چپتر 1186: فضای ذهن (بخشِ ۲)
0موگار همانطور که بازگشتِاندامِ شکارش به حالتِ اولیهاش رانگه تماشا میکرد، گفت: «این جدیده.»
نالروندِ جوانشده با آخرین ذرههای ارادهای که برایش باقی ماندهنیمی بود، توانست پیش از آنکه موجود حملهاش را از سر بگیرد،فضای پیوندِ ذهنی با سیاره را قطع کند و به بدنش بازگردد.
چشمانش باز شد و همین کهتمامِ خواست حرف بزند، خونی را کهدوباره ریههایش را پر کرده بود، سرفه کرد.
کویلا در حالی که جادوی شفای ردهٔ ۴ را رویشچند اجرا میکرد، گفت: «حرف نزن، بهجاش اگه میتونی از تلفیقِ نورخارجی استفاده کن. به هر کمکی که از دستمون برمیاد نیاز داریم.»
نالروند تقریباً نیمی از بدنش را از دست داده بود، اما بادوباره تمرکزِ سه درمانگر روی او و بدونِ دریافتِ آسیبِ بیشتر از فضایحال ذهنِ موگار، توانست آنقدر زنده بماند تا تلفیقِ نور تأثیرش را نشان دهد.
تلفیقِ نور طلسمهایی را که همراهانش اجرا میکردند، بهطورِ یکنواخت میانِ زخمها پخش کرد ودرمانگر آنها را در جاهایی که بیشتر نیاز بود متمرکز ساخت. همچنین متابولیسم بدنش را سرعتهمراهانش بخشید و به نواحیِ آسیبدیده اجازه داد جریانِ پیوستهای از موادِ مغذیِ معجونها را دریافت کنند.
با وجودِ از کار افتادنِ چند اندامِ نالروند، چند دقیقه واینکه تمامِ مانای سه درمانگر صرف شد تا او را زنده نگهتکان دارند، تا اینکه بدنش دوباره توانست بدونِ کمکِ خارجی کار کند.
نالروند در میانِ نفسنفسزدنهایش گفت: «یه جای کار لنگید،افتادنِ ولی نمیدونم کجا.» انگشتی تکان نداده بود، با ایناینکه حال از شدتِ خستگی در آستانهٔ غش کردن بود.
فریا در حالی که بادقیقه طلسمِ تشخیصی او را بررسی میکرد،اینکه گفت: «حرف نزن. باید استراحت کنی.»
به خاطرِ زخمها و فشارِبرمیاد مانای ناشی از درمان، بدنِنیمی نالروند در آستانهٔ فروپاشی بود.
سر تکان داد واندامِ بهمحضِ اینکه تمرکزش را ازنگه دست داد، به خواب رفت.
در حالی که کویلا دوباره از تزریق استفاده میکرد، بقیه دایرههای جادو را باطلمانای کردند تا مطمئن شوند دوانها با حواسِ تقویتشدهشان نمیتوانند مخفیگاهِ رزار را پیدا کنند.انگشتی در صورتی که نالروند میخواست دوباره با موگار تماس بگیرد، به آنجا نیاز پیدا میکردند.
فریا پرسید: «نمیتونی تزریق رو به ما هم یاد بدی؟دارند تو بهترین درمانگرِ بینِ مایی. اگه یکی از ما مسئولیتِ معجونهاانگشتی رو به عهده بگیره، تو میتونی کاملاً روی درمان تمرکز کنی.»
کویلا آهی کشید و در حالی که با طلسمِتقریباً شناوری دوستشان را از زمین بلند میکرد تا بدونِدریافتِ تکانخوردن جابهجایش کند، گفت: «کاش میتونستم. فالوئل قدغنش کرده. متأسفم.»
آنها از غار وارپ کردند و به نقطهای رفتند که از آن واردِ حاشیه شدهنفسنفسزدنهایش بودند، و سپس گامهایی باز کردند که آنها را به دهکدهٔ دوانها میبرد. نالروند ممکنطلسمِ بود به درمانِ بیشتری نیاز داشته باشد و آنها در شرایطی نبودند که کمک کنند.
از بختِ بدشان، لحظهای که دوانهاکنند رزارِ بیهوش و غرق در خوندقیقه را دیدند، تعصباتشان علیه انسانها گل کرد.
ارشد باهن در حالی که دگردیسی میکرد و نیروینگه کمکی میطلبید، گفت: «میدونستم محاله آدمایی مثلِ شما بتوننولی با یکی از ما دوست بشن. باهاش چیکار کردین؟»
فریا فریاد زد: «ما کاری نکردیم!» و همانطور کهتقریباً دوانها با سلاحهای افسونشده بهسرعت از هر طرف محاصرهشان میکردند،آسیبِ برای هزارمین بار در دلش به جادوی بدلی لعنت فرستاد.
فریا با خودش فکر کرد:
لیث میتونست در حالی که داره طلسمهاش رو میبافه براشون توضیح بده چهتمامِ اتفاقی افتاده، تا اگه اینا به خاطرِ عطشِ خونِ نیمهٔ جانوریشون قاطی کردننمیدونم آماده باشه، ولی من نمیتونم بدونِ اینکه اوضاع رو بدتر کنم طلسمی اجرا کنم.
فریا گفت: «نالروند سعی کرد با موگار ارتباط برقرارنگه کنه و نزدیک بود سرِ همین کشته بشه. اونولی فقط به این خاطر زندهست که ما کمکش کردیم.»
یونما، یکی از زنان، گفت: «موگار چه نیازی به ریختنِ خون داره؟ فکر کنم فقطدرمانگر شکنجهش کردین تا به چیزی که میخواین برسین، درست همونطور که برای ورود به حاشیه اینمیکردند کار رو کردین. انسانها همین کار رو میکنن. بقیه رو مجبور میکنن بهای رؤیاهاشون رو بپردازن.»
کویلا گفت: «پس چرااندامِ بهجای اینکه از حاشیهصرف بریم بیرون، آوردیمش اینجا؟»
مردِ بزرگ پاسخ داد: «سادهست. چون بدونِوجودِ اون هیچ راهی برای خروج ندارید. همهشونمانای رو بکشید و برادرمون رو نجات بدید!»
دوانها پشتِ سرِ دخترها بلینک کردند تا با یک ضربه کارشان را تمام کنند،خارجی اما دیواری از نور راهشان را بست؛ دیواری آنقدر سخت که حملهشان را متوقف کردفریا و آنقدر کشسان که سلاحها را به سمتِ خودشان برگرداند و دگردیسان را زخمی کرد.
نالروند نجوا کرد؛ صدایش برای رسیدن به سطحی قابلشنیدن به جادوی هواداده نیاز داشت: «احمقید یا چی؟ اگه تا حالا مجبورم کرده بودن کاری بکنم،بماند همون لحظهای که باهاتون تنها شدم بهتون میگفتم. اونا تازه جونمو نجات دادن.»
بزرگ باهن سر تکان داد و با اشاره به بدنِ درهمکوبیدهٔ رزاردوباره گفت: «ما هیچ راهی نداریم که مطمئن بشیم اونا تو رو تحتِحال تأثیرِ یه شیءِ بردگی قرار ندادن و هنوز هم بیگناهیشون رو ثابت نکردن.»
نالروند تمامِ اشیاءِ افسونشدهای را که داشت و حتی پیراهنش را درآورد وتمامِ گفت: «چرا، راه دارید. اگه هر کدوم از اینا یه شیءِ بردگی بود، نمیتونستمکجا درشون بیارم. تازه، یه نفر چطور میتونه ثابت کنه که کاری رو انجام نداده؟
«باورتون بشه یا نه، وقتی توتمامِ آزمونِ موگار شکست خوردم، خودش بود کهکمکِ منو زخمی کرد. به نیاکانم قسم میخورم.»
این حرفها دوانها را غافلگیر کرد. دگردیسان این را مقدسترین سوگندِ خود میدانستند. باور نکردنِدرمانگر حرفِ نالروند به این معنا بود که او را دشمنِ خونیِ خود کنند. با اینهمراهانش حال، نفرتشان از انسانها تقریباً چشمشان را به روی شواهدی که رزار ارائه کرده بود، میبست.
تقریباً.
بزرگ باهن بیاعتنا به بقیه، تعظیمِکنند عمیقی به نالروند کرد و گفت: «حقتمامِ با توئه. به خاطرِ گستاخیمون عذر میخوام.»
هیچکس از این موضوع غافل نماند؛ همانطور که همه متوجه شدنداینکه دوانها سلاحهایشان را غلاف نکردند. تنها وقتی به داخلِ خانهشان برگشتندتکان و فریا آرایههای محافظ را فعال کرد، توانستند نفسِ راحتی بکشند.
نالروند در حالی که با خستگیِ مفرطی که پلکهایشتقریباً را سنگین کرده بود میجنگید، گفت: «حالا که اونهمه دادوفریادآسیبِ بیدارم کرد، بهتره بهتون بگم چی شد. زیاد طول نمیکشه.»
او حرفهای موگار را کلمهبهکلمه نقل کرد و ظاهرِ دشمنانش را برایشان توصیف کرد.خارجی همچنین توضیح داد که در طولِ نبرد نتوانسته بود از هیچ شکلی از جادو استفادهفریا کند، در حالی که سایهها هم از طلسمها و هم از تجهیزات استفاده کرده بودند.
پرسید: «سؤالی هست؟» ومعجونها همان لحظه که پاسخِ منفیافتادنِ شنید، دوباره به خواب رفت.
در واقع سؤالاتِ زیادی داشتند،دقیقه اما نمیخواستند او حتی یک ثانیهاینکه بیشتر از حدِ نیاز بیدار بماند.
کویلا گفت: «من چیزی دربارهٔ رزارها یا یهنالروند زن با چکش نمیدونم، اما مردی که نالروند توصیفبدونِ کرد، به طرزِ وحشتناکی منو یادِ پادشاه دیوانه انداخت.»
فریا سر تکان داد و با در نظر گرفتنِنگه پیامدهای رؤیاهای نالروند گفت: «منطقیه. جنون آرتان احتمالاً میتونه نیروینمیدونم زندگیِ تَرَکخوردهٔ لیث رو درمان کنه، اما به چه بهایی؟»
کویلا گفت: «اگه جواب این بود، پس چرا موگارافتادنِ ثرود رو بهش نشون نداد؟ طبقِ گفتهٔ پروفسور واستوراینکه و مانوهار، اون پیشرفتهای فوقالعادهای تو کارِ پدرش ایجاد کرده.»
فریا پاسخ داد: «شاید چوندقیقه اون زندهست، در حالی که موگاراینکه فقط به خاطراتِ درگذشتگان دسترسی داره.»
کویلا گفت: «نمیتونه به این سادگی باشه. موگار هر روز با تکتکِداده ماست. حتماً همهچیز رو دربارهٔ زندهها هم میدونه. فکر کنم به تحقیقاتِ آرتانبماند دربارهٔ نیروی زندگی بستگی داره. یادتون نره که اون اولین خدای درمان بود.»
موروک پرسید: «شماچند از کجا اینقدرتمامِ دربارهٔ اون دیوانه میدونید؟»
کویلا گفت: «با وجودِ تمامِ جنایاتی که مرتکب شد، آرتان پایههای پیکرتراشیدقیقه رو همونطور که میشناسیمش بنا کرد. تو دورانی که تو گریفون سفیدلنگید استادیار بودم، پروفسور واستور سوابقِ مربوط به پادشاه دیوانه رو نشونم داد.
«پادشاهی اونا رو مخفی نگهدقیقه میداره، اما بدونِ اونا، رسیدن بهاینکه هر پیشرفتی تو پیکرتراشی غیرممکن بود.»