چپتر 2346: فصل 2346
0«اما این بار با میلِ خودم اینجام. برگشتم به پادشاهینداشت چون میخوام شکست در برابر ثرود رو جبران کنم، بهجایورهن اینکه ناله کنم و بذارم بقیه اشتباهاتم رو درست کنن.
شمشیر و زرهام رو به یه شکلِ معمولی درآوردم چون نمیخوام کسی منو بشناسه.میتونیم کلِ زندگیم رو به دنبالِ قدرت و افتخار تباه کردم. ارزشش رو داره کهسپس برای یک بار هم که شده فقط برای خودم بجنگم.» آکالا با خودش فکر کرد.
تیستا در حالی کهمیکردند به سمتِ لیث پروازنقنقو میکردند، گفت: «راستی، ممنون، نقنقو.»
آکالا در جواب سر تکان داد و گفت:گاردِ «قابلی نداشت.» و بعد پیش از اینکه واردِمیتونیم محدودهٔ اثرِ بینشِ حیات بشود، مسیرش را کج کرد.
«ورهن حتماً منو میشناسه و من اینو نمیخوام.» این را فکر کرد وواردِ پیش از اینکه برای کمک به نیازمندان برود، لحظهای به سپیده خیره شد. «براملحظهای سؤاله که این میزبانِ جدیدشه یا فقط یه لباسِ گوشتی برای کمک به نخستزادگان.
هر چی که هست، براش بهترینها رو آرزو میکنم. اگه یه روزی دوباره با همبکنیم باشیم، باید مثل ورهن و شریکش بشیم. دو نفرِ متفاوت که انتخاب میکنن دوشبهدوشِ هم قدمتنهایی بردارن، نه فقط به این خاطر که یکیشون میترسه اون یکی در موردش فکرِ بدی بکنه.»
لیث پرسید: «حالت خوبه، تیستا؟»
تیستا به چپ و راست نگاه کرد وگاردِ گاردِ کامل را فعال کرد تا دوباره غافلگیرمیتونیم نشود و گفت: «فعلاً آره. چیکار میتونیم بکنیم؟»
لیث نفسِ عمیقی کشید و موجی از انرژیِ تازه فرستاد که شیاطینِ مجروح و نابودشدهاثرِ را جانِ دوباره بخشید. سپس گفت: «این جنگه، تیستا. نمیتونی تنهایی توش برنده بشی. فقطبرام میتونی سعی کنی تا جایی که میتونی و با بیشترین سرعت، حریفای بیشتری رو شکست بدی.»
موجودی به بزرگیِ لیث، در حالی که بافعال سرعتی تقویتشده از جادوی همجوشی و گردابِ زندگینفسِ به سمتش یورش میبرد، گفت: «هیچجا نمیری، قاتل!»
بدنش چهلتکهای از چند جانورِ الهیراستی بود. بدنِ یک گریفون، بالهای یکقابلی ققنوس و دستوپای یک اژدها را داشت.
«تقاصِ کشتنِ پدرم رو پس میدی!» پروتئوس بهزور یک هستهٔ سبز داشت،نشود اما با توجه به جرمی که ذخیره کرده بود، تقویتِ گریفونِ طلاییفرستاد و تواناییهای تباری که جمعآوری کرده بود، احساس میکرد شانسی برای پیروزی دارد.
«پروتئوس!» لیث با بینشِ حیات میدیدجواب که همزاد با وجودِ هستهٔ مانایپیش رقتانگیزش، سرزندگیای همتراز با خودش دارد.
«از اونجایی که پالایشِ بدن منتفیه، یعنی جرمش از من بیشتره و داره یهمیتونیم فرمِ فشرده رو حفظ میکنه به این امید که گولم بزنه.» لیث در واقعسپس همین فکر را میکرد و بهجای دفعِ حمله همانطور که پروتئوس میخواست، جاخالی داد.
«بیا اینجا و بجنگ، ترسو!» دستِ راستش به دهانِ یک نیدهوگداد تبدیل شد و رودخانهای از اسید تف کرد، در حالی کهمسیرش با یک نفسِ عمیق انفجاری از شعلههای مبدأِ سبز پدید آورد.
لیث در جواب انفجاری از شعلههای خلأ پرتاب کرد که تقریباً درستنشود بیرونِ دهانِ پروتئوس به شعلههای همزاد رسید و باعثِ انفجاری تکاندهنده شدفرستاد که دیدش را تار کرد و نیمی از سرش را از بین برد.
افسوس که برای یک همزاد چیزی به نامِ زخم وجود نداشت.بعد جرمش آسیبی ندیده بود، فقط جابهجا شده بود. سرِ خُردشده پیشمیشناسه از اینکه به شکلِ اصلیاش برگردد، بهسرعت به ژلهای نقرهای تبدیل شد.
«نمیتونم بیگدار به آب بزنم. اون بهراحتی میتونه هر کدوم از دستوپاش رو به دمِ یه اسکورپیکور تبدیل کنه،موجی درست مثل کاری که خواهر و برادراش تو زسکا جلوی اوریون کردن. حتی قطع کردنِ سرش هم بیفایدهست. بایدجایی خلاقیت به خرج بدم.» لیث در حالی که مغزش با تمامِ توان کار میکرد، این فکرها را از سر گذراند.
تیامات مدام حرکاتِ پا را با طلسمهای پروازنقنقو ترکیب میکرد تا همیشه از تیررسِ پروتئوس دور بماندمحدودهٔ و در عین حال تاکتیکهای مختلفی را امتحان میکرد.
حتی طلسمهای روح هم هیچ آسیبی وارد نمیکردند. مهمکامل نبود چقدر قوی باشند، فقط همزاد را به تکههای زیادیعمیقی تقسیم میکردند که یک ثانیه بعد دوباره به هم میچسبیدند.
«هرچقدر هم احمقانه به نظر برسه، تو این مورد شعلههای نفرینشده بدترین گزینهن. تمرکزِ لیزرمانندشون یهبینشِ زخمِ کوچیک باز میکنه و به پروتئوس اجازه میده خیلی راحت بخشهای در حالِ سوختن رو قطعجدیدشه کنه تا از عوارضِ جانبیشون فرار کنه. شعلههای مبدأ بهتر جواب میدن. هم اون و هم این!»
لیث طلسمِ جادوگرِ جنگِ ردهٔ ۴ خود، طوفانِ طاعون، را رها کرد و آن رابکنیم با جادوی روح در هم آمیخت. این طلسم تگرگی از گلولههای تاریکی پدید آورد کهنمیتونی به لطفِ مانای لیث، با انرژیِ جنبشی نیز آغشته شده بودند و هدفشان را تعقیب میکردند.
طلسمهای تاریکی معمولاً کُند بودند، اماراستی وقتی به طلسمهای روح تبدیل میشدند،قابلی تنها نقطهضعفشان را از دست میدادند.
همزمان که دستهٔ سیاه مانندِ گروهی از پیراناهای خشمگین از هر طرفنشود محاصرهاش میکردند، همزاد ناسزا گفت. جادوی تاریکی بلای جانِ موجوداتِ زنده و غیرزندهشیاطینِ بود، زیرا انرژیِ آنتروپیکِ آن نظم را در سطحِ مولکولی به هم میریخت.
مهم نبود پروتئوس بدنش را به چه قطعاتِ کوچکی تقسیم میکرد، آنها آنقدر تباه میشدنداثرِ تا به گوشتی گندیده و غیرقابلِدرمان تبدیل شوند. سعی کرد بلینک کند و دور شود،برام اما لیث نقطهٔ خروجش را دید و با ارادهاش طوفانِ طاعون را به تعقیبِ او واداشت.
پروتئوس هیئتِ کایمرای خود را رها کرد و با دگردیسی به یک باهاموتچیکار تبدیل شد و گفت: «تو اینهمه چیز داری در حالی که من خیلیجانِ کم دارم. چرا با لجاجت سعی میکنی آدمایی رو که دوستشون دارم ازم بگیری؟»
نفسِ عمیقی کشید و کرهای از شعلههای مبدأ راجواب از سراسرِ بدنش رها کرد. طوفانِ طاعون را باطلاثرِ کرد و زمانِ لازم برای بهبودی را برای خود خرید.
لیث با خشم غرید: «من آدما رو از تو گرفتم؟ ملکهٔغافلگیر لعنتیت به کشورم حمله کرد! اون باعث شد مانوهار کشته بشه!انرژیِ اون پدرم رو دزدید و شکنجه کرد. پدرم با یه معجزه زندهست!
«اون منو از خونهم فراری داد! بچههای بیگناهداد و دوستم فلوریا رو هدف گرفت فقط برایبینشِ اینکه بکشتشون! شماها همهچیز رو از من گرفتید!»
پروتئوس چندین بار پشتسرهم بلینک کرد، چند نقطهٔ خروجِ انحرافی بازفعلاً کرد و بهطورِ تصادفی از یکی از آنها به سمتِ لیثفرستاد یورش برد و گفت: «دروغگو! مادرم فلوریا رو نکشت، تو کشتی.»
همزاد-باهاموت در حالی که نفسِ عمیقی میکشید، با تیامات گلاویزتکان شد. آذرخشِ نقرهایِ گردابِ زندگی با شعلههای مبدأِ سبزِ درونِحیات ریههایش تلفیق شد و شعلههای طلاییِ زندگی را شکل داد.
«تو یه جانورِ وحشی هستی که هزاران آدمِ بیگناه رو کشتی فقط برایفعلاً اینکه از دستوراتِ مدعیانِ تاجوتخت پیروی کنی! تو تو اون وحشیبازیات از کشتنِ زنها،نابودشده پیرمردها و بچهها دریغ نکردی. واقعاً فکر میکنی یه کلمه از حرفاتو باور میکنم؟»
لیث که نمیدانست چه کار کند، با دگردیسی به هیئتِ اژدهای پرِپیش خلأِ خود درآمد. فلسهایش با قدرتِ عناصرِ نفرینشده میسوختند و امیدش اینکمک بود که تحتِ فشار، شاید بتواند شعلههای وحشتِ نقرهای را تولید کند.
او نیز نفسِ عمیقی کشید و جریانِ پرفشاری از شعلههای خلأ را از دهانش وبکنیم شعلههای آفت را از بالهایش پدید آورد. دو انفجار با شعلههای زندگی جنگیدند و شکستنمیتونی خوردند، اما این برهمکنش پیش از آنکه آتشِ طلایی به لیث برسد، انفجارِ قدرتمندی ایجاد کرد.
علاوه بر آن، با وجودِ اینکه شعلههای نفرینشدهاش شکست خورده بودندداد و حریقِ بزرگ به همراهِ شعلههای زندگیِ باقیمانده بیشترین ضربه رامسیرش به او زدند، پروتئوس فقط یک بیدارشده با هستهٔ سبز بود.
آتشِ طلایی نیروی زندگی، تجهیزات وراست مانای لیث را سوزاند، اما شعلههای نفرینشدهٔفعلاً روی فلسهایش بهسرعت آنها را خاموش کردند.
اژدهای پرِ خلأ غرید و دندانهایشجواب را عمیقاً در گوشتِ باهاموت فرو برد.واردِ فلسهای نقرهای و استخوانهای سخت را شکافت.
پروتئوس با خود فکر کرد: «چه احمقی. بدنِفعال من جامد به نظر میرسه، اما من تصمیم میگیرمعمیقی چقدر باید متراکم باشه. ورهن رو از درون میخورم!»