چپتر 2209: فصل 2209
0تایریس و لیگین مسیری سرراست بهنسخههایی تالارِ تاجوتخت پیدا کردند و بیآنکهبودند با مقاومتی روبهرو شوند، به آنجا رسیدند.
بهمحضِ اینکه قدم به داخلِ تالارِ بزرگ گذاشتند، سرِ جایشان خشکشان زد. نه بهگفت این خاطر که تلهای مرگبار یا کمینی انتظارشان را میکشید. نه به این دلیلمطمئنم که پادشاهِ دیوانه آرایهای ضد-نگهبان چیده بود که دخترش آن را کاملتر کرده بود.
چیزی که باعث شد درد در بندبندِآشوب وجودشان بپیچد و هر گرمایی را ازحالا کالبدِ نامیرایشان برباید، آشنا بودنِ تالارِ تاجوتخت بود.
همهچیز، از تختِ پادشاهی گرفته تا تابلوهای نقاشی، با نسخههایی جایگزین شده بود که شبیهِ نمونههایتوئه اصلی بودند، اما تماماً از سنگِ سرد و بیجان ساخته شده بودند. ثرود روی تختش نشستهرنگ بود و در کنارش، تختِ دیگری قرار داشت که مجسمهای از همسرِ ازدسترفتهاش روی آن بود.
ثرود زرهِ آرتان را به تن داشت و شمشیرِ آرتان را با هراما دو دست گرفته بود. نوکِ شمشیر روی زمین بود و او از این آرتیفکتِمجسمهای گرانبها بهعنوانِ تکیهگاه استفاده میکرد تا از دردِ طاقتفرسایی که حس میکرد، دولا نشود.
با اینکه هیچ کارینمیکرد نمیکرد، نفسهایش سنگین بود وبخار در سرمای اتاق بخار میشد.
لیگین از راهِ پیوندِ ذهنی گفت:نظم «نظم و آشوب، اینجا دقیقاً مثلِ خونهٔمطمئنی توئه. مطمئنی ثرود تا حالا اونجا نبوده؟»
تایریس جواب داد: «مطمئنم. اون زمان که آرتان بهعنوانِ پادشاه انتخاب شد، هیچ آزمونی در کارتوئه نبود و زندگیِ من پر از رنگ بود. من تالارِ تاجوتختم رو فقط بعد از مرگِرنگ والرون اونشکلی کردم، صد سال بعد از اعدامِ آرتان. اون موقع ثرود دیگه غیبش زده بود.»
لیگین گفت: «پس حتماً خونِ توئه کهجایگزین اینقدر غلیظ تو رگهاش جریان داره و ذهنیسنگِ تا این حد شبیهِ ذهنِ تو بهش بخشیده.»
«درسته.» تایریس هم درست مثلِ لیگین درسرمای هیئتِ انسانیاش بود و میتوانست درک کندگفت که ملکهٔ دیوانه چقدر به او شباهت دارد.
زیباییِ تایریس و سیمای اشرافیِ والرون تعادلیآشوب بینقص در ثرود یافته بودند، چیزی کهحالا برای بیشترِ دخترانِ پادشاهِ اول رخ نداده بود.
ژنرالهای ثرود بیاختیار و ماتومبهوت سرهایشان را ازذهنی یک زن به زنِ دیگر میچرخاندند و درتوئه بهترین حالت آنها را با دو خواهر اشتباه میگرفتند.
«خب، خب، خب. ببینید کیا اینجان. نگهبانانِ قارهٔ گارلن.» اشک بیوقفهاصلی از چشمانِ ثرود میریخت، اما صدایش محکم و رسا بود. «اومدید اینجاکنارش فقط شماتت کنید یا اومدید بالاخره منو از این عذاب خلاص کنید؟»
لیگین دستانِ خالیاش را بهنشانهٔ صلح بالا برداتاق و پیش از آنکه دستانش را به هم گرهاینجا بزند و بهاحترامِ سوگواریاش تعظیمِ عمیقی بکند، گفت: «هیچکدوم.»
«اومدم بهت تسلیتپیوندِ بگم و پیشنهادمنظم رو دوباره مطرح کنم.
لطفاً به پسرت فکر کن. حالا کهپیوندِ یورمون مرده، فکر میکنی اگه جنگ رومثلِ ببازی چه بلایی سرِ والرونِ دوم میاد؟»
ثرود با سر به تایریس کهنسخههایی او هم به گریه افتاده بودبودند اشاره کرد و پرسید: «اون چی؟»
تایریس دردِ ثرود را بهتر از هرکسِ دیگریاتاق میفهمید و با وجودِ اینکه اصولِ اخلاقیشان زمینآشوب تا آسمان فرق داشت، با او احساسِ نزدیکی میکرد.
تایریس با وجودِ رنجی که دیدنِ انعکاسِ خودش دردقیقاً ثرود به او تحمیل میکرد، با صدایی آرام و تسلیبخشمطمئنم گفت: «اومدم بهت تسلیت بگم و باهات همدردی کنم، فرزندم.
بدون که تنهااتاق نیستی. نه الان،راهِ و نه هیچوقتِ دیگه.»
نگاهِ نگهبانان به پروتئوس افتاد که داشت والرون راشبیهِ در آغوشش تکان میداد. همزاد ظاهرِ یورمون را بهساخته خود گرفته بود و با صدای اژدهای زمردین لالایی میخواند.
ثرود هیچ قصدی نداشت کسی را جایگزینِ همسرش کند یا به پسرش دروغ بگوید.گفت او فقط میخواست تا زمانی که والرون برای درکِ اتفاقی که افتاده بود خیلیمطمئنم کوچک است، بتواند بوی پدرش را حس کند، چهرهاش را ببیند و صدایش را بشنود.
امیدِ احمقانهاش این بود که این کار باعثاینجا شود والرونِ دوم یورمون را به یاد بیاورد وجواب بداند اژدهای زمردین چقدر پسرش را دوست داشته است.
ثرود با چهرهای که از خشمِ مهارنشدنی در هم رفته بود، حرفش را تکرار کرد:خونهٔ «تسلیتت؟ شما پدرم رو بعد از روزها شکنجه اعدام کردین و کلِ ماجرا رو تونبود سراسرِ پادشاهی پخش کردین تا نشون بدین که حتی خانوادهٔ سلطنتی هم بالاتر از قانون نیستن!»
ملکهٔ دیوانه به تایریس چشمغره رفت، در حالی که آرایههای آکادمی هولوگرامِبودند اجرای حکمِ آرتان را به تصویر میکشیدند. ثرود اولین بار آن رادیگری در نوجوانی دیده بود و این موضوع زندگیاش را تغییر داده بود.
از آن روز به بعد، هر بارسرمای که عزمش سست میشد یا خشمش فروکشگفت میکرد، آن تصویرِ ضبطشده را دوباره پخش میکرد.
نگهبان ساکت ماند، چون رنجِ آرتان در برابرِ دردی که مرگِ والرونتوئه به او تحمیل کرده بود، هیچ به حساب میآمد. هرچقدر هم کهآزمونی با ثرود همدردی میکرد، تایریس همچنان آرتان را منشأ بدبختیِ خود میدانست.
ثرود با نفرت به لیگین خیره شد: «در موردِ شما، شما حتی از اونمثلِ هم بدترین! پسرتون رو ۵۰۰ سال تو گریفونِ طلایی زندانی رها کردین فقط برایآزمونی اینکه بهش درس بدین. اگه میاومدین و نجاتش میدادین، هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد.
«لعنتی، حتی اگه وقتی فرار کرد به خودتون زحمت میدادین و بهش خوشامد میگفتین،تماماً متوجهِ طلسمِ بردگی روش میشدین و قبل از اینکه یورمون به جیرا بیاد جلوشهمسرِ رو میگرفتین. اگه فقط یه قلبِ پدرانه داشتین، یورمون هرگز با من آشنا نمیشد.
«جنگِ گریفونها هرگز شروع نمیشد، من هنوز یه گوشهای تنها و بدبخت بودم، اما اوننظم هنوز زنده بود. همهٔ اینا تقصیرِ شماست! تقصیرِ من! تقصیرِ ما!» اشک صدایش را لرزاند وپادشاه پدرِ تمامِ اژدهایان فهمید که تنها کسی که ثرود بهاندازهٔ او ازش نفرت دارد، خودش است.
یورمون اولین فرزندی نبود که لیگین از دست میداد و در بزرگ کردنِ اژدهای زمردین هم کوتاهی نکرده بود،مطمئنم با این حال حرفهای ثرود بسیار سختتر از چیزی که انتظار داشت به او ضربه زد. نه فقط بهموقع این دلیل که حق با ثرود بود، بلکه به این خاطر که او از زیرِ بارِ مسئولیتش شانه خالی نمیکرد.
این دستِ لیث بود که قلبِ یورمون را ازگفت تپش انداخته بود، اما اول لیگین و بعد ثرود بودنداونجا که اژدهای زمردین را در خطِ آتش قرار داده بودند.
لیگین گفت: «این خودش دلیلِ محکمتریه برای اینکهشده پیشنهادم رو قبول کنی. من و تو هر دوبیجان باید تاوانِ چیزی رو پس بدیم و با هم—»
ثرود حرفش را قطع کرد: «و بذارم مرگِ یورمون مثلِ مرگِ پدرم بیمعنی بشه؟ شوهرم جونشآشوب رو داد تا از رؤیای من و پسرمون محافظت کنه. لعنت به من اگه بذارم توانتخاب تاریخ فقط بهعنوانِ اژدهای دیوانهای که با ملکهٔ دیوانه همراه شد، به یه پانویس تبدیل بشه!
«این جنگ فقط با پیروزی یا مرگِ من تموم میشه. اگهخونهٔ جرئت ندارین من رو به یورمون ملحق کنین، خودم بهمحضِ اینکه مطمئنانتخاب بشم پسرم برای نشستن روی تختِ پادشاهی آمادهست، این کار رو میکنم.
«با رازِ هستهٔ سفید، ومیشد مجموعههای آرتان و سیفل، حکومتش ابدیآشوب میشه، البته اگه خودش اینطور بخواد.»
حالا نوبتِ تایریس بود که تحتتأثیرِ حرفهای ملکهٔ دیوانه قرار بگیرد. عزمِبودند او برای پایان دادن به زندگیاش فقط برای رهایی از درد، بادیگری عزمِ والرونِ یکم برابری میکرد و دردِ بیپایانی به جانِ نگهبان میانداخت.
لیگین سر تکان داد: «به تصمیمتسنگین احترام میذارم. اما اگه ببازی چی؟پیوندِ اونوقت چه بلایی سرِ پسرت میآد؟»
ثرود در حالی که صدایش دوباره مثلِ مجسمهٔ شوهرش محکم و سرد شده بود، پاسخاونجا داد: «اگه شکست خوردم و اگه تا حالا ذرهای عشق به یورمون داشتین، تنها چیزیفقط که ازتون میخوام اینه که قبل از اینکه اتفاقِ بدی براش بیفته، نوهتون رو نجات بدین.»