیستا افتاد تکرار نشه.
سولوس ادامه داد: «در موردِ هستهٔ سبز هم، میترسم بدونِ آموزشِ مناسب برایطرفِ خانوادههاشون خطرناک باشن. حرفِ مادراشون رو که شنیدی. بچهها همین الانش اونقدر مانابتواند دارن که جادوی روزمره رو خطرناک کنن و هیچ مهاری هم روش ندارن.»