چپتر 1489: دیوِ آبی (بخشِ ۱)
0تیستا گفت: «اوه، خدایان! با اینهمه اتفاقی که اخیراً افتاده، تقریباًامتحانِ این رو فراموش کرده بودم.» او سوابقِ نانا را از آویزِاولِ بُعدیاش بیرون آورد و با صدای بلند شروع به خواندن کرد.
طبقِ کتاب، نانا ۷۵ سال پیش با نامِ نریا،تماشای دخترِ کفاشِ لوتیا، به دنیا آمده بود. از سنینِ خردسالی،شایعاتی ذهنِ درخشان و استعدادِ شگفتانگیزی در جادو نشان داده بود.
تا ۳ سالگی، نوشتن، شمردنمیتوانست و استفاده از انواعِ جادویگوشِ روزمره را یاد گرفته بود.
حتی بدونِ استاد یا آموزشِ مناسب، در ۶ سالگیسنار به لطفِ طلسمهایی که صرفاً با تماشای درمانگرِ دهکدهیعنی یاد گرفته بود، مراقبت از خانوادهاش را آغاز کرده بود.
در ۱۰ سالگی، شروع به ابداعِ چندین طلسمِ شخصی کردهترتیبِ بود و شایعاتی در سراسرِ کنتنشینِ لوستریا پخش شد کهکامل قدرتِ چشمانِ اژدها را از نیاکانش به ارث برده است.
حتی جادوگران هم نمیتوانستند توضیح دهند که چطور چنین بچهٔ کوچکی با وجودِ دریافت نکردنِ هیچگونه توضیحی، تنهاشخصی چند روز پس از تماشای اجرای سادهترین طلسمهایشان میتوانست آنها را تقلید کند. این شایعات به گوشِ کنت سناربچهٔ لارک، پدرِ ترکوئیل، رسیده بود و او ترتیبِ امتحانِ نریا را در آکادمیِ مجاور، یعنی گریفونِ صاعقه، داده بود.
در آنجا، با نشان دادنِ استادیِ کامل بر ۳ ردهٔ اولِ جادو و حتی اجرای ششگانه، ممتحنهاترتیبِ را شوکه کرده بود. این موضوع دلایلِ بیشتری برای رد کردنِ درخواستش به دست میداد، چرا کهدلایلِ اشراف از همان موقع میدیدند وارثانشان قرار است توسطِ یک آدمِ عادیِ فقیر و کثیف تحقیر شوند.
در آن لحظه، نریا پس از اینکه متوجه شد به جای تحسین با تحقیر به اوآکادمیِ نگاه میکنند، هگزاگرامِ سیلوروینگ را اجرا کرده بود. این کار رئیسِ آکادمی را مجبور کرد اجازهٔ ثبتنامشبرای را بدهد و امیدوار باشد که پس از ورود به آکادمی، دانشآموزان او را در هم بشکنند.
سوابقِ امتحاناتِ ورودی به انجمن و سپس به خانوادهٔ سلطنتی ارائه میشد. اگر هر کدامگریفونِ از آنها میفهمیدند که آکادمی دخترِ ۱۲ سالهای را رد کرده که از همان موقعکردنِ از بیشترِ جادوگرانِ فارغالتحصیل از آکادمیهای سطحپایینتر تواناتر بود، سرِ رئیسِ آکادمی بر باد میرفت.
طبقِ سوابق، به نریا سخت گذشته بود، بهخصوص در ماههای اول. اذیت و آزار رسمِ معمول بود وشخصی تنها چند پروفسور هر کاری از دستشان برمیآمد برای کمک به او انجام دادند. با این حال، اینچنین رفتار به جای اینکه نریا را آنطور که دشمنانش امیدوار بودند در هم بشکند، او را قویتر کرد.
پس از مدتی، نریا شروع کرد به کمین کردن برایگوشِ زورگوهایش وقتی در راهروهای آکادمی تنها بودند، و سپس آنقدر آنهایعنی را کتک میزد تا تنها احساسشان با دیدنِ او، ترس باشد.
همیشه قبل از رفتن آنها را درمان میکرد تا هیچ مدرکی باقیترکوئیل نماند. با استعدادِ روزافزون و نمراتِ برجستهاش در هر دو تخصصِ جادوگرِکامل جنگ و جادوگرِ نبرد، توجهِ خودِ خانوادهٔ سلطنتی را جلب کرده بود.
ملکه از نریا پرسید که آیا علاقه دارد در ازایترتیبِ محافظت از خود و خانوادهاش و پولی بیشتر از آنچه بتواندردهٔ بشمارد، به یکی از داراییهای مخفیِ پادشاهی تبدیل شود یا نه.
دخترِ جوان از همان موقع از تمامِ دنیا متنفر بود و ایدهٔ اینکه بالاخره مورد احترام قرار بگیرد،شخصی آنقدر خوب بود که نتواند پیشنهادِ ملکه را رد کند. نانا رسماً در تخصصِ جادوگرِ نبرد مردود شدچنین تا وقت داشته باشد در کلاسهای تخصصِ قاتل که در طبقهٔ هفتم و مخفیِ آکادمی برگزار میشد، شرکت کند.
این دو رشته از اصولِ یکسانی پیروی میکردند، اما در حالیکنت که جادوگرِ نبرد پرزرقوبرق بود و در میدانِ نبرد میجنگید، قاتلگریفونِ نامحسوس بود و کارش بیشتر در داخلِ عمارتهای اشرافی انجام میشد.
با وجودِ اینکه نریا دانشآموزی با تنها یک تخصص محسوب میشد، دیگر کسی جرئت نمیکرد اوآکادمیِ را مسخره کند. دستکم نه بعد از اینکه ملکه به نمایندگی از او انتقام گرفت وبیشتری دو خانوادهٔ اشرافی را که در آزار دادنِ او پافشاری کرده بودند، از صفحهٔ روزگار محو کرد.
طولی نکشید که راهروهای آکادمی برای نرئا از میدانِ نبرد به فرشِ قرمز تبدیل شد و زندگیاشآنجا هرگز تا این حد شاد و آسان نبود. اما این موضوع او را مغرور هم کرد، بهطوریچرا که چاپلوسان و دوستانِ روزهای خوش را با کسانی که میتوانست به آنها تکیه کند، اشتباه میگرفت.
پس از فارغالتحصیلی از آکادمی، نرئا کارش را در میدان آغاز کرد.مراقبت هرچه آمارِ کشتههایش بالا میرفت، بارِ سنگینِ اعمالش او را بیشتر بهقدرتِ دوستانِ بهظاهر صمیمیاش وابسته میکرد و زمینه را برای فاجعهٔ پیشِ رو میچید.
چند سال بعد، وقتی نرئا ۲۱ ساله بود، یک مأموریت بهطرزِکنت وحشتناکی اشتباه پیش رفت. آنلا لینئا، رئیسِ آیندهٔ آکادمیِ گریفونِ صاعقهگریفونِ و مسئولِ نانا، او را برای کشتنِ دوکِ اعظم کرگان فرستاده بود.
او خائنی شناختهشده به پادشاهی بود، اما هیچ مدرکِ محکمی از مراوداتش با امپراطوری در دست نبود و آنقدرگریفونِ قدرتمند بود که نمیشد با بهانهای واهی او را کشت. از آنجا که او هرگز تنها نمیماند، حتی هنگامِچرا ملاقات با معشوقههایش، نقشه این بود که کرگان را در خواب بکشند و آمارِ تلفات را به حداقل برسانند.
افسوس که آلریکِ مرحوم، که وظیفهٔ جمعآوریِ اطلاعات را بر عهده داشت، نتوانست از تغییرِگریفونِ برنامههای لحظهآخریِ آرشیدوک مطلع شود. وایلای مرحوم که در میانِ کارکنانِ خانه نفوذ کرده بود،کردنِ نتوانست به همدستانش اطلاع دهد که در غیابِ اربابِ خانه، بانو همچنان آنجا خواهد بود.
لینئا نیز بهنوبهٔ خود، چون از مهارتهای نرئا خاطرجمع شده بود، درمراقبت بررسیِ وضعیتِ نیروهایش کوتاهی کرد. طبقِ گزارشها، وقتی نانا فهمید چه اتفاقی افتاده،چشمانِ بانو کرگان و پسرش را به اشتباه بهجای زن و شوهر کشته بود.
علاوه بر این، لرد کرگان اندکی بعد بازگشت و مسیرِ فرارِ او رالارک به خطر انداخت. در نهایت، او توانسته بود آرشیدوک را بکشد و با وارپکامل فرار کند، اما قتلعامی به جا گذاشته بود که سالها بعد الهامبخشِ بالکور شد.
تیمِ نرئا گزارشها را جعل کردند و تمامِ تقصیرها را بهپدرِ گردنِ او انداختند و ادعا کردند که حتی پس از دریافتِدادنِ خبرِ تغییرِ برنامههای کرگان، او تصمیم گرفته بود مأموریت را ادامه دهد.
سلطنتیها هیچ دلیلی برای شک به خدمتگزارانِ وفادارشان نداشتند و به یکآکادمیِ سپرِ بلا هم نیاز داشتند. مرگِ کرگان از قبل اعصابِ خاندانهای اشرافی راشوکه به هم ریخته بود، پس مجازاتِ وارثانِ اشرافی فقط اوضاع را بدتر میکرد.
در عوض، درسِ عبرت ساختن از یک جادوگرِ آدمِ عادیِ بیاصلونسب، به همهخانوادهاش دلیلِ کافی برای جشن گرفتن میداد و رسواییای به پا میکرد که مرگِ کرگاننیاکانش را در سایه قرار میداد، بهویژه پس از آنکه مدارکِ خیانتش را پیدا کردند.
نرئا خودش را تنها یافت؛ القاب، ثروت و آرتیفکتهایش را از او گرفتند و حتی برایرسیده همیشه از استفاده از جادوی بُعدی منع شد. این یکی دیگر از کلاسهایی بود که طبقِشوکه ادعاها در آن مردود شده بود و اگر حقیقت را فاش میکرد، تنها مرگ در انتظارش بود.
پس از آن، نانا به لوتیا برگشته بود و آنقدر درپدرِ الکل و ترحم به خود غرق شد تا اینکه کهولتِ سن سلامتیاشاستادیِ را چنان تحلیل برد که هستهٔ آبیاش به فیروزهایِ روشن تنزل یافت.
تیستا گفت: «بیچاره نانا. الانسنار میفهمم چرا اونقدر تلخ بودترتیبِ و چرا میخواست من بیرحمتر باشم.»
لیث گفت: «بهجز لینئا که سالها پیش غیبش زده، همهٔ اوناییدهکده که تو این ماجرا دست داشتن مُردن. واقعاً میخوای بری دنبالشلوستریا و پیداش کنی؟ با اینکه این چیزی نبود که نانا میخواست؟»
تیستا آهی کشید: «راستش نمیدونم. خیلی وقت گذشته وشایعات لینئا هم به سزای عملش رسیده. حتی اگه هنوز زندهآکادمیِ باشه، الان دیگه میدونه نانا بهخاطرِ خیانتِ اون چی کشیده.
«لینئا تمامِ عمرش رو مثلِ یه اشرافزاده زندگی کرد، ولی الان اونم همهچیزش رو از دست داده و مجبورهگریفونِ مثلِ یه موش زندگی کنه و تو یه سوراخِ تاریک قایم بشه تا لِه نشه. به نظرم این بهترینچرا حبسِ ابدیه که میتونم براش آرزو کنم. امیدوارم لینئا یه عمرِ طولانی و پر از بدبختی در پیش داشته باشه.»