---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1130: آینده‌نگری (بخش ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1130: آینده‌نگری (بخش ۲)

0

فالوئل پرسید: «مطمئنی نمی‌خوای‌شخصی‌شان​ قبل از گرفتنِ تصمیمِ نهاییت‌اینکه​ یکم روی حرفام فکر کنی؟»

فریا گفت: «من سال‌ها وقت داشتم تا روی زندگیم فکر کنم. دنبالِ‌چطور​ قدرتِ یه پیام‌آور نیستم چون از خدمت کردن به شما لذت می‌برم،‌مثلِ​ بلکه چون این تنها راهیه که بهم اجازه می‌ده به زندگیم معنا بدم.»

فالوئل سر تکان داد و صندوقچهٔ‌شاگردانش​ چوبی‌ای به اندازهٔ یک جعبه‌کفش به‌بقیه​ فریا داد و گفت: «جوابِ عالی‌ای بود.»

فریا صندوقچه را باز کرد و چکشِ سنگینی‌بقیه​ از جنسِ آدامانت را دید که در پارچه‌ای ابریشمی‌پیش​ پیچیده شده بود. پرسید: «چرا دارید بهم هدیه می‌دید؟»

فالوئل بلند شد و همان‌طور که فریا را به کورهٔ شخصی‌اش راهنمایی می‌کرد، گفت: «اون‌رفت​ هدیه نیست، چکشِ جادوآهنگریته. بهت گفته بودم که جادوی ردهٔ ۵ من هیچ شباهتی به‌بفهمد​ آکادمی نداره. برای یادگیریِ فنونِ هیدرا، به ابزارِ بهتری از اون چوب‌دستیِ شکننده نیاز داری.»

برجِ لیث، در همان زمان.

لیث از طریقِ یک آرایهٔ وارپِ دیگر مخفیگاهِ فالوئل را ترک‌مگر​ کرده بود، چون هیدرا نمی‌خواست هیچ‌کدام از شاگردانش را مجبور کند اطلاعاتِ‌خاطراتِ​ زندگیِ شخصی‌شان را با بقیه در میان بگذارند، مگر اینکه خودشان بخواهند.

سولوس پرسید: «چطور پیش رفت؟»

فالوئل فقط لیث را احضار کرده بود تا نگذارد درکِ سولوس، خاطراتِ‌چطور​ لیث از وقایعِ زندگی‌اش را تغییر دهد. هیدرا هم مثلِ بیشترِ آدم‌های زندگیِ‌بیشترِ​ لیث، به‌سختی می‌توانست بفهمد لیث کجا تمام می‌شود و سولوس کجا شروع می‌شود.

لیث به اطراف نگاه کرد و پیش از آنکه پیوندِ‌زندگیِ​ ذهنی‌شان را فعال کند و تمامِ اتفاقاتِ چند ساعتِ گذشته را‌پیش​ با او در میان بگذارد، مطمئن شد که همه هنوز خواب‌اند.

چشمانِ لیث‌شاگردانش​ طلایی و چشمانِ‌اطلاعاتِ​ سولوس تیره شد.

دیگه حالم از‌زندگیِ​ بس شنیدم چقدر‌میان​ ترسناکم به هم می‌خوره.

سولوس در حالی که به چیزهایی که تازه فهمیده بود‌بخواهند​ فکر می‌کرد و سعی داشت حدس بزند هیدرا چه نوع‌وقایعِ​ مأموریتی ممکن است به آن‌ها محول کند، گفت: «خب، جالب بود.»

لیث پرسید: «بقیه چطورن؟»

سولوس جواب داد: «هنوز از خستگی دارن‌شخصی‌شان​ می‌میرن. ممنوعیتِ فالوئل برای استفاده از نشاط‌بخشی‌بخواهند​ وقتی خوابیدن ممکنه، واقعاً کارها رو کند می‌کنه.»

آن‌ها زمان را تا بیدار شدنِ بقیه با تمرینِ استادیِ‌خودشان​ نور گذراندند. لیث سه ردهٔ اولش را به کمال رسانده بود،‌وقایعِ​ اما هنوز شکل دادن و مهارِ سازه‌های پیچیده برایش دشوار بود.

در عوض، سولوس به کامل کردنِ‌بگذارند​ لایهٔ مهارِ درونیِ طلسم‌های رده‌بالا نزدیک بود،‌پیش​ اما سازه‌هایش همچنان شکننده از آب درمی‌آمدند.

نالروند پیشنهاد داده بود همه‌چیز را با‌مجبور​ جزئیات برایشان توضیح دهد و حتی طلسم‌های قدرتمندی‌مگر​ به آن‌ها بیاموزد، اما آن‌ها رد کرده بودند.

سولوس و لیث حتی پیشرفتشان را با هم در میان نمی‌گذاشتند، چون فقط‌خودشان​ با نگاه کردن به سازه‌هایشان می‌توانستند ببینند که روشِ استفاده‌شان از استادیِ نور با‌دهد​ یکدیگر متفاوت است، درست همان‌طور که با روشِ مانوهار، سپیده و نالروند تفاوت داشت.

می‌ترسیدند با مقایسهٔ یادداشت‌هایشان، فنِ آن‌ها برتریِ منحصربه‌فردش را‌اینکه​ از دست بدهد. استادیِ نور هم مانندِ تمامِ رشته‌های‌نگذارد​ سطح‌بالا، می‌توانست بسته به کاربرش به روش‌های متفاوتی توسعه یابد.

نالروند اول از همه‌بقیه​ بیدار شد و برای‌اینکه​ همه صبحانه آماده کرد.

او پس از شنیدنِ داستانِ لیث‌شاگردانش​ گفت: «من هنوزم فکر نمی‌کنم چیزی‌بقیه​ به اسمِ آزمونِ خرد وجود داشته باشه.»

«منظورم اینه که هر وظیفه‌ای بهت محول کنه، فقط تواناییت رو تو پیروی از‌بخواهند​ دستورات نشون می‌ده، در حالی که فالوئل به راهی نیاز داره تا بفهمه آیا می‌تونی‌بیشترِ​ بدونِ اینکه بردهٔ قدرتی بشی که داره بهت منتقل می‌کنه، ازش استفاده کنی یا نه.»

لیث سر تکان داد و گفت: «منم همین‌طور فکر می‌کنم. کاملاً مطمئنم یه چیزِ‌پیش​ ظاهراً ساده اما در واقع پیچیده‌ست. مثلِ همون موقعی که شورا مجبورم کرد با‌به‌سختی​ اون جانور، یعنی منیوس بجنگم که تا وقتی به زمین وصل بود، شکست‌ناپذیر می‌شد.»

تیستا گفت: «الان غصه خوردن براش بی‌فایده‌ست. نمی‌تونی معمایی رو که نمی‌دونی‌چطور​ چیه حل کنی. من بیشتر دلم می‌خواد دربارهٔ قرارهای نالروند و کویلا‌مثلِ​ بشنوم. طرفتون چطور بود؟ فکر می‌کنین قرارِ دومی هم در کار باشه؟»

چای در گلوی هر دو پرید و‌مجبور​ زبانشان سوخت. پیش از آنکه بتوانند پاسخ‌بگذارند​ دهند، به یک طلسمِ درمان نیاز پیدا کردند.

نالروند گفت: «قرارم خوب‌کند​ پیش رفت، اما فکر‌بقیه​ نکنم دیگه برینا رو ببینم.»

تیستا گفت: «چرا؟‌زندگیِ​ دخترِ شیرینیه و رنا‌بگذارند​ هم خیلی قبولش داره.»

«به چند دلیل. اول اینکه برینا رک‌وراست گفت دنبالِ کسیه که باهاش تشکیلِ خانواده بده‌فقط​ و من آدمِ مناسبی براش نیستم. مگه اینکه در موردِ ذاتِ دورگه‌ام بهش بگم، وگرنه‌کجا​ دارم با احساساتش بازی می‌کنم، اما این کار امنیتِ خانوادهٔ سلیا رو به خطر می‌ندازه.

نالروند گفت: «همه می‌دونن که من با اونا زندگی می‌کنم و اگه چیزی از دهنِ برینا بپره،‌خودشان​ زندگیِ من با اونا تموم می‌شه. تازه، از اینکه فهمید جادوگرم زیاد خوشش نیومد. با وجودِ حملهٔ‌آدم‌های​ نامردگان و دیدنِ اینکه از جادوی بُعدی استفاده می‌کنم، برینا بهم گفت که زندگیِ من براش زیادی پرهیجانه.»

تیستا دست روی‌مجبور​ شانه‌اش گذاشت و گفت:‌شخصی‌شان​ «متأسفم که ولت کرده.»

نالروند در جواب گفت: «ولم نکرده! برینا‌بگذارند​ فقط دنبالِ کسیه که گذشتهٔ کم‌دردسرتری داشته‌پیش​ باشه و از زندگیِ آرومِ لوتیا لذت ببره.»

فریا گفت: «که یعنی ولت کرده. به جمعِ ما خوش اومدی. جادوگر بودن‌پیش​ یه نفرین برای زندگیِ اجتماعیه. اگه تصمیم بگیری اشراف‌زاده بشی، زالوها دورت جمع‌آدم‌های​ می‌شن و اگه خطرناک زندگی کنی، همه مثلِ یه موجودِ ترسناک باهات رفتار می‌کُنن.»

نالروند که مشتاق بود نگذارد بقیه روی‌مجبور​ زخم‌هایش نمک بپاشند، گفت: «تو چی کویلا؟‌بگذارند​ موروک با اینکه دکش کردی چطور کنار اومد؟»

کویلا گفت: «قرارِ من یکم عجیب بود، اما من موروک رو دک نکردم. حداقل‌بخواهند​ هنوز نه.» اتاق غرق در غوغایی شد که از زمانِ فاش شدنِ وجودِ سولوس‌مثلِ​ به دستِ لیث هم بزرگ‌تر بود و این موضوع کویلا را بی‌نهایت کلافه کرد.

لیث طوری که انگار کویلا‌بقیه​ دیوانه شده باشد، به او‌خودشان​ نگاه کرد و پرسید: «چی؟ چرا؟»

فریا در حالی که نیروی زندگیِ کویلا را‌اینکه​ برای یافتنِ هرگونه نشانهٔ تغییر بررسی می‌کرد، گفت:‌احضار​ «شاید موقعِ تمرینِ دگردیسی به مغزش آسیب رسیده.»

کویلا به‌محضِ اینکه وِرد را شناخت،‌شاگردانش​ دستِ خواهرش را پس زد و‌بقیه​ گفت: «بذارین ببینم درست متوجه شدم.»

«سلیا آزاده که با یه جانورِ امپراطور ازدواج کنه، کامیلا می‌تونه با هر چیزی‌بخواهند​ که لیث هست قرار بذاره، اما من دیوونه‌ام فقط به این خاطر که با‌مثلِ​ تنها آدمِ بیرون از خانواده‌ام می‌گردم که باهام مثلِ یه آدمِ عجیب‌وغریب رفتار نمی‌کنه؟»

فلوریا گفت:‌اطلاعاتِ​ «موروک آدم نیست.‌بقیه​ یه عوضیِ غیرقابل‌تحمله.»

کویلا پرسید: «شاید باشه، اما حداقل عوضی‌ایه که همه‌چیز رو تو روم‌چطور​ می‌گه نه پشتِ سرم و نه به ثروتِ خاندانِ ارناس اهمیت می‌ده‌مثلِ​ و نه به تفاوتِ استعدادِ جادویی‌مون. می‌دونین پیدا کردنِ همچین آدمی چقدر سخته؟»

لیث گفت: «تقریباً غیرممکنه.»

تیستا آهی کشید‌مجبور​ و گفت: «از یه‌شخصی‌شان​ مگسِ طلایی هم نایاب‌تره.»

فریا گفت: «من که هنوز حتی یه‌بگذارند​ نفر هم این‌جوری پیدا نکردم.» و با این‌رفت​ حرف فلوریا را در نقشِ آدم‌بده تنها گذاشت.

فلوریا گفت:‌زندگیِ​ «باشه، تسلیم. دربارهٔ‌میان​ قرارت برامون بگو.»

کویلا هیچ جزئیاتی را از قلم نینداخت، با این‌اطلاعاتِ​ حال وقتی اعتراف کرد که به دستاوردِ موروک در‌بخواهند​ رسیدن به رتبهٔ جادوگرِ بزرگ حسادت می‌کند، حسابی سرخ شد.

«نمی‌دونم بازم می‌بینمش یا‌کند​ نه، اما اگه دیدمش، دفعهٔ‌میان​ بعد این‌قدر برام شلوغش نکنین.»

چند روز بعد، زندگی در لوتیا به حالتِ عادی‌خودشان​ بازگشته بود. تمامِ ردپاهای حملهٔ نامردگان پاک شده بود‌درکِ​ و رنا بالاخره جرئت پیدا کرد به خانهٔ خودش برگردد.

سلیا و فرزندانش به‌محضِ پایانِ بازسازی به خانه‌شان‌کند​ بازگشته بودند، اما زینیا و بچه‌هایش برای بهبودی‌اینکه​ از این شوک به زمانِ بیشتری نیاز داشتند.

ناولها | novelha.net