چپتر 2642: ارباب و برده (بخشِ ۲)
0«اگه پارلمانِ سترالی رو به عنوانِ صدراعظمِ عالیش اداره کنم،میدانست اونوقت پارلمانِ عالی رو هم اداره میکنم. با خردِ درخت کهکرده گوشبهفرمانمه و وقایعنگارانش به عنوانِ محافظانِ شخصیم، دیگه هیچکس جلودارم نیست.
«بدونِ اینکه اونجوان احمقها حتی بفهمن،نبود پادشاهِ الفها میشم.»
امرائل بلندبلند فکر کرد: «یه جنگِ ابدی و بیفایده با نژادهای دیگهزندگیشان اونقدر سرشون رو شلوغ میکنه که نتونن اقتدارم رو زیرِ سؤال ببرنراهی و اونقدر به رابطهٔ ویژهم با درخت وابسته میشن که نتونن برکنارم کنن.
«یا بهتر بگم، قرار بود نقشه این باشه! اگه اون قیسالِ حرومزاده کارِنیروی خودش رو بکنه، شهروندانِ سترالی هرگز به حاشیهٔ درختِ جهان نمیرن و اگهراهی من تنهایی برم اونجا، هیچکس منو چیزی بیشتر از یه چیزِ عجیبوغریب نمیبینه.
«حالا که یه قدم با خطِ پایان فاصله دارم، نمیتونم شکست بخورم. هرچی که برای شکست دادنِ اژدهایکسی پرِ خلأ تو بازیِ خودش لازم دارم رو بهم بگو!» امرائل تکهچوبی را که آگاهیِ ایگدراسیل را در خودگمان داشت چنگ زد و حتی پیش از آنکه از پاسخ دادن امتناع کنند، نیروی زندگیشان را در هم پیچید.
درختِ جهان جوان بود، اما احمق نبود. میدانست که اگر راهحلینکند پیدا نکند یا دستکم راهی نیابد تا کسی را از خطری کهمیشود امرائل ایجاد کرده بود آگاه کند، ایگدراسیل به یک برده تبدیل میشود.
الف از پیش آگاهیاش را زندانی کرده و بدنِ اصلی را روی حالتِ خودکارجوان رها کرده بود. وقایعنگاران گمان میکردند درختِ جهان عمیقاً درگیرِ یکی از نقشههای بیمعنیِایجاد تازهاش شده است و از اینکه ایگدراسیل دست از سرشان برداشته بود، خوشحال بودند.
بدونِ نقزدنها و نالههای مداومِ درخت، وقایعنگاران سرانجام میتوانستند کارها راامتناع به روشِ قدیم انجام دهند. آنها دانشِ رویدادهای کنونی را ثبت میکردندپیدا و همزمان مأموریتی را که اربابشان به آنها سپرده بود، انجام میدادند.
وقایعنگاران دوست نداشتند برای طرد شدنِ خودشان کار کنند،نبود اما مجبور بودند از دستوراتِ درختِ جهان اطاعت کنند؛ درستخطری همانطور که یک پیامآور از اربابِ جانورِ الهیاش فرمان میبرد.
ایگدراسیل که از درد به خود میپیچید، آن دستورات را لعنتنکند کرد. او برای صرفهجویی در زمان، قانونِ ممنوعیتِ تماس میانِ وقایعنگارانتبدیل را اجرا کرده بود. هرگونه ارتباطی باید از طریقِ او انجام میشد.
به همین دلیل هیچکس بهپیش دنبالِ الدون نمیگشت و درختِ جهاننیروی اسیرِ یک الفِ دیوانه شده بود.
صبحِ روزِ بعد، همه آنقدر خوابیده بودند که اثرهای نشاطبخشیمیدانست بازنشانی شود و به بهترین حالتِ خود برگشته بودند. تنها یککرده موضوعِ تلخ، صبحانهٔ تخممرغ، سوسیس و بیکنِ آنها را خراب کرد.
آلیجاه پس از آنکه برای هزارمین بار از لیثراهحلی خواست آویزِ ارتباطیاش را بررسی کند، آهی کشید وکرده گفت: «هنوز هیچ جوابی نیومده. شماها امروز میخواید چیکار کنید؟»
لیث در حالی که وضعیتِ سولوس را بررسی میکرد، پاسخکنند داد: «من قصد دارم خیلی بادقت به اون سه تا سؤالمپیدا فکر کنم و بعد برم تو فضای ذهن به دیدنِ موگار.»
پس از ترکِ برج فرصتِ چندانی برایپیش صحبت پیدا نکرده بودند و استفاده از پیوندهایپیچید ذهنی در حضورِ بیدارشدگان بسیار بیادبانه تلقی میشد.
سولوس به او لبخند زد؛ حالشجوان بهوضوح بهتر بود، اما هنوز ازراهحلی اتفاقاتِ روزِ گذشته شوکه به نظر میرسید.
سولوس گفت: «کارِ من با فضاینبود ذهن تموم شده. فکر کنم فقط باراهی کمکِ موگار جادوی خلأ رو تمرین کنم.»
آجاتار در فکر فرو رفت و گفت: «من و فالوئل هم شاید دقیقاً بعدجوان از لیث نوبتمون رو استفاده کنیم. اگه جوابِ تکاملِ من به یه اژدهای یاقوتِایجاد کبود همون جوابِ فالوئل باشه، پس کلیدِ رسیدن به مقامِ اژدها واقعاً تو خونمون نهفتهست.
«مشکل اینجاست که رفتوآمدهای زیاد به فضای ذهن، بدونِ یه عاملِ انحرافی که الفهازندگیشان رو مشغول نگه داره، ممکنه باعث بشه مخفیگاهمون رو پیدا کنن. از طرفی اگهکسی تا فردا صبر کنم و پارلمان ما رو احضار کنه، شانسم رو از دست میدم.
«لعنتی، دستِ خودم نیست ولی ای کاش ثرود اینقدر احمق نبود. ماراهحلی فقط داریم جا پای اون میذاریم، اما معلوم نیست اگه اونقدر عاقلبرده بود که به شورا ملحق بشه و رهبریمون کنه، همهچیز چقدر آسونتر میشد.»
هیدرا آهی کشید و سراحمق تکان داد، و تقریباً ازپیدا مرگِ ملکه دیوانه احساسِ تأسف میکرد.
سپس به یاد آورد که چه تعداد آدمدادن به خاطرِ جنونِ ثرود جانشان را از دستاحمق داده بودند و فالوئل نظرش را عوض کرد.
موروک گفت: «البته با این فرض که تواناییِ تباری داشتهدادن باشم، میخوام روی تواناییهای تبارِ تازهکشفشدهام تحقیق کنم.» و لیثمیدانست در تأییدِ این ایدهٔ خوب، با قدردانی سر تکان داد.
کویلا گفت: «مننیروی میخوام از استادیِجوان نور سر در بیارم.»
فریا متوجهِ نگاهِ افسردهٔ نالروند شد و گفت: «منمراهحلی روی هستهٔ بنفشِ لعنتیم کار میکنم. از فکرِ اینکهکرده عقب بمونم متنفرم.» و بعد اضافه کرد: «بهت برنخوره عزیزم.»
«به دل نگرفتم.»
آلیجاه گفت: «موفق باشید. من برمیگردم سترالی تا ببینم چه خبرهامتناع و شایعات رو بشنوم. داستانِ امرائل مشکوکه و یه چیزی درراهحلی موردش هست که داره مغزم رو میخوره، مثلِ خارشی که نمیتونم بخارونمش.»
«امیدوارم با کمکِنیروی لیآهی، حداقل بتونم ازاما افکارِ عمومی باخبر بشم.»
موروک پرسید: «چرا لیآهی؟اما چرا از محافظ، گروگان یاراهحلی همون دوستپسرت نمار کمک نمیگیری؟»
آلیجاه پاسخ داد: «چون اون فقط یه کم به من علاقه داره، درپیچید حالی که لیآهی دیوونهٔ لیثه. شرط میبندم فقط برای اینکه بدونه غذاهای موردعلاقهٔ لیثخطری چیه و چطور پخته میشه، اسرارِ دولتی رو هم بهم میفروشه. اجازهاش رو دارم؟»
لیث شانه بالا انداخت و گفت:چنگ «تا وقتی بهش قولی ندی وکنند منو برای قرارِ عاشقانه نفروشی، راحت باش.»
برای اینکه چیزی را به قضاوقدر نسپارد، آلیجاه برنامهٔ دقیقی برای گزارشهایشراهحلی تعیین کرد و به آنها گفت که قصد دارد به کجاها برود، باتبدیل چه ترتیبی، و بر اساسِ رسومِ مهماننوازیِ الفها هر دیدار چقدر طول میکشد.
نقشههای سترالی که به یاد داشت مربوط به قرنها پیش و زمانِدستکم بازدیدِ قبلیِ یک وقایعنگار بود، اما خوشبختانه در آن مدت تعدادِ الفها رشدِآگاهیاش چندانی نکرده بود و شهرشان تا حدِ زیادی همانطور دستنخورده باقی مانده بود.
آلیجاه پس از صبحانه غارها را ترک کرد و مراقب بود تا بهصورتِپیچید تصادفی وارپ کند تا پیدا کردنِ نقطهٔ شروعش حتی برای یک جادوگرِ بُعدیکسی هم غیرممکن شود. همچنین برای احتیاط، پس از رسیدن، فضا را آرام کرد.
نقطهٔ ورودش همان محوطهٔ باز بود که گروهش روزِ قبل اجازه دادهکنند بودند در آنجا دستگیر شوند. آنها سترالی را در شرایطی خنثی ترک کردهدستکم بودند و آلیجاه میخواست مطمئن شود که بهانهٔ دستگیری به دستِ کسی نمیدهد.
با خودش فکر کرد: «ارزشِ من بهعنوانِ یه گروگاننبود صفره، اما همنوعای الفم اینو نمیدونن. هنوزم میتونن با کاغذبازیخطری منو بهعنوانِ یه ابزارِ چانهزنی تو مذاکرات به کار ببرن.»
پس از اینکه یک دقیقهاحمق به نگهبانان فرصت داد تاپیدا هویتش را تأیید کنند، گفت:
«من آلیجاه ایونتاید هستم. تنها اومدم تا درخواستِ مهماننوازی کنم. آرزونیروی دارم از شهرِ زیبای شما دیدن کنم و با مردممون حرف بزنم.دستکم از وقتی تو آزمونم برای وقایعنگار شدن رد شدم، تو گارلن سرگردانم.»
«خیلی دلم برای برادران و خواهرانم تنگ شده و دنبالِ همنشینیامتناع با الفهای دیگهام.» او تصمیم گرفت با برانگیختنِ ترحم، آزادیِ عملِراهحلی بیشتری برای رفتوآمد و ملایمتِ بیشتری برای پرسیدنِ سؤالاتش به دست بیاورد.
داشتنِ یک گروه از نگهبانان که همهجا دنبالش باشند، دهانِمیدانست خیلیها را میبست و حتی کسانی که حرف میزدند، فقطایجاد چیزهایی میگفتند که برای جلوگیری از دردسر با پارلمان لازم بود.
«آلیجاه! خوش اومدی.» لیآهی از پشتِ یک درختِاگر بلوطِ بلند بیرون پرید و مهمان را با گرمایایجاد خواهری که سالها گم شده بود، در آغوش گرفت.
زنِ شکارچی گونهها و سپس پیشانیِ وقایعنگارِ پیشین را بوسید. طبقِ رسومِ الفها، این کاراما آلیجاه را بهعنوانِ یک دوست نشان میداد و به او حقِ مهماننوازی میبخشید. همچنین بهآگاه این معنا بود که لیآهی مسئولِ هرگونه تخلفی شناخته میشد که ممکن بود مهمانش مرتکب شود.