چپتر 2070: نخستین از نوعِ خود (بخشِ ۲)
0لیث در حالی که سولوس به انگشتش برمیگشت،فاصلهٔ از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «بذار ببینیم اینپیدا لقبِ سفارشیِ باشکوهم چه دردسرهایی برام به همراه داره.»
کامیلا دستِ پادشاه را گرفت و جایش را بهواقعاً سیلفا داد. «دلیلی نداره نفوسِ بد بزنی. تو همینسیاسی الانشم خیلی چیزا بهشون دادی. دیگه چی میتونن بخوان؟»
رقص دوباره شروع شد و اعضای خانوادهٔ سلطنتی پیش از شروعِ صحبتبازیِ منتظر ماندند تا صدای موسیقی آنقدر بلند شود که حرفهایشان را بپوشاند.معنی سیلفا با ۱٫۶۲ متر قد، یک سرِ کامل از لیث کوتاهتر بود.
در حالی که جابهجا میشدند تا فاصلهٔ راحتی برای صحبت کردن و همزمان نگاهنگاه کردن به چشمانِ یکدیگر پیدا کنند، لیث فرصت یافت تا به هفت رگهٔ رنگی دروقار موهای سیلفا توجه کند. علاوه بر آن، مهربانی و وقار در حرکاتش به چشم میخورد.
این ویژگیها سرمای خطوطِ تندِ چهرهاش را تلطیففاصلهٔ میکردند؛ وگرنه او را شبیهِ گروهبانی ناراضی میساختندپیدا که آماده است سربازی تازهکار را تنبیه کند.
ملکه گفت: «اول از همه، اجازه بدید دوباره بهتون تبریک بگم. بدونید که واقعاً به چیزی که پیشتر گفتم باورشما دارم، اون فقط یه بازیِ سیاسی نبود. من واقعاً شما رو نخستین از نوعِ خودتون میدونم، اما دادنِ همون لقبِ سیلوروینگنفر به شما به این معنی بود که شما رو دومین نفری کنم که بهش رسیده و این جایگاهتون رو تضعیف میکرد.»
«نمیتونستم اجازه بدم مردم شما دو نفر رو با هم مقایسه کنن، چونسیاسی یه مردِ زنده هرگز نمیتونه با یه افسانه از گذشته رقابت کنه. سیلوروینگنفری رفته، در حالی که شما اینجایید و این تنها چیزیه که اهمیت داره.»
لیث با لبخندیسرِ معذب گفت: «راستش، سیلوروینگجابهجا زندهست و حالشم خوبه.»
اعضای خانوادهٔسرِ سلطنتی یکصداکوتاهتر پرسیدند: «واقعاً؟»
«بله. من چند باری دیدمش و خوشحالمبگم که لقبِ متفاوتی به من دادید. اوندارم کسی نیست که دلتون بخواد باهاش بحث کنید.»
پادشاه در فکر فرو رفت و گفت: «حتی اگهدارم بیدارشده هم باشه، سیلوروینگ تا الان باید فرتوت شدهخودتون باشه. دلیلِ اینکه برای کمک به ما جلو نیومده همینه؟»
لیث سر تکان داد و باعث شد رنگشان بپرد. «نه. فقط براش مهم نیست.نگاه بذارید اینطور بگیم که نخستین مَگوس از نحوهٔ استفادهٔ اجدادِ شما از دانشش خوشش نمیاد.وقار هنوزم دودله و داره تصمیم میگیره که بینِ شما و ثرود، کی برای تاجوتخت مناسبتره.»
سیلفا که بهخوبی از ناکامیهای پادشاهانِ گذشته آگاهفاصلهٔ بود، آهی کشید: «منطقیه. این بارِ روی دوشِ ماکنند رو سنگینتر میکنه، اما بارِ شما رو هم همینطور.»
لیث پرسید: «منظورتون چیه؟»
«ما این لقبِ ویژه رو فقط به خاطرِ اینکه توی اسنادِ رسمی قشنگسیاسی به نظر میرسید به شما ندادیم. این کار رو کردیم چون شما بهترین شانسِکنم ما برای بیرون کشیدنِ پادشاهی از این رکودی هستید که مدتهاست توش گیر کرده.»
«بیش از هزار سال از تأسیسِ این کشور میگذره، با این حال ماهمزمان هنوز نمیتونیم به مردم فاش کنیم که نیمی از همراهانِ والرون انسان نبودن.کند پادشاهِ نخستین امیدوار بود که با گذشتِ زمان، شکافِ بینِ نژادها از بین بره.»
«او به نوادگانش سپرد تا وقتی زمانشمیشدند فرا رسید حقیقت رو فاش کنن، اماچشمانِ اون لحظه هرگز نیومد. دستکم تا الان.»
«ارتشِ ثرود از همهٔ نژادها تشکیل شده که در واقع به ما کمک میکنه.دارم نهتنها ساکنانِ مناطقِ اشغالی دارن به زندگی با اونا عادت میکنن، بلکه حتی متعصبترین فسیلهایمعنی توی صفوفِ ما رو هم مجبور میکنه برای زنده موندن با متحدانِ غیرانسانمون همکاری کنن.»
«من هیچ ایدهای ندارم که کی تو جنگِ گریفونها پیروز میشه، اما میخوام باور داشتهشما باشم هر کی که روی تاجوتخت میشینه، بر کشورِ بهتری حکومت میکنه. جایی که جامعهجایگاهتون یاد گرفته باشه بهجای اینکه از روی ترس تفاوتهامون رو پس بزنه، اونا رو بپذیره.»
«اگه ثرود برنده بشه، شک ندارم که از آرایهٔ بردگیش استفاده میکنه تا هر کسی رو که براشکنند دردسر درست میکنه ادب کنه. اون انسان نیست، شوهرش و هیچکدوم از دستیاراش هم انسان نیستن. اونا با استقبالِچهرهاش خوبی روبهرو نمیشن و شرط میبندم اونم این مشکل رو همونطوری حل میکنه که بقیهٔ چیزا رو حل میکنه.
«با خشونت.» سیلفا مکثِ کوتاهی کردجابهجا تا به لیث فرصت دهد بههمزمان چیزی که در راه بود فکر کند.
«اما اگه ما برنده بشیم، بارِ روی دوشمون خیلی سنگینتر میشه و هیچکس بیشتر ازاون شما مجبور نیست این بار رو به دوش بکشه. اینکه به مردم بگیم فیروال یهدومین هیدراست و تسا یه تیتانیاست، فقط شبیهِ یه تلاش برای بازنویسیِ تاریخ به نظر میرسه.
«افسانهٔ اونا روی دروغی بنا شده که برملا کردنش سخته، مگه اینکه خودِ میراثِ والرون و اون چهارخودتون ستونِ بنیانگذار رو به خطر بندازیم. اما شما چیزی فراتر از یه اسطورهاید. کسایی که تو دستاوردهاتون نقشنفر داشتن هنوز زندهن و هیچکس نمیتونه کارهایی رو که کردید یا هویتی رو که دارید زیرِ سؤال ببره.
«شما یه جانورِ الهی هستید که با یه زنِ انسان ازدواج کرده و بعد از امروز،یکدیگر همه میفهمن که شما یه مَگوس هم هستید که داره تمامِ وجودش رو فدای پادشاهی میکنه. ازویژگیها امروز به بعد، هر کاری که بکنید و هر حرفی که بزنید تو کتابهای تاریخ ثبت میشه.
«شما تبدیل به قهرمانِ این کشور و مدرکِ زندهای میشید کهکردن نشون میده نژادها میتونن کنارِ هم همزیستی داشته باشن. شما همونرنگی بنیانی میشید که متحدانمون از شورا همهچیز رو روش بنا میکنن.
«سنگِ بنایی که بهمون اجازه میده داستانِ واقعیِ تأسیسِ پادشاهی رو فاش کنیم.باور مردم بعد از دیدنِ تصاویرِ بازتابیافته از نبردِ میخانهٔ گرگِ آسمانی، مبارزه برایدادنِ بلیوس و هر اتفاقی که بعدش میفته، دیگه نمیتونن حقیقت رو نادیده بگیرن.
«حداقل نه بهراحتی. افسانهٔ والرون افسانهٔ شما رو تقویتدارم میکنه و افسانهٔ شما مالِ والرون رو باورپذیر میکنه. گذشتهمیدونم به حال پیوند میخوره تا تصویری از آیندهمون رسم کنه.
«آیندهای که توش گیاهان، انسانها، جانوران و شاید حتی نامردگان با هم همکاری کنن. زمان و کارِ زیادی میبره،فرصت اما بهتون قول میدم که تاج تمامِ تلاشش رو میکنه تا نذاره خواهر و برادرهای کوچیکترتون، بستگانتون و نوادگانتونتلطیف مثلِ شما زجر بکشن.» ملکه سیلفا توانست در تمامِ طولِ سخنرانی حتی یک بار هم قدمهایش را گم نکند.
لیث میخواست با تندی جواب دهد که پادشاهی هیچراحتی اهمیتی برایش ندارد، اما به یادِ محافظ، مارث، آران، لریایافت و خواهرِ کوچکش افتاد که هنوز به دنیا نیامده بود.
میتونم همهشون رو ببرم کویر، اما اگه ثرود ببره، فقط یه جنگگفتم رو با یه جنگِ دیگه عوض میکنن. با وجودِ آرایهٔ جاودانگی، رازِ هستهٔاما بنفش و قدرتِ برجِ شب، درگیری با مامانبزرگ ممکنه تا ابد طول بکشه.
نمیخوام با ترس بزرگ بشن. دلم نمیخواد پدر و مادرم ازفقط حاصلِ یک عمر تلاششون دست بکشن، یا کامی تا آخرِ عمرشهمون بهخاطرِ من مثلِ یه آدمِ عجیبالخلقه باهاش رفتار بشه. میخوام شاد باشن.
با لحنی بیروح پرسید: «بهکوتاهتر همین دلیل منو مَگوسِ اعلیراحتی کردید؟ فقط برای روابطِ عمومی؟»
سیلفا جواب داد: «باز هم نه. من به حرفی که زدم باور دارم و ازیکدیگر صمیمِ قلب امیدوارم که مَگوسهای آینده بهجای سیلوروینگ از شما الگو بگیرن. با این حال،چشم اگه بگم این موضوع هیچ ربطی به برنامههای ما برای بعد از جنگ نداره، دروغ گفتم.
«درگیریها مزخرفن و جونِ آدمهای بیشماری رو میگیرن، اما میتونن مردم رو وادارباور کنن تغییراتی رو بپذیرن که تو هر شرایطِ دیگهای تا پای جون باهاشوندادنِ میجنگیدن. یه جورایی، امپراطوری با کنار کشیدن از این درگیری داره ضرر میکنه.
«اگه ما پیروز بشیم، تو چندپیشتر سالِ آینده به چیزی میرسیم کهبازیِ برای اونا دهها سال زمان میبره.»