چپتر 1923.2: فصل 1923.2
0«چون میخوام تو و لیث شخصاً ببینید سازمان چطور کار میکنه.» زورت کهشنیدنِ از دیدنِ تحقیر شدنِ همسرش به ستوه آمده بود، یک قدم جلو آمد. «اینجوریمیتونیم میتونید روشهای ما رو بررسی کنید و بهجای شنیدهها، مستقیماً از خودمون یاد بگیرید.
«معلوم نیست مذاکرات با پادشاهی چطور تموم بشه. خانوادهٔ سلطنتی ممکنه رابطهشون رو باهاتون قطعجای کنن، اما سازمان هرگز آدمهای خودش رو رها نمیکنه. مهم نیست کی تو جنگِ گریفونها پیروزفوقالعادهایه بشه، ما کمکتون میکنیم تا خانوادهتون رو در امان نگه دارید و املاکتون رو پس بگیرید.»
لیث مدتی به این حرفها فکر کرد. او از نقشِفکر واستور بهعنوانِ ارباب و باستانیهایی که از او پیروی میکردندداشت خبر داشت، اما اهداف و روشهایش هنوز برایش یک راز بود.
میتونم به زندگی تو کویر ادامه بدم، ولی پادشاهی جاییه که خونهبهعنوانِ و دوستام اونجان. اگه این پیشنهاد رو قبول کنم، میتونم بفهمم واستورمیتونم قابلاعتماده یا نه و شاید حتی یه چیزایی دربارهٔ نیمهٔ مسخشدهام یاد بگیرم.
بیترا و زورت باستانیهای قدرتمندیان و قدرتهای ما شبیهِ همه.پیدا میتونم چیزهای زیادی دربارهٔ تواناییهای تبارِ مشترکمون ازشون یاد بگیرم.گردونیم با این حال این انتخابی نیست که بتونم تنهایی بکنم.
بیترا گفت: «همینطور، ما ردی از جای دهانِ منادیون پیدا کردیم.» سولوس با شنیدنِردی این حرف از تعجب خشکش زد. «برنامه داشتیم خودمون برش گردونیم. همینطوریش هم ابزارِگردونیم فوقالعادهایه، اما مطمئنم بعد از کمی بررسی، میتونیم یه نسخهٔ بهتر و مدرنتر ازش بسازیم.
«با این حال دهان هنوز هم بخشیمدتی از میراثِ مادرته و نمیخواستم بیشتر از اینارباب ازت دزدی کنم. واسه همین صدات کردم اینجا.»
سولوس برای پنهان کردنِ هویتِ کالّا با وقاحت دروغ گفت: «من قبلاً کسی رو کهپیروی چشمان رو در اختیار داره دیدم و آدمِ خوبیه. همونطور که قصد ندارم از یکیجاییه از شاگردهای مادرم دزدی کنم، چشمان رو هم از اون آدم نگرفتم. من مثلِ تو نیستم.»
بیترا پرسید: «حتی اگه بهت بگم وستا، صاحبِ اصلیِ دهان مرده؟ اینکهسولوس یکی از همشاگردیهاش درست مثلِ منادیون بهش خیانت کرده و حالا اونمطمئنم مقصر داره از این آرتیفکت برای رسیدن به شهرت و افتخار سوءاستفاده میکنه؟»
این خبر مثلِ مشتی بهمشترکمون شکمِ سولوس بود و حالاتنهایی داشت دربارهٔ پیشنهادِ مسخشده تجدیدنظر میکرد.
از راهِ پیوندِ ذهنینگه پرسید: «لیث، نمیتونیم خودموناین بریم دهان رو پس بگیریم؟»
لیث جواب داد: «بدونِ هیچ اطلاعاتی از جاش، بدونِ اینکه بدونیم توبهعنوانِ ورندی به چه زبانی حرف میزنن، اونم فقط ما دوتا؟ بعیده. اینمیتونم یارو قرنها تجربه و دانش داره و خونهاش هم حتماً یه قلعه است.
«ما کولگا رو تنهایی فتح نکردیم، یه ارتش از بیدارشدگان پشتمون بود. تنها دلیلِ پیروزیمونتعجب این بود که هیچکس مزاحمِ مبارزهٔ تو با پادشاه نشد و خورشیدِ ممنوعه صدها نفرمدرنتر از دیوهای من رو تقویت کرد، در حالی که بیدارشدگان ارتش رو مشغول نگه داشته بودن.»
سولوس سر تکان داد: «آره. معلوم نیست حتی ارزیابیِ دفاعش چقدربکنم طول بکشه. همین الانش هم دارم وقتِ ماهعسلت رو هدر میدمحرف و نمیخوام فقط به خاطرِ غرورم جونت رو به خطر بندازم.»
زورت پرسید: «نظرتون چیه؟»
لیث به او نگاهاملاکتون کرد، چون سنگینترین بارفکر روی دوشِ او بود: «سولوس؟»
سولوس گفت:تنهایی «من هستم، اماهمینطور چندتا شرط دارم.»
بیترا سر تکان داد: «بگو.»
«اول، میخوام مطمئن بشم که این یارو همونقدر که میگی آدمِکرد بدیه. دوم، میخوام قول بدی که اگه شایعات دروغ از آب دراومدن،هنوز کاری به کارشون نداشته باشی. سوم، میخوام این کار سریع انجام بشه.
سولوس گفت: «حضورِ تو حالم رو بهحرفها هم میزنه و نمیخوام حتی یک ثانیهباستانیهایی بیشتر از حدِ لزوم باهات وقت بگذرونم.»
زورت غرید: «خب، منم شرایطی دارم! اول اینکه، قبل از اینکه اینطوریسولوس با زنِ من حرف بزنی دهنت رو آب بکش. اگه اون نبود،مطمئنم تو هیچی نمیدونستی و اون خشمِ عزیزت رو هم به دست نمیآوردی.
«دوم اینکه، ما خدمتکارای تو نیستیم. پس غرورت رو بذار کنار یا اصلاً بشین توجای خونهت، برام مهم نیست. کینهت رو درک میکنم اما دیگه هیچ توهینی رو تحمل نمیکنم. میخوامفوقالعادهایه با هم متحد باشیم و اگه خشک و رسمی بودن برات خیلی سخته، پس معامله بیمعامله.»
سولوس از خشمِ زورت جا خورد. در اوجِاین عصبانیت فراموش کرده بود همان کسی که برای اوپیروی موجودی سنگدل به شمار میرفت، عزیزِ اژدهای سایه است.
لیث برای کم کردنِ تنش به میانِ حرفشان پرید: «منم شرایطی دارم.بهعنوانِ نمیتونم قبل از اینکه نظرِ زنم رو بپرسم بهتون جواب بدم. منمیتونم هنوز تو ماهعسلم و نمیتونم همینطوری ولش کنم. این کار خیلی نامردیه.»
زورت پرسید: «اونبکنم دربارهٔ سولوس وردی ماهیتِ واقعیِ تو میدونه؟»
«آره، میدونه و کامی با این حالحال ازم خواستگاری کرد. واسه همینه که بدونِردی حرف زدن با اون قدم از قدم برنمیدارم.»
زورت با خوشحالی او را در آغوش گرفت و در دل آرزو کرد که روزی واستور هم بتواندمیکردند همین حرف را بزند. سپس گفت: «خدایانِ بزرگ، پس سه بار تبریک میگم. یکی برای ازدواجت، یکی برایاگه پیدا کردنِ همچین آدمِ فوقالعادهای، و آخری هم به خاطرِ اینکه حالا ما دو بار با هم فامیل شدیم.
«هم خونی و هم سببی! اگه یهحرفها روزی گریهش رو دربیاری، چنان کتکت میزنمباستانیهایی که تا خودِ ماه بری و برگردی.»
لیث که ناگهان فهمیده بود شجرهنامهٔردی خانوادگیاش چقدر به هم گره خورده است،شنیدنِ جواب داد: «فکر کنم باید بگم ممنون.»
زورت دستش را تکان داد و گفت: «عجله نکنبتونم و این موضوع رو کامل باهاش در میون بذار. ماکردیم میتونیم صبر کنیم.» سپس با وارپِ آشوب از آنجا رفت.
سولوس با خجالتامان به زمین خیرهاملاکتون شد و گفت: «متأسفم.»
«برای چی متأسفی؟»
«برای اینکه اونجوری از کوره در رفتم، کنترلِ بدنت رو به دستسولوس گرفتم، خشم رو به سازمان لو دادم و حالا هم ماهعسلت رو خراببعد کردم.» سرش را تکان داد و سعی کرد تاریِ دیدش را برطرف کند.
«اشکالی نداره. انتظار نداشتم اینقدر شجاع باشی. ایستادن توبتونم اون فاصلهٔ نزدیک از بیترا باید خیلی... حالت خوبه؟»پیدا لیث صدای نفسهای تند و کمعمقِ سولوس را میشنید.
در ابتدا فکر کرده بود که او دارد از فنِ تنفسش استفادهنقشِ میکند تا پس از نمایشِ قدرتِ خالصِ پیشینش توانِ خود را بازیابد،برایش اما بعد سولوس روی پاهایش تلوتلو خورد، گویی ماسهها لغزنده شده بودند.
وقتی غش کرد، لیث او را گرفت و متوجه شد که بابهعنوانِ وجودِ آفتابِ سوزانِ کویر، سولوس میلرزد و غرق در عرقِ سرد شده است.زندگی چشمانش به بالا چرخیده بود و لبانش بیوقفه کلماتِ نامفهومی را زمزمه میکرد.
لیث غرید: «لعنت به اینهمینطور شانس.» و با وارپِ برج بهکردیم ساحلی که کامیلا منتظرشان بود برگشت.
پس از خواباندنِ سولوستبارِ در تخت، تمامِ اتفاقاتانتخابی را برای کامیلا تعریف کرد.
کامیلا با آهی گفت: «کمی شوکدرمانی بدمدتی نیست، اما این دیگه خیلی افراطی بود.بهعنوانِ سولوس از خودش توقعِ خیلی زیادی داشت.»
لیث شانه بالا انداخت: «میدونم، اما منحرفها واقعاً چیکار میتونستم بکنم؟ نمیتونستم جلوش روباستانیهایی بگیرم. نه وقتی که داشت اونطور سرسختانه میجنگید.»
کامیلا پرسید:تنهایی «میخوای پیشنهادِ زورتهمینطور رو قبول کنی؟»
«راستش رو بخوای، دودِلم. از یه طرف، میخوام به سولوس کمکبکنم کنم و دربارهٔ سازمانِ واستور بیشتر بفهمم. از طرفِ دیگه، نمیخوامحرف تو رو تنها بذارم.» دستِ او را گرفت و بهآرامی نوازش کرد.
وقتی ازش خواستگاری کردم میدونستم دارم خودم رواین تو چه هچلی میندازم، اما دردسر خیلی زودترباستانیهایی از چیزی که انتظار داشتم درِ خونهمون رو زد.
کامیلا براینگه آرام کردنِ خودشمدتی نفسِ عمیقی کشید.
فقط چند روز از ماهعسلمون باقی مونده، اما همین اونا روکردیم باارزشتر میکنه. اگه خانوادهٔ سلطنتی پیشنهادِ خوبی به لیث بده، اونابزارِ به پادشاهی برمیگرده و جونش رو تو میدانِ نبرد به خطر میندازه.