چپتر 2217: فصل 2217
0لیث گلویش را صاف کرد و سعی کرد لحنش عادی باشد:بوسهاش «دلم میخواد ریشهٔ "الـ" رو نگه داریم و بعدش یه چیزِآبمیوهٔ متفاوت بذاریم، وگرنه هروقت تو یه اتاق باشن خیلی قاطی میشه.»
«با این حال، فکر میکردم نمیخوایآنجا توی برج سکس داشته باشیم چون اونجامخصوصِ بخشی از سولوسه و این برات ناخوشاینده.»
کامیلا آدمِ سادهلوحی نبودنمیتوانست و پیش از اینکه جوابآبمیوهٔ بدهد، مدتی به تلاشهایش خندید.
کامیلا با لبولوچهٔ آویزان مشتی به بازوی لیث زد: «ما عشقبازی میکنیم،نگیرم نه سکس. در ضمن، حق با توئه، برام ناخوشاینده ولی تصمیم گرفتم وقتشهرؤیاییمون اینقدر سخت نگیرم. برج جای مهمی برای شما دوتاست، پس برای منم مهمه.»
«من و سولوس خیلی زحمت کشیدیم تا اینجا رو بهنره خونهٔ رؤیاییمون تبدیل کنیم و درسته که مثلِ یه خونهٔدهانش رؤیایی توش زندگی کنیم. و وقتی میگم ما، منظورم هر سهتامونه.»
لیث گفت: «به خدایان قسم، توضیح دادنِ اینکه چطوری سردهانش از موگار درآوردم خیلی آسونتر از اینه که بفهمم چهحالی کارِ خوبی کردم که به تو رسیدم. تو بهترینی، کامی.»
«اینو هیچوقتسپس یادت نره.» بوسهاششراب طعمِ استیک میداد.
سپس، از آنجا که نمیتوانست شراب بنوشد، دهانشگرفتم را با یک لیوان از آبمیوهٔ مخصوصِ سالارک شستدوتاست و به سراغِ دسر رفت. در واقع، سه دسر.
در حالی که داشت دسری به نامِ تهدیدِ سهگانه رانره با ولع میبلعید، پرسید: «حالا که وقت داریم، میخوای اولدهانش چیکار کنی؟ بریم دیدنِ سیلوروینگ یا اون اینکسیالوتِ لیچِ عوضی؟»
کیکِ شکلاتیای بود پر از دو لایه خامهٔ شکلاتی که با پودرِ شکلات وسالارک ترافل پوشانده شده بود. لیث آن را برای سولوس درست کرده بود و سولوس بهحالا خاطرِ بلایی که این کیک سرِ رژیمِ غذاییاش میآورد، این نام را رویش گذاشته بود.
لیث مات و مبهوت گفت: «واقعاً فکر میکنی باید بریممخصوصِ دیدنشون؟ یعنی، سیلوروینگ رو میتونم درک کنم. ما کموبیش به یهتهدیدِ آتشبس رسیدیم و اون بخشِ مهمی از گذشتهٔ سولوسه. اما اینکسیالوت؟»
کامیلا سر تکان داد و به سراغِ بشقابِ رولهایوقتشه دارچینی رفت: «فکر کنم اینطوری بهتره. تا وقتی منمنم تو این وضعیتم، هیچکس جرئت نمیکنه با شما دوتا دربیفته.»
«میخوای تو هم بیای؟»
جواب داد: «معلومه که میخوام. فکر میکنی چند بار فرصت گیرم میاد که درسالارک امنیتِ کامل نخستین مَگوس و آزمایشگاهِ مخفیِ پسرِ سازندهٔ تمامِ لیچها رو ببینم؟ قصدِ پزحالا دادن ندارم، اما جفتشون از تو قویترن و تو به محافظتِ من نیاز داری، عزیزم.»
لیث به او چشمغره رفت،شراب که به نظرِ کامیلا بهمخصوصِ اندازهٔ یک تولهسگِ عصبانی خطرناک میآمد.
با این حال، باز هم دلیلش آن چیزی نبود که کامیلاسخت فکر میکرد. لیث نه غرورِ کورکورانه داشت و نه از اعترافکشیدیم به اینکه میتواند از کمکِ محافظانِ نگهبانش استفاده کند، احساسِ خطر میکرد.
لیث در حالی که کامیلا یک نانخامهایِاینو درسته را در دهانش میچپاند، با خود فکرسپس کرد. دهنم سرویس، دوباره یادِ اون هیدرا افتادم.
اما در واقع، در حالی که سعینمیتوانست میکرد با وجودِ آن منظرهٔ ناخوشایند لبخندسالارک بزند، گفت: «میخوای از کی شروع کنیم؟»
کامیلا با شنیدنِ این حرف اخم کرد. بالیوان حرص جوید، لقمهاش را قورت داد و پیش ازحالی آنکه حرفی بزند، یک لیوان شیر را سر کشید:
«یادت رفت همین چند دقیقه پیش چی گفتیم؟» در دفاع از لیث باید گفت کهبرای وقتی غذا خوردنِ کامیلا را به آن شکل تماشا میکرد، به نظر میرسید زمان کش میآید.توش «این تصمیمِ مهمیه که باید با هم بگیریمش. و وقتی میگم ما، منظورم سولوس هم هست.»
«تا من دوش میگیرم، این گندی کهاینو زدی رو تمیز کن. نمیتونیم بذاریم اتاق روسپس تو این وضعیت که مثلِ طویله شده ببینه.»
لیث خواست بحث کند که کامیلا به اندازهٔ او غذا خورده اما با ظرافتیسالارک بسیار کمتر، و خردهها و تکههای غذا را همهجا پخش کرده است. همچنین میخواست اشارهحالا کند که نقشی که کامیلا پیشتر در تخت ایفا کرده بود چقدر مهم بوده است.
افسوس، وقتی کامیلا کاملاً برهنه جلویشبنوشد ایستاد، افکارِ زیادی از ذهنش گذشت،شست اما هیچکدام دربارهٔ وضعیتِ اتاق نبود.
کامیلا با خنده فکش را بست و گفت:گرفتم «اگه دهنتو همینجوری باز نگه داری، مگس میپره توش.»دوتاست از تحسین و احساساتِ آشکارِ لیث غرقِ لذت شد.
تازه وقتی درِکردم حمام را بست، خوناینو به مغزِ لیث برگشت.
لیث با آهی در دلسپس گفت: «لعنتی! سینههای ضدصدا و باسنهایلیوان بیصدا خیلی قویان. لطفاً نرفشون کنید.»
خوشبختانه، سراسرِ برج پر از افسونهای قدرتمندی بود که به هر فرمانش پاسخسراغِ میدادند. پس فقط با یک اشارهٔ ذهنی ملحفه و تشک را ترمیم کردحالا و هر رد و نشانی از اتفاقاتِ چند ساعتِ گذشته را پاک کرد.
«خب، حالا بریم تاریخچهٔ مرورگر روولی پاک کنیم.» لیث با حرکتِ دست، جزئیاتِجای تمیزکاری را از گزارشِ برج پاک کرد.
پس از اینکه اتاق را دوباره بررسیاینو کرد تا مطمئن شود چیزی را ازمیداد قلم نینداخته است، در حمام به کامیلا پیوست.
کامیلا با تعجباستیک پرسید: «به اینآنجا زودی تموم شد؟»
لیث گفت: «هر چی الان و قبلش گفتیلیوان رو نشنیدم.» بستنِ چشمانش بهقدری که بتواند حرفواقع بزند کارِ حضرتِ فیل بود، اما از پسش برآمد.
کامیلا خندید: «خدایان، تو خیلی احمقی. بازم از این چرتوپرتها؟»اینقدر حداقل تا وقتی که از قیافهٔ احمقانهٔ لیث فهمید جدیسولوس است، میخندید. «ببین چی شد. حالا منم تواناییهای تبار پیدا کردم.»
پادشاهیِ گریفون، منطقهٔاستیک اسار، آکادمیِ گریفونِآنجا طلایی، همان روز.
رقصِ اژدها تمامِ ارتشهای موگار را مجبوردهانش کرده بود به درگیریها پایان دهند ودسر چند روز صلح برای پادشاهی خریده بود.
اگر طلسمی سرگردان به یک اژدها میخورد، خشمشان را برمیانگیخت و مثلِ آتشِ جنگلمهمی به جانِ بقیهٔ دستهٔ ویرمها میافتاد. خشمگینکردنِ یک اژدها همیشه کارِ اشتباهی بود. خشمگینکردنِدرسته تعدادِ زیادی از آنها و ققنوسهایی که همراهیشان میکردند، قدمِ اولِ مسیرِ انقراض بود.
معدود کشورهایی که حدِ خود را نمیدانستند از روی نقشهها پاکبوسهاش شدند. همسایگانشان مجبور بودند صبر کنند تا سوختنِ شعلههای نخستین متوقفآبمیوهٔ شود و بعد تقسیمِ سرزمینهای حالا آزادشده را میانِ خود آغاز کنند.
وقتی همه آنقدر از بیدارکردنِسپس دوبارهٔ اژدهایان میترسیدند که جرئتِ بحثلیوان نداشتند، دیپلماسی مثلِ معجزه جواب میداد.
اما برای ملکهٔآنجا دیوانه، رقصِ اژدها فقطدهانش دردش را تشدید میکرد.
وقتی والرونِ دوم شروع به درخشیدن کرده بود و خونش با خونِ لیگین تشدید شدهبرای بود، فقدانِ ثرود را به یادش آورده و حفرهٔ قلبش را عمیقتر کرده بود. میدانسترؤیایی لذتی که پسرش اکنون حس میکند، فقط جای خالیِ نبودِ پدرش را بدتر خواهد کرد.
ژنرالهایش و حتی اژدهایانِ پَست در میانِ سربازانِ زبدهاشیادت نیز تحتتأثیرِ این پیوند قرار گرفته بودند. آنها نیز تابنوشد اطلاعِ ثانوی از حضور در برابرِ او منع شده بودند.
هر بار که از پنجرهها اژدهایانِ در حالِ پرواز و شعلههایلیوان رنگیشان را میدید، هر بار که صدای پرطنینشان را میشنید کهدسری به زبانِ اژدها آواز میخواندند، انگار کسی میخی در قلبش میکوبید.
ایاتا سخمت در حالی که سعی میکرد جلوی اشکهایش را بگیرد، با صداییسراغِ لرزان گفت: «خیلی متأسفم، اعلیحضرت. همهاش تقصیرِ ماست. کاش قویتر بودیم، اونوقت مجبورحالا نمیشدید گریفونِ طلایی رو ترک کنید و پادشاهِ همسر یورمون هم هنوز زنده بود.»
ثرود ابتدا به والرون و سپس به نقشهٔ پادشاهیِ گریفون که پس از مأموریتِ لیث بهروزشما شده بود اشاره کرد و گفت: «دیگه در این باره حرف نزن، ایاتا. همین الان همزندگی حس میکنم عقلم داره از دست میره و برای حفظِ تمرکزم دارم تمامِ تلاشم رو میکنم.»