چپتر 1748: شاگرد و پروفسور (بخشِ ۲)
0سالارک اشاره کرد تجهیزاتی را که برای بازیافت آوردهآسونه بود به او بدهد و خودش مشغولِ نوشتنِ کتابچهٔنیاز کوچکی دربارهٔ انواعِ شیرینیهایی شد که میخواست امتحان کند.
صدایی کجخلق، روی اعصاب و درانتظاراتش عین حال آشنا گفت: «لیث مانوهارِتعظیمِ چهارم ورهن، پیدا کردنت خیلی سخته.»
لیث به معلمِ قدیمی و بهنوعی دوستش،پیش کریشنا مانوهار، گفت: «من اسمِ میانی ندارمفنی و حتی اگه داشتم هم مانوهارِ چهارم نبود!»
او جواب داد: «میفهمم که ناراحتی. هیچکس دوست ندارهخورده مقامِ چهارم رو بگیره، اما چارهٔ دیگهای نیست. دومی واومدی سومی رو به ترتیب بچههای اول و دومِ مارث گرفتن.»
خدای درمان مردی در اوایلِ سیسالگی بود، با حدودِ ۱٫۷۴ متر قدارتباطیِ و موهای سیاهی که رگههای نقرهای داشت. او یونیفرمِ پروفسورهای گریفونِ سفید رادادن به تن داشت و چند دستبند به هر دو مچش بسته شده بود.
لکههای خون روی دست و صورتش گواهپروفسور این بود که مأمورِ مهار کردنش تمامِ تلاششولی را کرده، اما در نهایت شکست خورده است.
لیث پرسید: «پیدا کردنم آسونه، چونبیادب رونِ ارتباطیِ من رو داری. چطور اومدینظرِ اینجا و برای چی بهم نیاز داری؟»
برخلافِ انتظاراتش، پروفسور که معمولاًتلاشش بیادب بود، پیش از جواباست دادن تعظیمِ عمیقی به سالارک کرد.
«خب، آره ولی از نظرِ فنی نه. اگه باهات تماس میگرفتم، میفهمیدن کجا پیدام کنن واینجا جفتمون رو شکار میکردن. در موردِ سؤالاتت هم، من از طریقِ شبکهٔ دروازههای کویر که ارباب لطفتماس کردن و اجازه دادن ازش استفاده کنم اومدم اینجا و برای مهمترین مأموریتِ ممکن بهت نیاز دارم!
سرنوشتِ پادشاهی بهش بستگی داره.»
«صبر کن، اگه تو مأموریتِ رسمیبیادب هستی، پس کی دنبالته؟» ذهنِ لیثولی به سمتِ ثرود و ارتشِ دگردیسانش رفت.
از پا درآوردنِ مانوهار میتوانست همزمان قدرتِنهایت نظامیِ پادشاهی و تواناییاش در مقابله باچون ارتشِ موجوداتِ بردهٔ او را فلج کند.
پروفسورِ دیوانه جوری که انگارخورده جواب واضح است گفت: «بازپرسهایچون سلطنتی و مارث، دیگه کی؟»
«چرا باید سعی کنن جلویبرخلافِ انجامِ وظیفهات رو بگیرن؟» هرچهپیش لیث بیشتر میشنید، بیشتر گیج میشد.
مانوهار گفت: «وقتیانتظاراتش مأموریتمون تموم شدبیادب میتونی خودت ازشون بپرسی.»
سپس چوبدستیِ جادوآهنگریاش را از جیبچطور درآورد و طلسمِ روحِ ردهٔ ۲ اجراپروفسور کرد که نسخهٔ ارتقایافتهٔ لوحِ پاک بود.
دستبندها روی زمین افتادند، نشانِ جادوییشان مختلچطور و متوقف شد و حتی افسونهای غیرفعالیپروفسور مثلِ طلسمهای ردیابی را از کار انداخت.
سولوس که برای درکِ بهترِارتباطیِ اوضاع چشمها را به صورتبهم زده بود، با خود فکر کرد:
این دیگه چه صیغهایه؟نیاز مگه همین چند روز پیشبیادب جادوی روح رو یاد نگرفت؟
لیث در ذهنش گفت:
بدونِ هیچ کمکیرونِ از ردهٔ ۰چطور به ردهٔ ۲ رسید.
مانوهار با احترام به چوبدستیِ نقرهای نگاه کرد و گفت: «یادم بنداز از کویلاپروفسور تشکر کنم. بدونِ این کوچولو که چیزایی مثلِ آرایهها و روشهای عادیِ تشخیصِ جادویی روکجا نادیده میگیره، عمراً میتونستم فرار کنم. منادیون حتماً نابغهای در حد و اندازههای خودم بوده.»
سالارک که در احساسِ تحسینِ آنها شریک بود، گفت: «تو همیشهنیاز من رو تحتتأثیر قرار میدی، خدای درمان. اگه یه روز تصمیم گرفتینظرِ بزرگ بشی و پادشاهی رو ترک کنی، اینجا همیشه برات جا هست.»
مانوهار تعظیمِ کوتاهی کرد و برای اولیناینجا بار متوجهِ بزرگیِ شکمِ سالارک شد. گفت: «ممنونم،پیش والاحضرت، اما قصد ندارم کمال رو دستکاری کنم.»
پیش از دست دادن با لیث، تعظیمِ دیگری کرد و گفت: «جای تبریکپروفسور داره. فکر کنم حالا موندنت تو کویر منطقی به نظر میرسه. اسمی هممیگرفتم براش انتخاب کردین؟ مانوهار خیلی قشنگه، هم به دختر میخوره هم به پسر.»
لیث گفت: «مالِچون من نیست!» و سالارکچطور به چهرهٔ دستپاچهاش خندید.
مانوهار به سولوس اشاره کرد و در حالی که هفت رگهٔ موهایش را تحسینپروفسور میکرد، گفت: «تو سنِ تو مثلثِ عشقی هیچ خجالتی نداره. مثلِ هر درمانگرِ بزرگی، معلومهکجا که دوست داری افقت رو گسترش بدی. اول قدبلند، بعد متوسط، حالا هم یه نیموجبی.»
سولوس جوابرونِ داد: «منداری نیموجبی نیستم!»
پروفسورِ دیوانه گفت و خندهٔ سالارک را شدیدتر کرد: «منم فراریبرخلافِ نیستم! رگهها و اخلاقت به دخترِ سیلفا میخوره. تازه، حسابی تپلی وفنی از لیث هم بزرگتری. نکنه تو رو به عنوانِ تلهٔ عسلی فرستاده؟»
«ای حروم—» شنیدنِ القابِ کوتاه،ارتباطیِ پیر و چاق باعث شدبهم سولوس به سمتِ گلویش خیز بردارد.
لیث پرسید: «مأموریتت چیه؟» اگر بینشانداری قرار نمیگرفت تا جلوی بالا گرفتنِ دعواانتظاراتش را بگیرد، این سوءقصد حتماً موفق میشد.
مانوهار با لحنی جدی گفت: «اگه بخوام دقیق بگم، مأموریتِ ما. من ساقدوشِ واستورمبیادب و تو شاگردِ محبوبشی، پس وظیفهٔ مقدسمونه که براش یه مهمونیِ مجردی بگیریم.» اینپیدام لحن لیث را چند ثانیه مات و مبهوت گذاشت تا اینکه فهمید شوخی نمیکند.
«چرا بهچون کمکِ منارتباطیِ نیاز داری؟»
«چون تا حالا تو هیچکدومشون شرکت نکردم و بیشتر از یه بار بهمانتظاراتش ثابت شده که آدمای کمی با ایدهٔ من از یه عصرِ دلپذیر موافقن.تماس اینا آخرین روزهای واستور به عنوانِ یه مردِ آزاده و میخوام براش موندگار بشن.
«تازه، میمیرم برای اینکه اولین مهمونیِ مجردیم رو تجربه کنم. نمیدونم چرا، ولی مردم هیچوقتمعمولاً منو دعوت نمیکنن، برای همین تصمیم گرفتم خودم یکیش رو برگزار کنم. با این حالپیدام اصلاً نمیدونم از کجا باید شروع کنم، واسه همین به کمکِ یه آدمِ عیاش نیاز دارم.»
مانوهار هولوگرامی از تمامِ زنانی که لیث در موگار بابرخلافِ آنها قرار گذاشته بود، پدید آورد. این فهرست به شکلِولی مورمورکنندهای دقیق بود، به جز دو موردِ آخر، سالارک و سولوس.
اربابِ کویر از دیدنِ چهرهٔ سرخشدهٔ لیث که دندانها و مشتهایشبرخلافِ را به هم میفشرد، از شدتِ خنده به گریه افتاد. پروفسورِنظرِ دیوانه علاوه بر نقضِ حریمِ خصوصیاش، نمک هم روی زخمش پاشیده بود.
لیث انگشترِ سنگیِ سولوس را بهداری او داد و گفت: «بیا اینبرخلافِ قضیه رو تموم کنیم. تو خونه میبینمت.»
سولوس سر تکان داد و وانمود کرد ازاومدی چادر بیرون میرود، اما فقط میخواست دوباره بهبیادب هیئتِ عنکبوتِ سنگیاش برگردد و زیرِ ردای لیث بخزد.
مانوهار سر تکان داد و گفت: «خوشحالم که از شرشبرخلافِ خلاص شدی. اول باید یه جا توقف کنیم و اینولی چیزی نیست که بتونم با یکی از دوستدخترات در میون بذارم.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنیداری پرسید: «میشه لطفاً وقتی کارمون تمومبرخلافِ شد، یه لگد وسطِ پاش بزنم؟»
لیث جواب داد: «آره.»
مانوهار با چنان اعتمادبهنفسی در کاخ حرکت میکرد که کنجکاوی جای خشمشان را گرفت.پروفسور کاملاً مشخص بود که پیش از این بارها آنجا بوده است و همین باعثمیفهمیدن شد از خود بپرسند چرا سالارک به او اجازه میدهد از دروازههایش استفاده کند.
خدای درمان در حالی که مختصاتی را وارد میکرد، به دروازهٔ وارپ اشاره کرد و گفت:دادن «این چیزا عالیان، ولی به هر دو طرف خبر میدن که کی داره ازشون استفاده میکنه.میکردن اینجوری پیدات کردم و واسه همینه که همیشه تا مرزها پیاده میرم تا ردی به جا نذارم.»
در طرفِ دیگرِ راهروی بُعدی، دهکدهای از چادرها به چشم میخورد که بسیار کوچکتر از کاخِ سالارک بود.تعظیمِ این دهکده از حدودِ چهل چادرِ سفید تشکیل میشد که لیث آنها را به عنوانِ خانههای انسانی شناخت،طریقِ و پانزده چادرِ بزرگتر که جایگاهِ جانورانِ جادویی بود؛ جانورانی که مردمِ کویر به عنوانِ مرکب سوارشان میشدند.
مانوهار به سمتِ چادرِ بزرگی رفت کهچطور پرچمِ پرِ سالارک بر فرازش افراشته بودپروفسور و گفت: «به قبیلهٔ پرِ فراموششده خوش اومدی.»
لیث میدانست که پرها جادوگرانِارتباطیِ قدرتمندی هستند که سالارک از آنهانیاز به عنوانِ اربابانِ شهر استفاده میکند.
پرِ دهکده گفت: «داری چه غلطی میکنی، مانوهار؟ میخواستمنیاز بپرسم دیوونه شدی که یه جادوگرِ اعظمِ پادشاهی رو آوردیآره اینجا، ولی خب این قضیه که از قبل ثابت شده.»
لیث مطمئن بود که هرگز پیش ازاومدی این مرد را ندیده است، با اینمعمولاً حال چهرهاش به طرزِ عجیبی آشنا میزد.