چپتر 2483: هجومِ نیرو (بخشِ ۱)
0شب آنقدر خونسردیاش را بازیافت که بداند فعال نگهداشتنِ آویز چقدر خطرناک است وقائل آن را درونِ بُعدِ جیبیاش گذاشت و گفت: «شرط میبندم تا وقتی خودشون روخیس ارتقا ندن، اصلاً به ورهن دست نمیزنن، تازه اگه هیچوقت این کار رو بکنن.»
اینطوری سیگنال قطع میشد واورپال حتی بهترین ردیاب در میانِبارها اشیاءِ نفرینشده هم نمیتوانست پیدایش کند.
«شنیدی چی شد، حشره؟ زالو از قبل هم قویتر شده. دربدونِ حالی که تو داری وقتمون رو با زار زدن مثل یه عوضیشکنجههایی تلف میکنی، اون از همیشه خوشحالتره. تمامِ گارلن بهعنوانِ مَگوسِ اعلی میپرستنش.
«یه زنِ زیبا داره و دخترش برای نگهبانان عزیزه.برام همه فکر میکنن زالو یه نابغهست و خانوادهاش هم عاشقشن.بود همون خانوادهای که تو رو طرد کردن و ازت بیزارن.
«تو رو بیرون انداختن و اسمت رو ازت گرفتن،بازندهام اما نیمهٔ دیگهٔ زالو رو تو جمعشون پذیرفتن وخجالتآورترین با کمالِ میل نامِ خانوادگیشون رو با سولوس شریک شدن.»
اورپال در حالی که ویدیوی منتشرشده پس از مرگِ ثرودبارها را بارها و بارها تماشا میکرد، با هقهق گفت: «فهمیدم.قائل من یه بازندهام و هیچکس پشیزی برام ارزش قائل نیست.»
ویدیو مجموعهای از خجالتآورترین و تحقیرآمیزترین لحظاتِ اسارتش بود. هر بار که التماسپیشزمینهای کرده بود، گریه کرده بود یا خودش را خیس کرده بود، بدونِ هیچ پیشزمینهایآنها کنارِ هم تدوین شده بود تا او را مثلِ یک احمقِ رقتانگیز جلوه دهد.
تمامِ بخشهای مربوط به شکنجههایی که تحمل کرده بود حذف شده بود، اما صحنههایی که شب درلحظاتِ آنها با چنگ و دندان میجنگید هنوز سرِ جایش بود. از روی تصاویر اینطور به نظر میرسید کهدهد اورپال بلافاصله پس از اسارت تسلیم شده است، در حالی که سوار هرگز سرِ تسلیم فرود نیاورده بود.
این کار باعث میشد شب مقتدر به نظر برسد، اما این دقیقاًبرام همان چیزی بود که ثرود میخواست. میدانست که غرورِ اورپال هرگز از زیرِکرده بارِ این تحقیر که بدونِ سوار هیچ به حساب بیاید، کمر راست نمیکند.
بهخاطرِ این ویدیو، تمامِ دستاوردهایش، از افشای هویتِ لیث گرفته تا کشتنِمیکرد مانوهار، زیرِ سؤال رفته بود. مردم فکر میکردند کسی که این کارهاخجالتآورترین را کرده، فقط یکی از برگزیدگانِ شب بوده که دگردیسی کرده است.
نامِ اورپال به یک شوخی و مترادفی برای بزدلی تبدیلخیس شده بود. هیچکس باور نمیکرد او بتواند حتی یک تارِدهد مو از سرِ مانوهار کم کند، چه رسد به لیث.
حتی اگر اورپال به طریقی از خاکسترِ این شکستِ خردکنندهارزش برمیخاست و حتی اگر لیث را میکشت، فقط از زیرِبار سایهٔ برادرش خارج میشد تا زیرِ سایهٔ سوار زندگی کند.
«نه، احمق! منظورم اینه که دیگه نمیتونیم وقت تلف کنیم. اون ویدیو رو ببند،قائل یه کم خایه داشته باش و دوباره تمرین رو شروع کن!» بهخاطرِ طلسمِ بابا یاگا،بدونِ شب از آسیب رساندن به لیث به هر شکلِ مستقیم یا غیرمستقیمی منع شده بود.
از این رو، نمیتوانست نقشهای به اورپال پیشنهاد دهد و تنها کاری که از دستشبازندهام برمیآمد این بود که موفقیتهای برادرش را به او یادآوری کند تا آتشِ خشمش را شعلهورکرده سازد. حتی نمیتوانست بدنش را تسخیر کند و بهجای او فنِ تنفس را به کار ببرد.
در میانِ هقهق جواب داد: «چه فایدهای داره؟ حتی اگه با یههیچ معجزه بتونم تا فردا به هستهٔ بنفشِ روشن برسم، زن و دخترِتحمل زالو دستنیافتنیان. نگهبانان همون لحظهای که به هر کدومشون دست بزنم منو میکشن.»
با اینکه قتلعامِ شورای جیرا در دورانِ حبسش رخ داده بود،قائل اورپال همهچیز را دربارهاش میدانست. مأمورانِ زندان برای درهمشکستنِ روحیهاش ماجرا راگریه برایش تعریف کرده بودند و در این کار موفق هم شده بودند.
دلیلی نداشت به حرفهایشان شک کند، زیرا حتی وقتی در یک فضای مهرومومشدهارزش گیر افتاده بود و دیوارهایی چندمتری از جنسِ آدامانت احاطهاش کرده بودند، در روزِخودش خورشیدِ سیاه خشمِ نگهبانان را حس کرده و از ترس به خود لرزیده بود.
«حتی اگه اونقدر قوی بودم که بتونم با زالو روبهرو بشم ومیکرد هیئتِ جانورِ الهی و تواناییهای تبارم از مالِ اون برتر بود، بازخجالتآورترین هم با طلسمِ ویرانی منو میکشت. خودت همین چند لحظه پیش گفتی.»
«دیگه کاملاً معلومه کی اسبسوارِ بهتری گیرش اومده. هرخودش بار باهاشون روبهرو شدیم، پدرمون دراومد و حالا زالورقتانگیز قویتر هم شده. هیچ امیدی برامون نمونده. کارمون تمومه.»
شب با خود فکر کرد:
لعنتی، یادم رفته بود غلبه بر این تروماهای احمقانه چقدر برای آدما سخته.کرده قدیما هروقت همچین اتفاقی میافتاد، فقط کافی بود اون احمقِ ضعیف رو ول کنمبخشهای و یه میزبانِ دیگه برای خودم بگیرم، ولی الان دیگه این راه بسته است.
حتی اگه اورپال رو بکشم، طلسمِ نابودیم بازم یهمَگوسِ چیزِ علنیه. هیچکس حاضر نمیشه باهام پیوند بخوره وقتی میدونههمه هر کسی با ذرهای قدرتِ جادویی میتونه ما رو بکشه.
بدتر از همه اینکه بدونِ اورپال، نقشههام برای به زانو درآوردنِبار ورهن غیرممکن میشه. فقط به این خاطر تونستم با طلسمِ بردگیِمثلِ مادرم مقابله کنم که حمله به ورهن، خواستهٔ خودِ اورپال بود.
هر میزبانِ دیگهای فقط از قدرت و دانشی که بهشکرده میدم لذت میبره و هرگز به فکرِ روبهرو شدن با مَگوسِرقتانگیز اعلی نمیافته. بدونِ اورپال، تمامِ دردها و فداکاریهام به باد میره.
باید راهی پیدا کنم تا از محدودیتهام بگذرم و اونم اونقدر قویالتماس بشه که به اهدافمون برسیم. تا اون موقع، یادآوریِ شکوهِ ورهن به اورپال،جلوه بهجای اینکه اونو به پیشرفت وادار کنه، فقط هیزم به آتیشِ ترحمبهخودش میریزه.
شب از سپیده الگو گرفته بود و از زمانِ حبسش برای فکر کردنزیبا استفاده کرده بود. نقشههای زیادی برای پر کردنِ شکافِ قدرتِ میانِ لیث و اورپالطرد کشیده بود، اما به دلیلِ طلسمِ بابا یاگا نمیتوانست آنها را به زبان بیاورد.
برنامهٔ اولیهاش این بود که پس از فرار، کنترلِ دربارِ نامردگان راالتماس دوباره به دست بگیرد. آنجا میتوانست افرادِ بهقدرِکافی دانا و باهوشی پیدارقتانگیز کند که اشارههای ظریفش را در استراتژیهای جنگی علیه دشمنانِ دربار رمزگشایی کنند.
سپس رعایای وفادارش آن ایدهها را به اورپال منتقل میکردند و به اوخیس یاری میرساندند تا آنها را به مسیری برای پیروزی تبدیل کند. افسوس که باتحمل در دسترس بودنِ طلسمِ نابودی، دربارِ نامردگان دیگر دلیلی برای پیروی از او نداشت.
بابا یاگا شب راویدیو به همان اندازه فلج کردهاسارتش بود که ثرود اورپال را.
بهترین امیدم برای خلاص شدن از دستِ کارای مادرم اینه که روی تبارِزیبا اورپال شرط ببندم. هرچی باشه، آکالا سپیده رو تغییر داده و سولوس همخانوادهای همین کار رو برای ورهن کرده. دلیلی نمیبینم که وضعِ من فرق داشته باشه.
فکر کنم میدونم چرا مادر سولوس رو خلق کرد و وجودش روالتماس از ما مخفی نگه داشت. اون یه سیستمِ ایمنیه برای وقتایی که یکیجلوه یا چندتا از اسبسواراش دیوونه بشن و مادر بخواد از شرمون خلاص بشه.
هیچوقت از اونایی نبوده که دستش رو کثیف کنه، دوست داره کارا روخیس بسپاره به بقیه. سه اسبسوارِ اول به دنیا اومدن تا نقصهای هستهٔ خونشکنجههایی رو برطرف کنن، در حالی که چهارمی قراره اون سهتای دیگه رو مهار کنه.
هیچ توضیحِ دیگهای برای اینکه ورهن سپیده و من رو شکست داده وجود نداره. سولوس همخیس حتماً یه جور تواناییِ جذب داره که تونسته سه شیءِ نفرینشده رو مصرف کنه و نیروهایصحنههایی زندگیشون رو به ورهن ببخشه. خوشبختانه برای من، این بازیایه که دو نفر میتونن انجامش بدن.
منطقهٔ دیستار،میکنی آزمایشگاهِ فالوئل،همیشه چند ساعت بعد.
فالوئل که در هیئتِ هیدرای خود بود و دستانِ منادیون را به شکلِکرده شش تاج با رنگهای عنصریِ مختلف بر سر داشت و تنها سرِ زمردینش برهنهبخشهای مانده بود، گفت: «خوشحالم که بالاخره تونستیم یه کم وقت با هم بگذرونیم، مامان.»
فیروال غرولند کرد: «منم همین رو میگفتم،بود اگه به این خاطر نبود که منوبدونِ کشوندی اینجا تا فقط تو آزمایشهات کمکت کنم.»
او نیز در هیئتِویدیو واقعیاش بود و قدش پنجاسارتش متر از دخترش بلندتر بود.