چپتر 1615: والدین و فرزندان (بخشِ ۱)
0رفتوآمد در خانهٔ فیروال نیازمندِ این بود که یا جادوگوشهایش به کار ببری یا بهاندازهٔ یک جانورِ امپراطور باشی. وگرنهدمش فقط رفتن از درِ ورودی تا اتاقِ مهمان ساعتها زمان میبُرد.
به نظرِ سلیا این مکان بیشتر از آنکه باشکوه باشد، ترسناک بوددرست و باعث میشد حس کند مورچهای است که هر لحظه ممکن است زیرِشعلههای پا له شود. اما محافظ از همان روزِ ورودشان داشت حسابی لذت میبرد.
پس از آنکه مجبور شده بود بیشترِ شش سالِ گذشته را در هیئتِ انسانیاش زندگی کند،دمش از تکتکِ ثانیههایی که میتوانست در بدنِ جانورِ امپراطورش بگذراند لذت میبرد؛ آن هم بدونِ اینکهیورتمه مجبور باشد جادوی گرانش را مدام فعال نگه دارد تا هرچه را لمس میکند نابود نکند.
پس از آنکه اسکال به هستهٔ آبیِ روشن رسیدهدرست بود، ارتفاعِ شانهاش به ۳٫۵ متر میرسید. خزش به رنگِپشتش سرخِ شعلهور بود و سراسرش رگههای زرد و سفید داشت.
تمامِ بدنش در شعلهای به رنگِ آبیِ روشن پوشیده شده بودپیشانی که در واقع هنگامِ لمس سرد بود. این شعله با شدتِ بیشتریساخته از گردنش فوران میکرد و تقریباً شبیهِ یک یال به نظر میرسید.
محافظ دو شاخِ خمیده داشت که درست جلوی گوشهایشنظر از پیشانی بیرون زده بودند. بالهای پردارِ عقابمانندی از پشتشبالهای درآمده بود و دمش از شعلههای رقصان ساخته شده بود.
سلیا را روی پشتش سوار کرده بود و سلیا هم فنریر را درعقابمانندی آغوش داشت. لیلیا و لران در هیئتهای جانوریِ کوچکشان درست پشتِ سرِ اولران یورتمه میرفتند و زبانشان از تلاش برای همگام ماندن با او بیرون افتاده بود.
دورگهها همیشه جثهٔ کوچکترین نیمه از دو نیمهٔ وجودشان را حفظ میکردند، تا اینکهزده به بیستسالگی میرسیدند و مجبور میشدند میانِ آن دو یکی را انتخاب کنند. فقطفنریر آنهایی که تصمیم میگرفتند طبیعتشان را بهعنوانِ جانورِ امپراطور نگه دارند، مانندِ والدشان بزرگ میشدند.
این زوج و بچههایشان نه در ساختمانِ اصلی،درست بلکه در یکی از بالهای قلعه زندگی میکردند کهعقابمانندی برای اسکانِ موجوداتی به اندازهٔ انسان طراحی شده بود.
صدای سلیا در اتاقهای عظیممیکرد طنین انداخت: «فیروال واقعاً یکی ازخمیده اون دو تا بازماندهٔ گروهِ والرونه؟»
«میدونم جوریا و اوگروم حدودِ هزار سال پیش به دنیا اومدنبالهای که همون میانگینِ طولِ عمرِ انسانهای بیدارشدهست، اما انتظار داشتم تایریسکرده بهخاطرِ دوستیشون بهعنوانِ یه نگهبان اونا رو بیشتر زنده نگه داره.»
هفت سرِ فالوئل هماهنگ آه کشیدند: «اگه خودشون اجازه میدادن این کار رو میکرد. جوریابودند ارناس درست بعد از اینکه والرون با امپراطوری و کویر معاهدهای امضا کرد که مرزهایلیلیا پادشاهی رو تعیین میکرد و به جنگ پایان میداد، استفاده از فنِ تنفسش رو متوقف کرد.
«هیچ میلی نداشت که بیشتر از خانوادهاش عمر کنه، جادو رو هم بهخاطرِزده علاقه یاد نگرفته بود. جوریا فقط برای این قبول کرد که یه بیدارشدهکرده بشه تا از اون قدرتها بهعنوانِ وسیلهای برای رسیدن به هدفش استفاده کنه.
«وقتی به هدفش رسید، دیگه از جادو فقطیال برای محافظت از قلمروش و کمک به والرونبیرون استفاده میکرد، هر جور که از دستش برمیاومد.
«در موردِ اوگروم گرنوف هم، همون روزی که پادشاه اولبودند مُرد خودکشی کرد. تا آخرین لحظه سعی کرد با منطقروی و استدلالهای قانعکننده نظرِ والرون رو عوض کنه، اما فایدهای نداشت.»
سلیا پرسید: «اگه اوگروم اینقدر آدمِ منطقیای بود، پس چرا بهجای اینکه از سایههازده حامیِ پادشاهی باشه خودکشی کرد؟ کی میدونه، شاید با کمکِ اون اینهمه زمین بهفنریر امپراطوری نمیباختیم یا چند سال پیش تا اون حد به جنگِ داخلی نزدیک نمیشدیم.»
فیروال از یکی از درهاینظر کناری پدیدار شد: «گرنوف واقعاًگوشهایش آدمِ منطقیای بود، اما قلب نداشت.»
هیدرای ارشد هم هفت سر داشت، اما برخلافِ دخترش، قدش به بیشدرست از ۲۵ متر میرسید. در موردِ او، این رنگِ فلسهای روی بدنشدمش نبود که قرابتِ عنصریِ هر سر را نشان میداد، بلکه رنگِ چشمانشان بود.
«اون فقط برای این ازدواج کرد که بچههایی داشته باشه تابالهای میراثش رو به ارث ببرن و حتی خاندانش رو بر اساسکرده وظایفِ مختلفی که بهشون محول کرده بود، به دو بخش تقسیم کرد.»
محافظ گفت: «این کجاش ایراد داره؟ اگه ازدواج نمیکرد،درست یکی از ستونهای بنیانگذارِ پادشاهی باهاش میمرد و خلأِعقابمانندی قدرتِ بعدش ممکن بود یه جنگِ داخلی راه بندازه.»
فیروال گفت: «نمیفهمی، چون هیچوقت کسی مثلِ اوگروم روجلوی ندیدی. تو زمانِ قحطی، اول غذا رو جیرهبندی میکردپشتش و بعد هر کسی رو که بارِ اضافی میدونست میکشت.»
«اونایی که خیلی پیر بودن و نمیتونستن تو هیچ کاری کمک کنن،درست اونایی که خیلی مریض بودن و حتی با کمکِ جادو هم برای بهبودیِشعلههای کامل به غذای زیادی نیاز داشتن، و حتی اونایی که خیلی بچه بودن.»
سلیا باشاخِ وحشت گفت:درست «چی؟ چرا؟»
«چون نوزادها به مراقبت و توجهِ زیادی از طرفِ مادراشون نیاز دارن. زنیبیرون که بچهٔ کوچیک داره، تو زمانِ قحطی انرژی و وقتِ لازم برای کمکسوار به جامعه رو نداره، برای همین اوگروم خیلی راحت ریشهٔ مشکل رو قطع میکرد.»
«به هر حال، یه زنِ سالم میتونه بعد از قحطی هر چندتا بچه که میخواد بیاره،پردارِ در حالی که یه نوزاد حداقل تا دوازده سالگی فقط یه بارِ اضافیه.» فیروال این کلمات راکوچکشان از روی یکی از دفترچههای خاطراتِ اوگروم بلند خواند و بعد آن را به سلیا نشان داد.
محافظ نگاهی گذرا به صفحاتِ دفترچه انداخت.شبیهِ پروژههای بیشتری از گرنوف برای بهبودِ کیفیتِ زندگیِپیشانی پادشاهی پیدا کرد و گفت: «چه مردِ وحشتناکی.»
خوشحال بود که چنین هیولایی برای همیشهپیشانی رفته است، اما رایمن هنوز نمیفهمید چرا یکیدرآمده از بنیانگذارانِ پادشاهی تصمیم به خودکشی گرفته بود.
هیدرای ارشد سر تکان داد و گفت: «دقیقاً. اون و والرون هر بار که منطقهٔبودند جدیدی رو به پادشاهی ضمیمه میکردیم، تا مرزِ کتککاری پیش میرفتن. والرون به این راضیلیلیا بود که پادشاهای قدیمی رو مجبور کنه زانو بزنن و بعد وارثاشون رو جایگزینشون کنه.»
«در عوض، اوگروم میخواست کلِ تبار روخمیده بکشه تا جلوی انتقامگرفتنشون رو بگیره و نذارهبالهای اشرافِ قدیمی زیرِ پرچمِ ‹فرمانروایانِ حقیقی› متحد بشن.»
«اوگروم همیشه میگفت یه ارتشِ مهاجم همینطوری همیال دشمنِ زیادی سرِ راهش داره و هیچ دلیلی ندارهزده که پشتمون رو در برابرِ خائنهای احتمالی بیدفاع بذاریم.»
سلیا که استراتژیِ او را فهمیده بود، گفت: «سرِ مار رو قطع کن تا بدنش خشکدمش بشه. بدونِ یه وارثِ برحق، مردم از اشرافی که بیش از حد درگیرِ پر کردنِ خلأِیورتمه قدرت قبل از رقباشون هستن پیروی نمیکنن و در نتیجه اونا نمیتونن تهدیدی برای والرون باشن.»
فیروال سر تکان داد: «دقیقاً. اما این کار به این معنی هم بودبیرون که مردم رو به امانِ منافعِ حقیرِ اشراف رها کنیم و درست توسوار خطِ آتشِ خاندانهای درگیری قرار بدیم که سعی داشتن منطقهٔ نفوذشون رو گسترش بدن.»
«علاوه بر اون، بدونِ یه فرمانروا، یه منطقه اتحادِ لازم برای ایستادگی در برابرِبودند هر نیروی سازمانیافتهای مثلِ مزدوران، ارتشهای خارجی و هیولاها رو نداره. اونا برای محافظتآغوش به والرون وابسته میشدن و تا زمانی که ارتشمون نیروی کمکی بفرسته، تلفاتِ زیادی میدادن.»
محافظ گفت: «از اعتراف بهش حالم به هم میخوره، اما نقشهٔ اوگروم بینقصه. این کار مناطقِ اشغالشده روبودند اونقدر درگیرِ جنگِ داخلی میکرد که نتونن تهدیدی برای ارتشِ در حالِ پیشرویِ والرون باشن. همچنین، هر بارجانوریِ که اونا رو از یه تهدیدِ خارجی نجات میدادید، مردم بیشتر قدردانِ شما و کینهتوزِ اشرافِ بیمصرف میشدن.»
فیروال آهی کشید و گفت: «همهٔ نقشههاش بینقص بودن. برای همینه که اوگروم و والرون اینقدر باشعلههای هم بحث میکردن... والرون میترسید با پیروی از اون نقشهها، پادشاهی رو به یه استبداد تبدیل کنه،زبانشان اما از طرفی هم از تصورِ اینکه اگه این کار رو نمیکرد چه اتفاقی میافتاد، وحشت داشت.»