چپتر 2120: چهار نفر یعنی مهمانی (بخشِ ۴)
0کالتم برای کسری از ثانیه بااونقدر چهرهای شوکه خشکش زد، اما بعداینکه توانست خونسردیاش را به دست بیاورد.
گفت: «بانو گراهام، اشکالی نداره یه دقیقه با جادوگر دیمروس حرف بزنم؟گرگومیش بهعنوانِ شاگردِ یکی از آکادمیهای بزرگ، یه تاجرِ صادق به دردش میخوره کهدورگهها بتونه همهٔ چیزایی رو که برای آزمایشگاههای آیندهاش نیاز داره، براش فراهم کنه.
همون معاملهای رو باهاش میکنم که پدرم با پدرِ شما کرد.همراه اگه کسِ دیگهای رو پیدا کنه که کالاهای جادویی رو با همینکردند کیفیتِ من و با قیمتِ کمتر بفروشه، مابهالتفاوتش رو بهش پس میدم.»
بانو گراهام با خندهای ریز گفت: «شما آدمِ خیلی خوششانسی هستید، جادوگرخیلی دیمروس. شاید آقای کالتم خیلی معروف نباشه، اما مردِ خوشقولیه و میتونهبیشترِ موادی براتون فراهم کنه که بیشترِ تاجرها تو تمامِ عمرشون هم نمیبینن.»
دلیلش اینه که دربارهای نامردگان اونو میفرستن تا فقط باکلاهبرداریه خانوادههایی که میخوان جذبشون کنن شخصاً معامله کنه و بیشترِمحبتآمیزتون «کالاهاش» هم یا مالِ بازارِ سیاهست یا دزدی، زنیکهٔ احمق.
یادت باشه کلیا، اگه یه معامله اونقدر خوبهاینکه که باورش سخته، یا کلاهبرداریه یا تله. یا اینکهفکر خیلی شانس آوردی و به یه آدمِ احمق خوردی.
گرگومیش گفت: «ممنون از وقتتون، آقای کالتم، و از حرفای محبتآمیزتون، بانو گراهام.طبقهٔ فکر کنم به توصیهتون عمل کنم.» تعظیمِ کوتاهی به او کرد و پساست از خداحافظی با زن، همراه با کالتم و دورگهها به طبقهٔ سوم رفت.
بهمحضِ اینکه پردهٔ اتاقِ ویژه کشیده شد ومیدم طلسمها تأیید کردند که آنجا امن است، تاجرآقای به زانو افتاد و سرش را به زمین چسباند.
با صدایی لرزان پرسید: «سرورم، واقعاً خودتونید؟ شنیدم که رفته بودید. اول اونشانس نارچاتِ احمق دربارتون رو دزدید و حالا اون زنِ دیوونه همه رو توکوتاهی مشتش نگه داشته. تمامِ این مدت کجا بودید و چطور گذاشتید همچین اتفاقی بیفته؟»
گرگومیش روی نزدیکترین صندلی نشست و دورگهها را ایستاده و مرد را به خاکوقتتون افتاده رها کرد. «بله، خودمم، خورشیدِ سرخ، کالتم. من به امثالِ تو هیچ توضیحیرفت بدهکار نیستم. بهتره تو ادامهٔ حرفامون اینو یادت نره، وگرنه خودم به یادت میارم.»
با یک بشکنِ او، دورگهها جرقهای از هالهٔ خود راخداحافظی رها کردند. گرگومیش نمیتوانست نشان دهد چقدر ضعیف شده است، اماطلسمها مردِ عادیای مثلِ کالتم راهی برای تشخیصِ منبعِ موجِ مانا نداشت.
تنها چیزی که تاجر حس میکرد شدتِ آن بود و همین کافی بود تا قلبششاید چند ضربان جا بیندازد و ریههایش از کار بیفتند تا جایی که به سوزش افتادند.اینه از نظرِ او، گرگومیش در طولِ غیبتِ کوتاهش حتی از قبل هم قویتر شده بود.
کالتم بااحمق تهماندهٔ نفسشباشه گفت: «بله، سرورم.»
خورشیدِ سرخ سر تکان داد و مسخشدگان دوباره هالههایشان را عقب کشیدند. «خوبه. بهموقعش، دوبارهحرفای دربارِ گرگومیش رو به دست میگیرم و از اونجا دوتای دیگه رو هم همینطور. خواهرمپردهٔ سپیده دیگه علاقهای به نقشش نداره و ثابت شده که شب هم بیش از حد دیوانهست.
اگه ثرود جلوش رو نمیگرفت، خودم این کار رو میکردم. با ایندورگهها حال، ملکهٔ دیوانهتر با شکست دادنِ خواهرِ دیوانهٔ من نشون داد تهدیدیه کهامن نمیتونم قبل از رسیدنِ دوباره به قدرت نادیدهاش بگیرم. حرفم رو میفهمی، کالتم؟»
تاجر پیشانیاش را بهنشانهٔ تسلیم به زمین کوبید وخندهای با استفاده از لقبی که متعلق به بنیانگذار و تنهامردِ فرمانروای برحقِ دربارِ گرگومیش بود، گفت: «بله، ای پادشاهِ خاموش.»
«شایعاتی هست که میگه پادشاهِ مرده تو آغازِ سلطنتش سهکلاهبرداریه خونهٔ امن تأسیس کرده. کاخِ لذت، جایی که همخوابههاش رومحبتآمیزتون نگه میداشته و برگزیدگانش رو از بینِ پیروانش انتخاب میکرده.
هیچکس جز اونایی که اعتمادِ کاملِ پادشاهِ مرده روشانس داشتن، به اونجا نرفته و زنده نمونده تا داستانشکنم رو تعریف کنه. قرار بوده اینجا باشه، تو زانت.»
«دومی کاخِ گنجه؛ جایی که تمامِ ثروتهایی رو که بهعنوانِ خراج ازدورگهها دربارهای نامردگان میگرفت و چیزهایی رو که بهسادگی از هر کسی کهآنجا هدفِ حسادتش قرار میگرفت میدزدید، توش ذخیره میکرد. باید نزدیکِ شهرِ ریا باشه.»
کیگان با خود فکر کرد:
اونجا همونجاییه که هوشار وکلیا سایاره هستن. ولی تو گزارشهاشون هیچتله اشارهای به این مکان نکرده بودن.
«آخری کاخِ خرده، جایی که—»
شنیدنِ واژهٔ «خرد» در عبارتی مربوط به اورپال باعث شدآوردی دورگهها چنان با صدای بلندی تمسخر کنند که کالتمِ بیچارهعمل از ترس حرفش را قطع کرد و روی زمین مچاله شد.
«خواهش میکنم رحم کنید، سرورم.
«هر کاری کردمکمتر که باعثِ ناراحتیتون شد،میدم التماس میکنم منو ببخشید.»
کلیا پرسید: «واو. یعنیباشه اینقدر عوضی بودی کهباورش این مردِ بیچاره اینجوری ترسیده؟»
گرگومیش ذهنشان را تا حدی در هم آمیخت و معاملاتِ بسیارِ تاجراینکه با دربارها را به او نشان داد: «خیلی بدتر از این حرفاعمل بودم. در ضمن، اینکه به ساکیم کالتم بگی "مردِ بیچاره" واقعاً خندهداره.»
آدمهایی که ربوده بود، جانورانی که در بهخندهای بردگی کشیدنشان کمک کرده بود، و چیزهایی کهمعروف بدونِ توجه به عواقبش برای نامردگان دزدیده بود.
کلیا گفت: «باشه، حرفموبفروشه پس میگیرم. عجب آشغالیه.خندهای میخوای بکشیش، مگه نه؟»
خورشیدِ سرخاحمق در درون سرکلیا تکان داد: «نه.»
«نگران نباش، کالتم. خدمتکارای من فقط کینهشون رو به پادشاهِکلاهبرداریه مرده ابراز کردن. اونا هیچ مشکلی با تو ندارن ومحبتآمیزتون تو هم منو ناامید نکردی. حداقل فعلاً. حالا ادامه بده.»
کلیا شگفتزده شد که چطور سوار میتوانستتله یک لحظه گرم و اطمینانبخش به نظروقتتون برسد و لحظهٔ بعد سرد و تهدیدآمیز.
تاجر با شتاب و مشتاق برای راضی کردنِ اربابِ جدیدش گفت: «طبقِدورگهها شایعات، کاخِ خرد همونجاییه که پادشاهِ مرده آزمایشگاههای جادوییش رو ساخته وآنجا هر آرتیفکتی رو که داشته اونجا نگه میداشته. باید تو ساتکا باشه.»
مسخشدگان نگاهِ سریعی به هم انداختند و آویزهای ارتباطیشان را بیرون آوردندخیلی تا به دیگر دورگهها بگویند در ساتکا جمع شوند؛ هدفِ ایکوس وبیشترِ نلیا و مکانی که قرار بود هر چه به دنبالش بودند آنجا باشد.
گرگومیش بدونِ اینکه از روی صندلیاش تکان بخورد، با شککلاهبرداریه ابرو بالا انداخت: «داری بهم میگی پادشاهِ مرده اونقدر احمقمحبتآمیزتون بوده که باارزشترین داراییهاش رو فقط تو یه مکان ذخیره کرده؟»
«نه، سرورم.» حرفهای کالتم باعث شد کیگان واینکه زناگروش در دل لعنت بفرستند. «اگه دنبالِ سلاحهای مخفیشفکر علیه ثرود هستید، باید هر سه کاخ رو بگردید.
«حتی پادشاهِ مرده هم اونقدر احمق نبود که ریسک کنه وهمراه در صورتی که کسی مثلِ من دستگیر بشه و برای بازجوییتأیید به گریفونِ طلایی برده بشه، ثرود بتونه همهچیز رو ازش بگیره.
«قرار بر اینه که یکی از بزرگان که تو نقشهٔ آرتان دست داشته، باهستید لباسِ مبدلِ یه نگهبان تو کاخِ لذت زندگی کنه. نقشههای آکادمیِ گمشده تو کاخِنمیبینن گنج ذخیره شدن؛ داخلِ یه شیءِ گرانبها که به یه آیتمِ بُعدی افسون شده.
«فقط طلسمهای ممنوعِ مربوطباشه به گریفونِ طلایی توباورش کاخِ خرد ذخیره شدن.»
«این دیگه فوقالعادهست لعنتی! حالا—»
گرگومیش به کیگانکمتر چشمغره رفت و فورانِمیدم خشمش را کوتاه کرد.
«خفه شو، احمق. هر چی بیشتربهش وسطِ حرف بپری، بیشتر به نظرخوششانسی میرسه که من هیچ اقتداری روت ندارم.»
ققنوس-بالور ناگهان روی زمین افتاد و در حالی که از چشمها، بینیاینکه و گوشهایش خون میآمد، با دردِ جانکاهی دستوپازد. چشمانِ زناگروش از همتای دورگهاشتعظیمِ به سمتِ گرگومیش چرخید، اما پرسشِ بیصدایش تنها با چهرهای سنگی روبهرو شد.
کیگان در میانِ اشکهایش گفت: «خواهش میکنم، سرورم، خدمتگزارِ وفادارتون روتله ببخشید. قصدِ بیاحترامی نداشتم.» در همین حال، هالهای سلطهگرانه اتاق راکنم پر کرد و حتی باعث شد اژدهای سایه هم به لرزه بیفتد.