چپتر 2079: زندگیِ جدید (بخشِ ۱)
0«این دیگه چه کوفتیه؟» ترینت از شدتِ درد رویگذاشته زمین افتاد، در حالی که شعلههای سفید از میانِداده زخمهایش وارد شدند و سیستمِ عصبیاش را به آتش کشیدند.
پیلمو به اورباف هشدار داد: «برایداشت مقابله باهاشون از جادوی همجوشی یاکشید شفا استفاده نکن! فقط نشاطبخشی جواب میده.»
میکونا که حالا درمان شده بود، بالهایش راجای باز کرد و به سمتِ انسانِ کوچک پرید،مسیری اما مستقیماً با انسانی حتی کوچکتر روبهرو شد.
جیرنی بینشان بلینک کرد و در حالیدستِ که اسکایوارپ از قبل به سمتِ چشمانِکششی موجود یورش برده بود، گفت: «بکش عقب، زشترو!»
پیلمو با بینشِ حیات نقطهٔکرده خروج را دید و بهراحتیبهشدت از تیغه و صاحبش جاخالی داد.
چشمانِ مرکب و بالهای انعطافپذیرش به او قدرتِ مانورِ کاملکاملاً در هر سه بُعد میداد. یک میکونا حتی هنگامِ انجامِجای حرکاتِ پیچیده هم میتوانست با حداکثرِ سرعتِ خود حرکت کند.
فقط باید این انسانه رو بگیرمردپایی و بکشمش تو گامهایی که آمادهفرومیریخت کردم. مگه چقدر میتونه سخت باشه؟
با کلافگی اینطور فکر کرد.
دستِ پیلمو چند سانتیمتر با صورتِ کامیلا فاصله داشت که کششی ناگهانی با قدرتیهوای کاملاً غیرانسانی او را به عقب کشید. یورشِ اسکایوارپ هوای مسیرش را وارپ کردهمسیری و ردپایی از خلأ بر جای گذاشته بود که حالا بهشدت روی خودش فرومیریخت.
جادوی بُعدیِ دمیده در گلیو، مسیری شکل داده بود کهناگهانی پشتِ پیلمو را به نوکِ تیغه متصل میکرد و آنردپایی دو مانند آهنرباهایی با قطبِ مخالف به سمتِ یکدیگر کشیده میشدند.
خدایان رو شکرروبهرو که دُمم فقطبلینک برای دکور نیست!
لایههای بیرونیِ اسکلتِ خارجیاش باز شدند و نیشیجای را نمایان کردند که اسیدِ قدرتمندی از آنمسیری میچکید و در تماس با هوا جیزجیز میکرد.
پیلمو حتی در هیئتِ انساننمای خود از هر انسانی بلندتر بود و دُمشداشت از اسکایوارپ هم درازتر بود. مادهٔ رویاعصاب با قدرتِ حملهٔ خودش به سیخخلأ کشیده میشد و اسید اندامهایش را چنان میسوزاند که دیگر امیدی به نجاتشان نبود.
یا دستکم اگرمسیرش جیرنی هنوز آنجاردپایی بود، این اتفاق میافتاد.
او در آخرین ثانیه بلینک کرده و طلسمش را طوری زمانبندی کرده بود که درِ بُعدی درست وقتی دُمِ میکوناجای تا نیمه از آن رد شده بود بسته شود و آن را دو نیم کند. جیرنی و نیشِ قطعشده بالای سرِمیشدند پیلمو دوباره ظاهر شدند. پیلمو تمامِ وقتِ لازم برای دیدنِ او را داشت، اما هیچ راهی برای دفاع از خودش نداشت.
بدنِ مثلهشدهاش با مرکزِ ثقلی که جابهجا شده بود، بهشکلی ناشیانه در هوا حرکتدمیده کرد. میکونا بهجای جاخالی دادن، محکم به زمین کوبیده شد و درست روی تیغهٔ گلیومیشدند کمانه کرد؛ تیغهای که از چشمِ چپش وارد شد و از کندهٔ دُمش بیرون زد.
همزمان، اعضای گاردِ شوالیهها از غافلگیریِ اولیه درآمده وسانتیمتر خالکوبیهای تقویتکنندهٔ بدنشان را فعال کرده بودند. آنها همچنین کدِکشید قرمزی را فعال کردند که بهزودی گاردِ سلطنتی را فرامیخواند.
بیدارشدگان از نظرِ تعداد کمتر بودند، اما هنوز شکست نخورده بودند.خودش جیرنی از قبل مشغولِ مبارزه با یک نوئه بود، در حالی کهمانند سربازان تمامِ تلاششان را میکردند تا با دو بیدارشدهٔ باقیمانده مقابله کنند.
آنها برخلافِ آرخون برای خواندنِ وِردِ طلسمهایشان به زمان نیاز داشتند و هیچکدام ازهوای سلاحهایشان در حد و اندازهٔ اسکایوارپ نبود. بدتر از همه اینکه دشمنان میتوانستند بامسیری جادوی روح به اطراف بلینک کنند، در حالی که طلسمهای بُعدیِ شوالیهها مهروموم شده بود.
اورباف غرشکنان مبارزه طلبیدوارپ و کلِ اتاق را باگذاشته هالهٔ آبیِ روشنِ خود پوشاند.
دیگه وقتِ بازیبازی نیست.
ترینت با تمامِ توان حمله کردداشت و مشتِ غولآسایش با سرعتی باورنکردنی براییورشِ کسی به اندازهٔ او، به حرکت درآمد.
ضربهٔ اول کامیلا راسانتیمتر به دیوار کوبید و گودالِکششی کوچکی روی آن ایجاد کرد.
این برخورد میتوانست یک انسانِ عادی را بکشد و استخوانهایموجود یکی از اعضای گاردِ شوالیهها را خُرد کند، اما بهخروج لطفِ زرهِ پرِ خلأ، فقط هوای ریههایش را بیرون کشید.
سرش زنگ میزد و وقتی دید مشتِ دومی به دنبالِ مشتِ اول میآید، ترسردپایی آدرنالین را در رگهایش پمپاژ کرد. اورباف از حملهٔ اول و ضعیفتر استفاده کردهنوکِ بود تا دفاعِ کامیلا را بسنجد و بفهمد چقدر میتواند بدونِ مردن آسیب تحمل کند.
با خودش فکر کرد: «زنده میخوامش، نه سالم!» همانطور کهکاملاً جلو میرفت، میتوانست قسم بخورد که صدای تِرقِ آشنایی شنیدهجای است، اما در گرماگرمِ نبرد نتوانست منبعش را پیدا کند.
کامیلا از میانِ کریستالهای شکافِ چشمِ زره به مشتی که نزدیک میشد نگاه کردکشید و ناگهان دیدش دیگر تار نبود. نوری از کریستالهای سفیدِ روی زرهِ پرِ خلأ فورانگلیو کرد که فضای میانِ صفحاتِ پرمانند را پر کرد و صدای وِزوِزی از آن برخاست.
بهراحتی از حمله جاخالی داد و بازوی چپش را روی بازوی راستِ حریف لغزاندبکش تا حرکاتش را مهار کند. این جاخالی دادن به یک ضدحملهٔ متقاطع تبدیل شدانعطافپذیرش که با قدرتِ ترکیبیِ یورشِ کامیلا و تکانهٔ خودِ ترینت به او اصابت کرد.
سرش با صدای شکستنِ چوبی که در آتش انداختهیورشِ باشند به عقب پرت شد. فضای زیرِ چانهاش خُردبهشدت شد و تراشههای چوب در سراسرِ اتاق به پرواز درآمدند.
در حالی که کامیلا با سر به او میکوبید و قطعهٔ دهانیِ زرهشیورشِ باز میشد، با خودش فکر کرد: «جدی میگی. اون زرهِ لعنتی دیگه چیه وگلیو چطور میتونه از مالِ من قویتر باشه؟ یه آدمِ عادی نمیتونه اینقدر قوی باشه.»
فورانِ ناگهانیِ شعلههای مبدأِ سرخ-نارنجی واردِ دهانِ هنوز بازِ اورباف شد وکاملاً چشمانش را سوزاند. شعلههای ضعیف نمیتوانستند به پوستِ سختش که با زرهِبهشدت آدامانت پوشیده شده بود آسیبی برسانند، اما اندامهای داخلیاش داستانِ دیگری بود.
فِیها ریه نداشتند و میتوانستند ازبلینک طریقِ پوستشان نفس بکشند، اما بهبرده هر حال گیاه بودند. همچنان میسوختند.
ترس، خشم و وحشت باعث شد بیدارشده دیگر ملاحظه راهوای کنار بگذارد و با خودش فکر کند: «خیلی خب، لعنتفرومیریخت به این مأموریت. اگه نتونم این زنیکه رو دستگیر کنم، میکشمش.»
طلسمی از جادوی روحِ ردهٔ ۴ جریانی از آذرخشِ زمردینِ ششعنصری پدید آورد. باد کامیلا را دچارِکرده تشنج کرد، خاک مفاصلِ زره را مسدود کرد، آب به طلسم اجازه داد تا از میانِ پرهایمیکرد افسونشده عبور کند، آتش و نور فلز را گداخته کردند و تاریکی مستقیماً برای کشتن واردِ عمل شد.
در حالی که کامیلا ازصورتِ درد فریاد میکشید، ترینت طلسمهایناگهانی ذخیرهشده در انگشترهایش را رها کرد.
ترسِ کامیلا به وحشتی تبدیل شدبلینک که دلش را به هم زدبرده و تمامِ زندگیاش از جلوی چشمانش گذشت.
امپراطوریِ گورگون، همان زمانیکامیلا که زرهِ پرِ خلأناگهانی به وزوز افتاده بود.
آویزِ ارتباطیِ ملکه دیوانهوار به کار افتاد، چرا که گزارشهایی دریافت کرد مبنی بر اینکهیورشِ تمامِ آتشفشانهای شناختهشده، چه فعال و چه غیرفعال، همزمان در حالِ فوراناند. شهروندان، جادوگران ومسیری حتی جانورانِ امپراطور از زمینلرزهای که سرزمین را از کران تا کران میلرزاند، وحشت کرده بودند.
از پنجرههای تالارِ تاجوتختش در قلعهٔ پرندهای که پایتختِ امپراطوری رایورش در خود جای داده بود، میتوانست ستونهای سیاه دود را ببیندبهراحتی که از هر سو به آسمان میرفتند و خورشید سیاه میشد.
کویرِ خون، همزمان.
ماسههای روانِ تپهها به امواجِ خروشانی تبدیل شده بودند که هر شکلِ حیاتی راکشید که وابسته به ارباب نبود، به نابودی تهدید میکردند. تنها قبایلِ او با آرایههاییدمیده محافظت میشدند که آنقدر قوی بودند تا فاجعهٔ در حالِ وقوع را دفع کنند.
لرزشها از مرزهای امپراطوری آغاز شده بودند وقبل ثانیهبهثانیه قویتر میشدند. سپس نورِ خورشید ناپدید شدزشترو و روز جای خود را به شب داد.
با این حال هیچ ستاره یا ماهی در کار نبود؛ تا جاییوارپ که چشم کار میکرد، فقط آسمانی سیاه و بیپایان دیده میشد. مشعلهامسیری و نورهای جادویی هنوز کار میکردند، اما انگار آسمانها واژگون شده بودند.
وقتی چند ثانیه بعد خورشید دوباره ظاهر شد، کرهای سیاه بودغیرانسانی که نوری بنفش و وهمانگیز میپراکند. مردمِ کویر به زانو افتادند وخودش به درگاهِ ارباب دعا کردند تا به روح و جانشان رحم کند.