چپتر 1995: دانشِ خطرناک (بخشِ ۱)
0«البته. یه استراحتِ کوتاه برام بد نیست.» کامیلا با خودشرسمی فکر کرد که قضیه از چه قرار است، اما ازمیگذاشت عزمِ راسخِ چشمانِ گیلی میفهمید که احتمالاً به پدرش مربوط میشود.
نخستین نتهای معادلِ موگاریِ رقصِ مینوئت در سالنِ رقص طنینانداز شد، اما پیستِنزدیکش رقص همچنان خالی بود. طبقِ سنت، مهمانان باید صبر میکردند تا یکی ازحرف زوجین یا هر دو رقص را آغاز کنند و بعد به آنها بپیوندند.
وقتی لیث دستش را روی پهلوی گیلی گذاشت، متوجه شد که او منقبضحرکت شد و فهمید که هیچ تجربهای در رقصهای رسمی ندارد. گیلی ناشیانه حرکتآنقدر میکرد و هر چند قدم یک بار پایش را روی پاهای لیث میگذاشت.
بدتر از همه اینکه به نظر میرسید آنقدر روی خیرهشدن به صورتِ لیثلوتیا تمرکز کرده که نمیتواند با حرکاتِ او همراه شود. تنها نکتهٔ مثبت این بودکامل که به خاطرِ اختلافِ وزنشان و زرهِ خلأگرد، لیث تقریباً هیچ دردی حس نمیکرد.
پس از مدتی زیرِمتوجه لب گفت: «واقعاً هیچتجربهای کاری نمیتونید برای پدرم بکنید؟»
لیث پرسید: «متوجه نشدم؟»
گیلی درحالیکه مستقیم به چشمانش نگاه میکرد، گفت: «ممنونم که روحِ پدرم روحرکت نجات دادید و از خانوادهٔ سلطنتی خواستید تا خونهای تو لوتیا بهمون بدنآنقدر که وقتی برگشتید بتونیم نزدیکش باشیم، اما واقعاً این بهترین کاریه که میتونید بکنید؟»
در ابتدا آنقدر از تماسِ فیزیکی با یک غریبهٔخانوادهٔ کامل خجالت میکشید که نمیتوانست حرف بزند، بعد ازنزدیکش ناشیگریِ خودش شرمنده شد و در نهایت از مضحکبودنِ درخواستش.
اما همین که گیلی شروع به صحبت دربارهٔ پدرش کرد، شجاعتش مانندِناشیانه بهمنی روی هم انباشته شد. این شجاعت مثلِ صدایش کوچک شروع شده بود،میرسید اما هرچه بیشتر حرف میزد، بیشتر میفهمید که از موجودِ ترسناکِ روبهرویش نمیترسد.
لیث سر تکان داد:خانوادهٔ «بله، همینطوره. اگه راهِلوتیا بهتری میشناسید، سراپا گوشم.»
گیلی پرسید: «نمیتونید یه بدنِ درستوحسابی بهشهیچ بدید؟ راهی که دیگه به شما وابستهمیکرد نباشه و برای همیشه پیشِ خانوادهاش برگرده؟»
لیث درحالیکه او را میچرخاند، باروحِ تکاندادنِ سر مؤدبانه عذرخواهی کرد: «نه،خونهای متأسفم. چیزی که از من میخواید غیرممکنه.»
گیلی با تشر گفت: «غیرممکنه چون مهارتش رو ندارید،رقصهای یا چون داشتنِ یه سروانِ سپاهِ ملکه که گوشبهفرمانتونپایش باشه، غنیمتِ خیلی خوبیه که نمیخواید از دستش بدید؟»
لیث پاسخ داد: «هیچکدوم. بهراحتی میتونم لوکریاس رو به یه نامرده تبدیل کنم، اماباشیم این کار گرسنگیای بهش میده که شما و مادرتون رو به خطر میاندازه. درناشیگریِ ضمن، گذاشتنِ روح تو بدنی که متعلق به خودش نیست، حافظهاش رو پاک میکنه.»
«گذشته، مهارتها و احساساتشون رو فراموش میکنن.هیچ لوکریاس به آدمِ کاملاً جدیدی تبدیل میشه کهچند شخصیتش بر اساسِ نحوهٔ پرورشِ شما شکل میگیره.»
«موجودی که بهتون میدم بیشتر شبیهِروحِ یه پسره تا پدر. پسری که میتونهلوتیا تو اولین قشقرقش شما رو تیکهپاره کنه.»
گیلی برای لحظهای خشکش زد و زوجهای دیگر بهرقصهای آنها تنه زدند تا اینکه دوباره به حرکت درآمدپایش و با تمامِ توانش با حرکاتِ لیث همراه شد.
دندانهایش را روی هم فشرد و گفت: «جادویلوتیا ممنوعه چطور؟» این درخواست حتی برای خودش همکاریه مضحک به نظر میرسید، اما باید تلاشش را میکرد.
گیلی جادوگر نبود و هرچه دربارهٔ جادو میدانست از داستانهای پیش ازناشیانه خواب و قصههای نقالان به دست آمده بود. طبقِ منابعِ او، تا زمانیمیرسید که بهایش پرداخت میشد، هیچ کاری نبود که جادوی ممنوعه نتواند انجام دهد.
لیث او را درک میکرد،ممنونم اما صبرش داشت لبریز میشد:سلطنتی «عقلتون رو از دست دادید؟»
گیلی پاسخ داد: «شما قبلاً جلوی خیلیها ازشتجربهای استفاده کردید. این یکی از دلایلیه که یهقدم مجرمِ تحتتعقیب هستید. یه بارِ دیگه فرقی نمیکنه.»
با غیظ گفت: «شایدخانوادهٔ برای تو اینطور باشه،لوتیا اما برای من نه.»
گیلی گفت: «هر بهایی که داشته باشه، میپردازم. نمیخوام تو یا هیچکسِناشیانه دیگهای زجر بکشه. قول میدم من و مادرم رازدار باشیم. فقط به پدرممیرسید یه بدن بده. هر چیزی باشه قبوله. خواهش میکنم. فقط میخوام بابام برگرده.»
بغض کرد و با دیدنِ لوکریاس و مادرش که فقط چند قدم آنطرفتر میرقصیدند،بهمون صدایش لرزید. او آنقدر نزدیک بود و در عینِ حال آنقدر دور. هر بار کهمیکشید هم را میدیدند، امیدش دوباره جان میگرفت، فقط برای اینکه با جدا شدنِ دوبارهشان بمیرد.
لیث که خیلی خوب میدانست احساسِ پوچی در درونرقصهای چه دردی دارد، پرسید: «شاید بتونم این کار روپایش بکنم، اما حاضری همچین دردی به پدرت تحمیل کنی؟»
پس از مرگِ برادرش،خانوادهٔ حاضر بود هر کاریلوتیا بکند تا کارل برگردد.
با فینفین پرسید: «منظورت چیه؟»
لیث پاسخ داد: «برای پیوند زدنِ روحش به یه شیءِ فیزیکی، انرژیِ عظیمی لازمه.بهمون نیروی زندگی از هیچی به وجود نمیاد، وگرنه مالِ خودم بعد از سالها هنوزخجالت آسیبدیده نبود. برای اینکه به بدنش زندگی بدم، باید زندگیِ یکی دیگه رو بگیرم.»
پاسخ داد: «پس مالِ منو بگیر. اگه قرارتجربهای باشه بدونِ بابا سر کنم، اصلاً برام مهم نیستبار که اونقدر زنده بمونم تا یه پیرزنِ چروکیده بشم.»
لیث گفت: «واقعاً؟ پدر و مادرت در این باره چیبدن فکر میکنن؟ اگه بفهمن دخترشون طولِ عمرش رو فدا کرده وغریبهٔ اونا قراره بیشتر از اون زنده بمونن، چه حسی پیدا میکنن؟»
«نمیدونم. درپهلوی این موردمتوجه باهاشون حرف نزدم.»
ادامه داد: «یه چیزِ دیگهای که در نظر نگرفتی اینه که شایدخونهای زندگیِ تو کافی نباشه. اشیاءِ نفرینشده بعد از تلاشها و قربانیهای بیشماریتماسِ ساخته میشن. حتی اگه موفق بشم، ممکنه اونقدر زنده نمونی که ببینیش.»
«حتی اگه زنده بمونی، هیچ تضمینی نیست که یه موجودِ زندهٔ جدید خلق نکنم یا ذهنِ پدرت توپایش این فرایند به هم نریزه. من اینو در موردِ ستارهٔ سیاه به چشم دیدم. ارواحِ مردگان رو بهنکتهٔ دام میانداخت و ازشون به عنوانِ سوخت استفاده میکرد، اما خودش یکی از اونا نبود، فقط یه زندان بود.»
با ایمانی که از یقینش بیشتر بودخونهای گفت: «اما همیشه که اینطور پیش نمیره، مگهبهترین نه؟ ممکنه موفق بشی. تو یه جادوگرِ اعظمی.»
لیث پاسخ داد: «من که خدا نیستم. حتی اگه یه جوری خواستهت رو بدونِمیکرد کشتنِ تو برآورده کنم، زندگیِ لوکریاس تبدیل به یه کابوس میشه. دیگه نمیتونه بخوابهصورتِ و غذا بخوره. بدنش تبدیل میشه به چیزی که نمیتونه لمسِ تو رو حس کنه.»
«الان همچین مشکلاتی نداره و خوابی که وقتی بهش نیاز ندارم توشخونهای فرو میره، بهش آرامشِ خاطر میده. اما به عنوانِ یه شیءِ نفرینشده، بایدفیزیکی شبا با تنهایی دستوپنجه نرم کنه. با گذشتِ زمان، این موضوع دیوونهش میکنه.»
«اما بدتر از همه اینکه به یه شیء پیوند میخوره و نمیتونه بمیره.حرکت شاید حضورش بهت قوتِ قلب بده، اما وقتی پیر بشی و بمیری چه اتفاقیخیرهشدن میافته؟ میخوای اونو مثلِ یه حیوونِ خونگی یا یه میراثِ خانوادگی به نوادههات بسپاری؟»
با خشمنجات گفت: «معلومهخانوادهٔ که نه.»
«پس باید به پدرت زندگیِ جدیدی بدم فقط برای اینکه مجبورت کنم بکشیش. منمیکرد بیشتر از یه شیءِ نفرینشده رو نابود کردم و صدای ضجههای مرگشون رو شنیدم. اینتمرکز روند نه سریع پیش میره و نه بدونِ درده. قدرتِ انجامِ این کار رو داری؟»
لیث پرسید: «واقعاً میخواینگاه تو و پدرت همچیندادید رنجی رو تحمل کنین؟»
گیلی پرسید: «نمیتونی فقط اونو به یه انسانِ عادی تبدیل کنی؟» اما همانحرکت لحظهای که شنید سؤالش از لبانِ خودش بیرون میآید، فهمید چقدر احمقانه است.آنقدر «معلومه که نه. همونطور که گفتی، تو خدا نیستی و نمیتونی زندگی خلق کنی.»