چپتر 1811: خاطراتِ جدید و قدیم (بخشِ ۱)
0«خدایانِ بزرگ، یعنی من اینقدرآیین از فرم افتادم، یا توعالیه چند تُن وزن اضافه کردی؟»
ققنوسِ آبی پس ازیکی آنکه کمرش از شدتِباهام فشار تقتق صدا کرد، گفت.
«یه جورایی هر دو.یکی موجوداتی به اندازهٔ تو قاعدتاًحرف باید منو بهراحتی بلند کنن.»
سولوس سرش را به سمتِ لیث تکان دادناگهانی و در همان حال با ملایمت اما محکم،هستم دستانِ آئرت را از روی خودش کنار زد.
شاید ققنوس او را بهوضوح به یادحرف میآورد، اما سولوس چیزی در خاطر نداشتعلمی و این صمیمیتِ ناگهانی برایش چندشآور بود.
«اوه، ببخشید که بیادبی کردم.آشنایانم من آئرت هستم.» دستش رازده به سمتِ لیث دراز کرد.
«تو دوستپسرشی،انتخاب شوهرشی، یا یهآشنایانم چیزی این وسط؟»
«من لیث ورهنم و شریکشم.»
آئرت سر تکان داد: «این قطعاً یه اصطلاحِ عامیانهست که باهاش آشنا نیستم. لعنتی، باید بیشتردنیا برم بیرون. الفین تا حالا بهت گفته چطور با هم آشنا شدیم؟ اون خیلی دربارهٔ آیینِدوخته جفتگیریِ ققنوسها کنجکاو بود و من اون آدمِ خوششانسی بودم که تو یه مهمونی انتخاب کرد.»
لیث پرسید: «یکی از آشنایانم در موردِآیین این آیین باهام حرف زده بود. چیشصرفاً اینقدر عالیه؟» البته صرفاً از روی کنجکاویِ علمی.
«خب، ققنوسها جنگجو به دنیا میان و بزرگ میشن. وقتی یه جفت انتخابالبته میکنیم، واردِ یه مبارزهٔ وحشیانه و شهوانی میشیم که فقط وقتی تموم میشهوحشیانه که یکی از مبارزها به زمین دوخته بشه. بعد برنده سوارِ بازنده میشه و—»
در حالی که آئرت داشت حرکاتِ واضحی باناگهانی دست و بدنش نشان میداد، سولوس حرفش راهستم قطع کرد: «به جانِ مادرم، گرفتیم چی شد!»
صورتش تا بناگوش به رنگِ بنفش درآمده بود وچیش صدایش جیغمانند و خشک بیرون آمد. از شدتِ خجالتمیشن خشکش زده بود تا اینکه دیگر نتوانست تحمل کند.
لیث پرسید: «کیپرسید برد؟» البته همیشهموردِ در راهِ علم.
آئرت با لحنی متفکرانه گفت: «معلومه که اون. اون موقع منچیش ضعیف بودم در حالی که اون بهخاطرِ اتفاقی که برای پدرش افتادهمیکنیم بود، مثلِ دیوونهها تمرین میکرد. راستی الفین، داری خیلی عجیب رفتار میکنی.»
«هیچچیزِ خجالتآوری در موردِ کاری کهاین کردیم وجود نداره و همه تو جامعهٔببخشید بیدارشدگان میدونن آیینِ جفتگیری چطور کار میکنه.»
سولوس بهخاطرِ سرک کشیدنِ لیث در زندگیِ گذشتهاش، به او غرید و سپس رو بهجنگجو آئرت گفت: «بذار باهات کاملاً روراست باشم. من تقریباً فراموشیِ کامل دارم. مادرم برای نجاتِ جونمزمین هر کاری که کرد، باعث شد به خوابی برم که تا ۱۵ سال پیش طول کشید.»
«الان اسمم سولوسه و هیچکدومآشنایانم از چیزایی که میگی برام آشناچیش نیست. فقط داری حسابی خجالتزدهم میکنی.»
ققنوس با لحنی متفکرانه گفت: «جالبه. این افتِ قدرتِ جادویی، افزایشِ جرمعالیه و تغییرِ شخصیتت رو توضیح میده. منادیون حتماً برای نجاتِ جونت تو رومبارزهٔ به یه جور فیلاکتری پیوند زده، اما این رویه عوارضِ جانبیِ غیرمنتظرهای داشته.»
سولوس با حیرت پرسید: «همهٔنداشت اینا رو از یه بغلچندشآور کردن و یه خاطرهٔ خجالتآور فهمیدی؟»
لیث شانه بالاآشنایانم انداخت: «خب، مادربزرگباهام گفت که کارش درسته.»
«مادربزرگ؟ پس تو باید همونآشنایانم لیث ورهن باشی.» برقی اززده شناخت در چشمانِ آئرت درخشید. «تیامات.»
«خودشه.» لیث در حالییکی که به او تعظیم میکرد،حرف به هیئتِ حقیقیاش دگردیسی یافت.
سپس دلایلِمیآورد آمدنشان را براینداشت آئرت توضیح داد.
«بعد از اینکه برای اولین بار تو اینهمه سال دیدمت، امیدوار بودم برایکنجکاویِ چیزی بیشتر از یه کارِ ساده پیشم اومده باشی، سولوس. شاید منو یادتمیشیم نیاد، اما حتی بعد از اینکه به هم زدیم هم دوستانِ خوبی موندیم.»
«با کمالِ میل کمکت میکنم. لطفاً دنبالمآیین بیاید.» او آنها را از میانِ مجموعهایصرفاً از راهروهای سنگیِ کاملاً صیقلی عبور داد.
سقف بیش از ۳۰ متر ارتفاع داشت و بهجز درها و قفلها، هیچالبته وسیلهای در آن نبود. زمین توجهِ لیث را جلب کرد. با مرمرِ رگهطلاییوحشیانه پوشیده شده بود، یکی از معدود موادِ طبیعی که در برابرِ جادو مقاوم بود.
تیامات پرسید: «واو، همین؟ هیچنداشت سؤالی ندارید که چطور زنده مونده،بود رابطهمون چیه، یا هر چیزِ دیگهای؟»
آرت جواب داد: «بهطورِ کلی در جامعهٔ بیدارشدگان و بهطورِ خاصالبته در حرفهٔ من، رازها بینهایت مهماند. سرک کشیدن یعنی دنبالِ دردسر گشتن.مبارزهٔ گذشته از این، مادر شما رو جزو خانواده میدونه. همین برام کافیه.»
سولوس که از خونسردی و بیتفاوتیِموردِ او نسبت به یک ققنوس تحتتأثیرعالیه قرار گرفته بود، پرسید: «پدرت اژدهاست؟»
«نه، یه آدمِ عادی. واسه همینه که منو انتخاب کردی و منم پیشنهادِ دوستیتصرفاً رو قبول کردم. برای یه ققنوسِ اصیل تو در حدِ یه بچهٔ نوپا بودی،میشیم ولی برای پسری همسنوسالِ خودم، واقعاً جذاب بودی. مغزِ یه نابغه رو داشتی و بدنِ—»
در حالی که دستهای آرت داشت دقیقاًصمیمیتِ شکلِ انحناهای بدنش را در هوا رسمبیادبی میکرد، حرفش را برید: «گرفتم چی میخوای بگی!»
شانه بالا انداخت وموردِ با لحنی که اصلاًزده به حرفش نمیخورد گفت: «ببخشید.»
لیث نگاهِ غضبآلودِ سولوس را نادیده گرفت وباهام گفت: «من یه سؤال دارم. مادربزرگ گفت شماعلمی عضوِ تیمِ تحقیق و توسعهاش برای کریستالهای خاطره هستید.»
آرت سر تکان داد: «درسته.»
«دیگه چه نیازی به تحقیق واین توسعه داره؟ کریستالهای منو بررسی کرداوه و ظاهراً همون موقع همهچیز رو فهمید.»
ققنوس جواب داد: «به همون دلیلی که به آشیانه و پرها نیاز داره، و قرنها پیش هممیان خودش رو درگیرِ سپیده نکرد. مادر میخواد ما بتونیم روی پاهای خودمون بایستیم. فقط تو چیزایی کمکبعد میکنه که خودمون نمیتونیم حلشون کنیم، اون هم فقط بعد از اینکه تمامِ تلاشمون رو کرده باشیم.»
«رسیدیم. گالری.» باپرسید تکانِ دستش، دری بهاندازهٔآیین انسان را باز کرد.
اتاقِ داخل با جادو روشن شده بود و کف وزده دیوارهایش بهترتیب با کاشیهای قرمز و سفید پوشیده شده بودند.میشن روی دیوارها، چند نقاشی با موضوعی تکراری به چشم میخورد.
همهٔ آنها مردی راخاطر نشان میدادند که روی کاناپهایبرایش بزرگ کنارِ زنی نشسته بود.
لیث فهمید که ثرین وآیین منادیون هستند. در نقاشیِ اول، فرمانروایالبته شعلهها نوزادی را در آغوش داشت.
در نقاشیِ بعدی، دخترِ کوچکی روی پایش نشسته بود. بعد دخترِ جوانی که لیث فهمید سولوسعلمی است، در سمتِ مقابلِ ثرین نشسته بود. هر نقاشی به نامِ سالی که کشیده شده بود نامگذاریزمین شده بود و رشدِ سولوس را تا زمانی که دقیقاً شبیه ظاهرِ کنونیاش میشد، به تصویر میکشید.
بقیهٔ نقاشیها منظره یایکی طبیعتِ بیجان بودند کهباهام توجهشان را جلب نکردند.
سولوس در حالی کهخاطر چشمانش روی تصویرِ پدرش خیرهبرایش مانده بود، پرسید: «اینا کپیان؟»
آرت سر تکان داد: «آره. نگهشون داشتم تا هروقتچیش شب رو اینجا میگذروندی، احساس کنی تو خونهٔ خودتی.میشن تو نسخههای اصلی رو تو اتاقت تو برج نگه میداشتی.»
«مگه بابا وقتی منیکی نوجوون بودم نمرد؟ پسباهام چطور تو همهٔ نقاشیها هست؟»
«ثرین و مادرت هر دو بیدارشده بودن. اونا مثلِ تو پیر نمیشدن. پدرت همیشه اول تو و ریفادنیا رو میکشید و بعد پرترهٔ خودش رو اضافه میکرد. بعد از مرگش، تو این سنت رو زنده نگهبعد داشتی و از نقاش خواستی که حتی وقتی ثرین دیگه نبود، باز هم اونو به نقاشیها اضافه کنه.»
آرت آخرین نقاشی راخاطر از روی دیوار برداشتناگهانی و به دستِ سولوس داد.
«این یکی از معدودموردِ نسخههای اصلیه که دارمزده و میتونی برای خودت ببریش.»
در حالی که چشمانش با خواندنِموردِ تاریخِ نقاشی پر از اشک شدهعالیه بود، با لکنت پرسید: «منظورت چیه؟»
این نقاشی فقط چند ماه بعد از کشته شدنِحرف او و مادرش کشیده شده بود، با این حالدنیا همهٔ آنها، حتی ثرین، بسیار زنده به نظر میرسیدند.
جواب داد: «من نقاشی کشیدن رو به خاطرِ تو یاد گرفتم و اونقدرببخشید تو تقلید از سبکِ پدرت مهارت پیدا کردم که هر سال از منعامیانهست میخواستی نقاشیِ تولدت رو بکشم. من یکی برای تو میکشیدم و یکی برای خودم.»
سولوس میدید که عشقموردِ و اشتیاقِ درونِ نقاشی، بههیچوجهچیش کمتر از کارِ ثرین نیست.