چپتر 2368: فصل 2368
0کامیلا آخرین جرعهٔدام چایش را بیرون تفنگاه کرد و پرسید: «ببخشید؟»
لیث با لبخندی گرم و مهربان گفت: «میدونی که هیچوقت دلم نمیخواست تو دورانِ بارداریخوب تنهات بذارم. الان که جنگ تموم شده، میتونم پیشت بمونم و مراقبت باشم.» این لبخند کاراثباتِ را برای کامیلا سخت میکرد تا به او بگوید دوست دارد کمی فضای شخصی داشته باشد.
«بهزودی بارداریات خودش رو نشوننگاه میده و یکی باید حواسشفرار باشه که به خودت فشار نیاری.»
کامیلا مثلِ جانوری به دام افتادهمیخواد به اطرافِ اتاق نگاه کرد وچیزایی دنبالِ دلداری، نصیحت یا راهِ فرار گشت.
الینا شانه بالا انداخت و گفت: «دنبالِ راهِ فرار نگرد. طبقِ تجربهٔفرار من، پدرهای تازهکار فقط دو دستهاند. اونایی که بیشازحد مراقب و زورگودستهاند هستن و اونقدر سایهبهسایه دنبالت میان که آرزو میکنی تو خواب بکشیشون.
«دستهٔ دوم هم اونایی هستن که اصلاً بهچیزی وضعیتت اهمیت نمیدن و جوری باهات رفتار میکننغذایت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. کدوم رو ترجیح میدی؟»
سلیا، رنا و حتیاتاق سالارک سر تکان دادند.نصیحت کامیلا آهِ عمیقی کشید.
پرسید: «هیچچیزی حدِ وسطینداره چیزی وجود نداره؟»
سالارک گفت: «دلت میخواد شوهرت فقط نصفهنیمهنگاه خوب باشه؟ یا غذایت نصفهنیمه خوشمزه باشه؟ میدونیشانه به چیزایی که حدِ وسط هستن چی میگن؟»
کامیلا جوابدادند داد: «معمولی. درکشید بهترین حالت متوسط.»
نگهبان سر تکاناطرافِ داد و گفت:دنبالِ «دقیقاً منظورم همینه.»
لیث برای اثباتِ حسننیتش گفت: «چرا اینجوری رفتارنصفهنیمه میکنی؟ ما این سفر رو قراره با همداد بریم. اگه تو نمیتونی الکل بخوری، منم نمیخورم.»
کامیلا او را نادیده گرفت واتاق از سالارک پرسید: «خدایانِ بزرگ، توفرار چطور با این قضیه کنار میای؟»
«من لیگین رو دوست دارم، اما اونم واقعاً خیلی به آدمدلت میچسبید. هروقت خواستی تنهات بذاره، یا لیث رو مست کن یاداد به من خبر بده تا جوری بیهوشش کنم که خودش هم نفهمه.»
لیث و لیگین همصدا گفتند: «هی!» لیگین تازهنصیحت فهمیده بود چرا وقتی داشت از سالارک ونگرد بچههایشان مراقبت میکرد، اینقدر «مستعدِ غش کردن» بود.
ورهنها بیش ازدام یک هفته دراتاق کویرِ خون ماندند.
در آن مدت، لیث یکی از باورنکردنیترین کارهایی را که خانوادهاشدلت تا به حال از او دیده بودند، انجام داد. او زیادداد خوابید و وقت گذاشت تا از چیزهای کوچکِ زندگی لذت ببرد.
او فقط برای مرتب کردنِ موادی که بعداً در والرونفرار نیاز داشت، با سولوس در برج کار کرد. اینطوری آمادهتازهکار میشد و دیگر دلیلی نداشت در طولِ سفرهایش مزاحمِ او شود.
سولوس در اوقاتِ فراغتشان همچنان به کامیلا جادو آموزش میداد. اجازهخوشمزه میداد کامیلا با سرعتِ خودش یاد بگیرد و به سؤالاتی کهدقیقاً بینِ درسها و حینِ تمرینِ انفرادی برایش پیش میآمد، جواب میداد.
لیث و کامیلا همافتاده اغلب برای دیدنِ خانوادهٔدنبالِ ارناس به پادشاهی برمیگشتند.
آنها با کویلا و موروک یا واستور و زینیا قرارهای چهارنفره میگذاشتند. زوجِشوهرت اول حالا با هم زندگی میکردند تا پیش از ازدواج شرایط را بسنجند،متوسط و زوجِ دوم بالاخره توانسته بودند برای یک ماهعسلِ درستوحسابی وقت پیدا کنند.
زینیا به زوگار برای کارهایی که در طولِ نبرد برای گریفونِ سفید انجام داده بود و برایطبقِ اینکه پدرِ خیلی خوبی بود، افتخار میکرد. از آنجا که به نظر میرسید بقیهٔ پادشاهی دستاوردهای اوخواب را نادیده گرفتهاند، زینیا هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد تا واستور احساس کند قدرش را میدانند.
در یکی از همین دیدارهادلت از عمارتِ ارناس بود کهغذایت جیرنی خبر را به آنها داد.
جیرنی با آهی گفت: «نگرانِ شغلت نباش. من ترتیبش رونصیحت دادم که با وجودِ حجمِ کارِ دیوانهوارِ دفترِ بازپرس، هیچکستجربهٔ مزاحمت نشه. تو لیاقتش رو داری، کامیلا. هردوتون لیاقتش رو دارید.»
لیث انتظار داشت جیرنی را آشفتهحدِ و غمزده ببیند، اما او هیچوقت تاشوهرت این حد سرحال به نظر نرسیده بود.
حتی بدونِ آرایش هم پوستش جوانتر و موهایش ابریشمیراهِ به نظر میرسید. او همیشه وقارِ فریبندهٔ یک شکارچی راپدرهای داشت، اما حالا حرکاتش حتی چابکتر و ظریفتر شده بود.
کامیلا که میترسید مبادا زخمِ او را تازه کند، از اشاره به مرگِ فلوریامیگن خودداری کرد و گفت: «ممنون، جیرنی. حتی نمیتونم تصور کنم رسیدگی به وظایفتون بهعنوانِ یکسفر آرکون و همزمان کنار اومدن با عواقبِ جنگ روی خانوادهتون چقدر باید براتون سخت باشه.»
جیرنی سر تکان داد: «همهٔ ما هنوزنگاه از مرگِ نابهنگامِ گلِ کوچکم غصهداریم، اماالینا بهت اطمینان میدم که کار اصلاً مشکلی نیست.»
کامیلا با وجودِ آموزشهای سختگیرانهاش بهعنوانِحدِ یک پاسبان، نتوانست ناباوریاش را پنهانمیخواد کند و سر تکان داد: «البته.»
جیرنی دلش میخواست برای در میان گذاشتنِ این خبر کمی بیشترگشت صبر کند، اما میتوانست نگرانی را در چهرهٔ شاگردش ببیند: «تظاهردستهاند به قوی بودن نمیکنم. کار واقعاً مشکلی نیست چون مرخصیِ طولانیمدت گرفتم.»
کامیلا با ناباوری تکرارنداره کرد: «مرخصیِ طولانیمدت؟ واقعاً میخوایدخوب یک سالِ تمام دور باشید؟»
لیث چیزی نگفت، اما دستهایش را مشت کرد. جیرنی در محلِ کار، دژ والینا ارتشِ کامیلا بود. هنوز خیلیها فراموش نکرده بودند که او و لیث پیمانشکناند. طبیعتِ غیرانسانیِهستن لیث و اینکه کامیلا فرزندِ او را باردار بود، اوضاع را حتی بدتر هم میکرد.
بدونِ محافظتِ جیرنی،آهِ اوضاع میتوانست خیلی زودوسطی حسابی به هم بریزد.
جیرنی پاسخ داد: «شاید بیشتر، شاید کمتر. تنها چیزی که با اطمینانالینا میدونم اینه که تا بعد از عروسیِ کویلا سرِ کار نمیرم. الانبیشازحد نمیتونم آرکونِ خوبی باشم و خانوادهام بیشتر از همیشه به من نیاز داره.
من چیزهای خیلی زیادی رو از دست دادم و نمیخوامغذایت حتی یک لحظه از تبدیل شدنِ کوچولوی خودم از یکمتوسط زنِ زیبا به یک عروسِ فوقالعاده رو از دست بدم.»
او بهموقع فینفیندام کرد و همهاتاق را فریب داد.
جیرنی واقعاً میخواست در برنامهریزیِ عروسی به کویلا کمک کند و مراقبِ خانوادهٔ داغدارشنصفهنیمه باشد، اما در عینِ حال اهدافی داشت که نباید هیچ شاهدی میداشتند. باید بهدقیقاً بدنِ جدیدش عادت میکرد و انواعِ جادوی عنصری و جادوی روح را یاد میگرفت.
با قویتر شدنِ هستهاش، باید به واستور و اوریون زمان میدادگشت تا نوعِ جدیدی از دستگاهِ پنهانساز بسازند که حتی بیدارشدگانی مثلِدستهاند لیث را فریب دهد و قدرتهای تازهیافتهاش را مخفی نگه دارد.
جیرنی درچیزی واقع بانداره خودش فکر کرد:
وقتی کویلا ازدواج کنه و من تا جاییدنبالِ که میتونم روی خروجیِ قدرتِ فعلیِ هستهام مسلطبالا بشم، میتونم با خیالِ راحت برگردم سرِ کار.
الان فقط به طلسمهای ردهٔکشید ۱ محدودم و ماهها طولنداره میکشه تا به زرد برسم.
تلف کردنِ وقت تو خونه هیچ فایدهای نداره. اونمراهِ وقتی که میتونم از قدرتهام سرِ کار هم استفادهتجربهٔ کنم و بهجای تمرینِ خشکوخالی، تجربهٔ واقعی به دست بیارم.
لیث گفت: «خیلی متأسفم، جیرنی. هر چقدر که میخواید وقت بگیرید.خوشمزه من از قبل درخواست دادم که هر وقت بتونم محافظِ شخصیِدقیقاً کامیلا بشم و همیشه هم یک نگهبان همراهشه. باید جاش امن باشه.»
جیرنی با کنایه جواب داد: «از نظرِ فیزیکی شاید، اما وقتی اذیتش میکردن هیچالینا نگهبانی به خودش زحمت نداد ماتحتش رو تکون بده. برای همین خودم شخصاً آرکونی روهستن که کامیلا قراره باهاش کار کنه انتخاب کردم و ترتیبِ یک معارفهٔ درستوحسابی رو دادم.»
در همین حین درِ اتاقِ چای باز شد و کویلا ودلت فریا وارد شدند. کامیلا دستانِ جیرنی را گرفت و گفت: «بازداد هم ممنون، جیرنی. اگه کاری از دستم برمیاد، فقط کافیه بگید.»
کویلا مثلِ یک گاوِ نر به داخل هجوم آورد وفرار با دیدنِ مهمانها ناگهان ایستاد: «مامان! این قضیهٔ فرستادنِ منتازهکار به یه جای دیگه چیه؟ چطور میتونی— اوه، سلام بچهها.»
لیث بلند شد و اودلت را در آغوش گرفت: «سلامغذایت کوچولو. باز هم تبریک میگم.»
کویلا در حالی که او رااتاق متقابلاً در آغوش میگرفت، با صداییفرار شیرین گفت: «خدایان، چقدر ازت متنفرم.»