چپتر 2148: فصل 2148
0«اگه میتونستم خودم میرفتم. از اینکه مجبورم همچین مأموریت خطرناکیزنی رو به کسی به این جوونی بسپرم اصلاً دلخوشی ندارم.»فدایشان صدای سیلفا آرام ماند، اما شمشیر سیفل در دستش پدیدار شد.
«پادشاه همین الان سالهایی از عمرش رو فدا کرد چون به مردممون اهمیت میده و شماحالتش هم فقط یکی از اونایید. حالا به هیئت انسانیتون برگردید تا بتونیم متمدنانه در موردش بحثدید کنیم.» ملکه به کامیلا اشاره کرد تا جلو بیاید و به آرام کردن لیث کمک کند.
این اولین اشتباهش بود.
کامیلا زنی بود که لیث عاشقش بود. او فرزندشان را در شکمشرایطشون و سولوس را در انگشتش داشت. دو نفری که لیث بیدرنگ جانشهمینو را فدایشان میکرد، حتی اگر قرار بود عمرشان فقط یک لحظه بیشتر شود.
سیلفا شمشیر را فقط برای احتیاط پدید آورده بود. خیلی خوب میدانست یکشکم مسخشده چقدر خطرناک است و میخواست مطمئن شود میتواند لیث را بدون آسیب زدنبیشتر به او مهار کند. با این حال، خلأ حرکاتش را یک تهدید تلقی کرد.
فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟ لیث سعی کرد با خودِ قدیمیاشتصمیم منطقی حرف بزند. خانوادهٔ سلطنتی نمیتونن ما رو مجبور کنن هیچ مأموریتی روبار قبول کنیم. فقط گوش بده ببین شرایطشون چیه، بعد تصمیم میگیریم چیکار کنیم.
بدترین حالتشغلطی اینه کهسعی برمیگردیم کویر.
همیشه همینو میگی، ولی تا حالا چندمأموریتی بار واقعاً یه مأموریت رو رد کردی؟بعد خلأ غرید. دیگه به حرفات گوش نمیدم.
سپس سیلفا که دید کامیلا تکانکند نمیخورد، پیچکِ کوچکی از جادوی روحفرزندشان پدید آورد تا او را جلوتر بکشد.
این دومینکنن و آخرینمأموریتی اشتباهش بود.
این فقط یک هل دادنِ ملایم بود، اما پارانویا این حرکتِ بیخطر را بهکنن چیزی تبدیل کرد که لیث اگر جای ملکه بود انجام میداد. او با پیچکیحالتش شبیه به این، گردنهای بیشماری را شکسته و دهها نفر را شکنجه کرده بود.
ذهنِ زخمیاش تمام کارهای وحشتناکی را به اوقبول نشان داد که سیلفا میتوانست با سه نفریمیگیریم که بیشتر از همه دوستشان داشت انجام دهد.
خلأ در همان حالی که بهکند جلو میپرید، همزمان به سیلفا وفرزندشان لیث گفت: «نمیذارم نورم رو ازم بگیری!»
جنگ در میانِ دستانش در فورانی از شعلههای زمردین پدیدار شد. تیغهٔ خشمگین غلافِ خونش راحالتش پس زد و در حالی که پیچکِ جادوی روح را میبرید، از سرِ غضب جیغ کشید.دید جنگ خشمِ خلأ را از راهِ پیوندشان حس کرد و متقابلاً به آن تهدید واکنش نشان داد.
هالهٔ مرگبارش به هالهٔ مسخشده پیوست و کریستالهای جادوییِ رویخانوادهٔ تیغه، هالهای بنفش ساطع کردند؛ افسونهای پرشمارش قدرت گرفته بودندببین و آمادگی داشتند تا در یک چشمبههمزدن به کار بیفتند.
تالارِ تاجوتخت با آرایههای مهرومومِ بُعدی محافظت میشد، اما جیبِ همهکارهٔببین لیث یکی از معدود چیزهایی بود که میتوانست این محدودیت راکویر نادیده بگیرد و هر سلاحی را که در اختیار داشت پدید آورد.
خانوادهٔ سلطنتی، درست مانندِ شورا، میدانستند که لیث یکی از آنها را دارد، اما همچنان ازداشت او خواسته بودند آرتیفکتهای تهاجمی با خود حمل نکند تا از بالا گرفتنِ اوضاع جلوگیری کنند.آورده کسانی که سلاح حمل میکردند، احتمالِ بیشتری داشت از آنها استفاده کنند، بهخصوص در طولِ یک جروبحث.
بدتر از همه اینکه جادوی روح با چشمِ غیرمسلح نامرئی بود،بعد پس تنها چیزی که گاردهای سلطنتی دیدند، مسخشدهای بود که قانونِمیگی پادشاهی را زیر پا گذاشته و داشت به سمتِ ملکه یورش میبرد.
آنها به دو طرفِ دِرِکخودِ بلینک کردند و با نیزههایشان بهسلطنتی شکلِ ضربدر به او یورش بردند.
او با بینشِ حیات شکل گرفتنِ نقاطِ خروجشان را دید و یک قدم عقب رفت تامیگیریم هم از حمله جاخالی دهد و هم از کامیلا محافظت کند. بالهای غشاییِ پشتش طوری تکانحرفات خوردند که انگار استخوانی نداشتند؛ مثلِ پارچه دورِ سلاحها پیچیدند و بعد آنها را بالا کشیدند.
حتی در آن هیئت، لیث هنوز دهها تن وزن داشت وعاشقش حالا خلأ نیز همینطور بود. انرژیِ تاریکی که بدنش را میساخت،حتی بهقدری متراکم بود که میتوانست با مادهٔ فیزیکی برهمکنش داشته باشد.
با برخوردِ افسونها و فلزِ اسرارآمیزشان بهبده امواجِ آنتروپی که میخواستند آنها را ببلعند،چیکار نیزههای داوروس به جلیز و ولیز افتادند.
اعضای گاردِ سلطنتی تیغههایشان را چرخاندند و کشیدند تا آنها را ازنمیتونن چنگالِ خورندهٔ بالها رها کنند، اما مسخشده فقط کافی بود شانههایش راتصمیم صاف کند تا هم نیزهها و هم صاحبانشان را از زمین بلند کند.
زرهِ قلعهٔ سلطنتی به پوشندهاش جرمِ یک جانورِ امپراطور را میداد، اما مسخشدهچیه قدرتِ یک جانورِ الهی را داشت. از آنجا که خلأ نمیدانست آدامانتِ جنگ درچند برابرِ ساختههای تایریس چه عملکردی خواهد داشت، ترجیح داد همزمان به آنها مشت بکوبد.
(هنوز زرهی پیدا نکردم که درکند برابرِ حملاتِ کوبنده ضعف نداشته باشه،فرزندشان مهم نیست چقدر خوب افسون شده باشه.)
وقتی تاریکی و آشوبی که بدنش را میساختببین با شدتِ یک قطارِ باری به اعضای گاردِحالتش سلطنتی کوبیده شد، این فکر از سرش گذشت.
همهچیز چنان سریع رخ داد که آن دو سرباز هنوز داشتند تلاش میکردند سلاحهایشانکنن را رها کنند که به مرمرِ رگهطلاییِ دیوار کوبیده شدند. حتی چنین حملهٔ قدرتمندی هماینه نمیتوانست روی قویترین فلزِ موگار خط بیندازد، اما یک مسخشده نیازی به این کار نداشت.
بدنش فقط تانمیتونن زمانی که خودشهیچ میخواست ملموس بود.
درست در جایی که قلبِ اعضای گاردِ سلطنتی قرار داشت، لکهای سیاه به اندازهٔ مشتِانگشتش انسان نقطهٔ برخورد را نشان میداد. خلأ سعی کرده بود از زرهِ قلعهٔ سلطنتی عبوراحتیاط کند تا آنها را بکشد و فقط موانعِ قدرتمندِ افسونشدهٔ آرتیفکتها جلویش را گرفته بودند.
انرژی میتوانست با انرژی بجنگدقبول و اندامهای تاریکی را ازچیه رسیدن به اهدافشان باز دارد.
مسخشده غرید و به جلو یورش برد تا به گاردهای هنوز گیج ضربه بزند وهیچ کار را تمام کند. اما سیلفا سریعتر بود و توانست سدِ راهش شود. او شمشیرِ سیفلکویر را به سمتِ لیث گرفت تا مجبورش کند بایستد، اما خلأ با جنگ به پیشوازش رفت.
داوروس برای کسری از ثانیه با آدامانت برخورد کرد، پیش از آنکهشرایطشون فلزِ بسیار قویتر و افسونهای قدرتمند شروع به بریدنِ تیغهٔ خشمگین کنند. جنگمیگی از درد ناله کرد، اما مانندِ صاحبش، از تسلیم شدن سر باز زد.
ملکه بر سرِ اعضایلیث شورا فریاد زد: «معطلِاشتباهش چی هستید؟ مهارش کنید!»
راستش را بخواهید، آنها هنوز از سیرِ ناگهانیِ اتفاقات غافلگیرچیه بودند. به چشمِ آنها، اول شمشیر کشیدنِ سیلفا و بعدهمیشه حملهٔ گاردها به لیث بود که آتشِ درگیری را روشن کرد.
آنها پیچکِ جادوی روح را دیده بودند و میدانستند که او هرگز قصدِ حمله به ملکه راقبول نداشته است. از نظرِ آنها، واکنشِ او به پرخاشگریِ گاردِ سلطنتی موجه بود. تنها دلیلی که هنوزمیگی مداخله نکرده بودند این بود که هنوز تصمیم نگرفته بودند به لیث کمک کنند یا به سیلفا.
راگو پاسخ داد: «دقیقاً چطوری؟ من نمیتونم یهوال و پادشاه رو وارپ کنم، چون شماتصمیم هرگز به ما اجازه ندادید بیشتر از یه اتاق رو ببینیم. تو همچین فضای بستهای، یهدیگه طلسمِ جادوی روح که اونقدر قوی باشه تا ورهن رو بیهوش کنه، ممکنه اونا رو بکشه.»
آن کلمات در کنارِ دردِ جنگ، خلأ را به مرزِزنی جنون کشاند. به گوشِ او، ملکه بارِ دیگر تمامِ دنیایشفدایشان را تهدید کرده بود و حالا داشت به دوستش صدمه میزد.
جنگ چیزی بیش از یکقبول کالا بود؛ آن تیغه همراهیچیه موردِ اعتماد و یاوری وفادار بود.
مسخشده چنگش را روی قبضه محکمتر کرد و از پیوندشخانوادهٔ با جنگ بهره برد تا تاریکی و آشوبی را کهببین از آن ساخته شده بود، با آن به اشتراک بگذارد.