چپتر 1931: فصل 1931
0اژدهای سایه از شهر دور شد تا اینکه منطقهای خلوتناشناخته پیدا کردند. سپس، برای مسافرانش از طلسمِ شناوری استفاده کرد ومرتعِ پیش از وارپ کردنِ همه روی زمین، به هیئتِ انسانیاش بازگشت.
زورت در حالی که بدنش به مردی قدبلند، سیاهپوست و با چشمانی ریز دگردیسی میکرد،وجودِ گفت: «دلم میخواد مستقیم تا مقصدمون پرواز کنم، اما زمانی که برای پیادهروی میذاریم، ماآنها رو از جواب دادن به سؤالاتِ جنگسالارای محلی و رد کردنِ پیشنهادهای کاری نجات میده.»
بیترا هم دگردیسی کرد و ظاهرِ زنی همقدِ خودشحاصلخیز اما با پوستِ قهوهایِ تیره، چشمانِ بلوطیِ روشن وگیاهخواران موهای سیاه، کوتاه و فر را به خود گرفت.
زورت با صدایی بم و مردانه وچشمانِ لهجهٔ غلیظِ ناشناختهای گفت: «میتونی ظاهرت روگرفت نگه داری، اما اون لباسا باید عوض بشن.»
او شلوارِ چرمیِ دباغیشده و پیراهنِ کتانِ آستینبلندی بهسرخِ لیث داد؛ لباسی مناسبِ علفزاری که احاطهشان کرده بود.منبعِ آبوهوا مرطوبتر از کویر بود، اما گرمایش کمتر نبود.
علفزار بیشترِ زمین را پوشانده بود و تنها چند تکه خاکِ سرخِمیخورد ناشناخته به چشم میخورد که ظاهراً حاصلخیز بود. با وجودِ نبودِ هیچدرختانِ منبعِ آبِ مشهودی، مرتعِ فراوانی برای گیاهخواران و درختانِ بسیاری وجود داشت.
برخلافِ جنگلهایی که به آنها عادت داشت، تاجِ پوششِ گیاهیوجودِ باز بود و اجازه میداد نورِ خورشیدِ فراوانی به زمینبسیاری برسد. بیشترِ گیاهان در کتابهای ذخیرهشده داخلِ سولوسپدیا ثبت نشده بودند.
لیث چنان از تغییرِ شکلِ آنها و محیطِبلوطیِ ناشناخته غافلگیر شده بود که مانندِ توریستی کهمردانه تازه از پرواز پیاده شده، به اطراف نگاه میکرد.
علاوه بر این، از زمانِ آمدنش به موگار، این اولین باری بود کهظاهراً افرادِ سیاهپوست را میدید و نمیدانست چطور سؤالاتِ بدیهیای را که در ذهنشوجود جرقه میزد بپرسد، بدون اینکه جاهل، نژادپرست یا هر دو به نظر برسد.
یعنی توعلفزار موگار همپوشانده نژادپرستی هست؟
زورت پرسید: «از این خیرهناشناخته شدنت معلومه که هیچ ایدهایوجودِ نداشتی مردمِ محلی چه شکلیان، درسته؟»
زورت فراموش کرده بود که لیث هنوز خیلی جوان است و هرگز گارلنخود را ترک نکرده است. او از سفرِ لیث به جیرا خبر نداشت وباید لیث هم هرگز نیازی ندیده بود این موضوع را با او در میان بگذارد.
لیث با حالتی احمقانهپوشانده در چهرهاش سر تکانخاکِ داد و گفت: «آره.»
بیترا گفت: «خب، همونطور که مردمِ پادشاهی صورتیان و مردمِ کویر پوستِمیخورد برنزه دارن، اینجا رنگِ پوستشون حتی تیرهتره. در عوض اگه یه روزدرختانِ بری جیرا، حتی آدمایی با پوستِ مایل به زرد هم پیدا میکنی.»
چشمانِ لیث ازخاکِ تعجب گرد شدچشم و پرسید: «واقعاً؟»
«آره. ظاهرِ آدما هم درست مثلِ جانوران، بر اساسِ آبوهوایی کهسیاه توش بزرگ شدن تغییر میکنه، اما اونا هنوزم آدمان. اینجوری خیرهنگه شدن واقعاً بیادبانه است و لو میده که از گارلن اومدی.»
لیث در حالی که انگشتانش راچند در هم گره کرده بود، پرسید: «مردمِظاهراً ورندی علیه قارههای دیگه تبعیض قائل میشن؟»
زورت پاسخ داد: «آره.»
لیث در دل نالید: لعنت!ناشناخته امیدوار بودم اینجور مزخرفات رووجودِ تو زمین جا گذاشته باشم!
لهجهٔ بیترا هم به همان غلظتِ لهجهٔ زورت بود و فهمیدنِ برخی کلمات را برای لیث دشوار میکرد. اوناشناختهای گفت: «اونا نمیتونن مردمِ گارلن رو تحمل کنن چون شما دشمناشون هستین. اگه باعثِ تسلیخاطرت میشه، اونا علیه هر کسیعلفزاری که مالِ کشورِ خودشون نباشه تبعیض قائل میشن. لهجهات تو رو لو میده، پس حرف زدن رو بسپار به ما.»
لیث پس از آنکه سنگِتنها قیمتیِ زرهِ خلأگرد لباسهایش را جذبچشم کرد، شکلِ آنها را تغییر داد.
او پرسید: «صبر کن، یعنیتنها این تبعیض فقط متوجهِ کسانیهناشناخته که دشمن به حساب میان؟»
زورت با گیجی به اوناشناخته نگاه کرد و گفت: «آره.وجودِ انتظارِ چه دلیلِ دیگهای رو داشتی؟»
«نمیدونم، شاید رنگِ پوستم؟» این راتیره به شوخی گفت و در پاسخ،کوتاه خندهای از تهِ دل تحویل گرفت.
بایترا گفت: «چرا آدما بایدتنها همچین کاری بکنن؟ این احمقانهترینناشناخته چیزیه که تا حالا شنیدم.»
سولوس با خودش فکر کرد: «پس برای همینه که حتی تو لوتیا هم هیچکس کاری بهنبودِ کارِ نالروند نداشت و مردمِ کویر هم هیچ مشکلی با پذیرفتنِ ما تو جمعِ خودشون نداشتن.تاجِ فقط به خاطر سالارک نبود، بلکه به این خاطره که تو موگار اصلاً نژادپرستی وجود نداره.»
هر سه به سمتِ جادهٔ اصلی دویدند و بهمحضِ اینکه بهاندازهٔ کافی بهمنبعِ مسافرانِ دیگر نزدیک شدند، سرعتشان را کم کردند و آرام دویدند. با سرعتِعادت انسانی حرکت میکردند تا جلبِ توجه نکنند و حتی وانمود میکردند که عرق میریزند.
بهمحضِ اینکه به جادهٔ اصلی رسیدند، چند نفر به آنها نزدیک شدند. دستِخود لیث غریزی به سمتِ لگنش رفت، جایی که معمولاً جنگ قرار داشت، اماباید بایترا بهموقع جلویش را گرفت و انگشتانش را در میانِ انگشتانِ او قفل کرد.
مردِ میانسالِ قدبلندی با شکمی برآمده درتکه حالی که مشکِ آبی به آنها تعارفحاصلخیز میکرد، پرسید: «گم شدید یا دزد بهتون زده؟»
لباسهای رنگارنگش نشان میداد آدمِ ثروتمندی است، درست مانندِ نریانِ سفیدِچشم باشکوهی که سوارش بود. مرد لبخندی گرم و چهرهای دوستانه داشت،فراوانی اما این صمیمیت به چشمانش نمیرسید، بهخصوص وقتی به لیث نگاه میکرد.
زورت با قدردانی برای مرد سر تکان داد و مشکِ آب را با هر دو دستمرتعِ گرفت. طوری از آن نوشید که انگار تشنه است و گفت: «هر دو. داشتیم این اطرافمیداد رو به دوستمون نشون میدادیم که راهزنا ما رو کشوندن به یه جای خلوت و لختمون کردن.»
مرد گفت: «واقعاً بدشانس بودید.»
بایترا گفت: «من که میگم خوششانس بودیم. اونا داراییمون رو بردن، اما حداقل جونمونحاصلخیز رو که برامون گذاشتن. همیشه میشه دوباره پول درآورد و چیزای جدید خرید.» بایترا بهدرستیجنگلهایی به کلماتِ رمزِ تاجر پاسخ داده بود و همین باعث شد لبخندِ مرد واقعی شود.
مرد از اسب پیاده شد و دستش را به سمتِ زناگروش درازمیخورد کرد: «همیشه از دیدنِ دوستای جدید خوشحال میشم و با کمالِ میل هربسیاری کاری از دستم بربیاد برای کمکتون انجام میدم. اسمم زوگوئه و تاجر هستم.»
زناگروش دستِ مرد را فشرد و گفت: «من گورو هستم و ایشون هممنبعِ خواهرم پالئا از شرکتِ مراکا.» متوجه شد آدمهایی که دورِ کاروان بودند باعادت وجودِ رفتارِ عادیشان، طوری جاگیری کردهاند که انگشترهایشان به سمتِ او نشانه رفته است.
دستهایشان روی افسارها بود، اما برایتیره اینکه بارانی از جادو بر سرِ غریبههاخود بریزند، فقط به یک اراده نیاز داشتند.
زورت با سر به لیث اشاره کرد: «ایشون هم نامزدِ خواهرمه، ایلیوم. داشتیمظاهراً با یه محمولهٔ سادهٔ غذا کار رو بهش یاد میدادیم که بهمون حملهوجود شد. این بچه اگه میخواد واردِ خانواده بشه، باید بهتر از اینا عمل کنه.»
مرد که از قبل به چهرهٔ غریبه مشکوک شدهسرخِ بود، پرسید: «ایلیوم؟ چه اسمِ عجیبی. از سوارکارای معروفِ دشتهایآبِ گیسکانه؟ اتفاقاً منم به یه رامکنندهٔ اسبِ خوب نیاز دارم.»
زورت آهی کشید و گفت: «ای کاش. فقط یه خارجیه، اهلِنبودِ گارلن. اونجا به مشکل خورد و مجبور شد فرار کنه. خواهرممداشت عاشقش شد و خودتون که میدونید این چیزا چطور پیش میره.»
زورت متوجهِ احتیاطِ زوگو در پسِ ظاهرِ دوستانهاش شده بود.موهای از طرفی، لهجهٔ لیث بهمحضِ اینکه دهان باز میکرد، اصالتشمیتونی را لو میداد، فارغ از اینکه داستانِ ساختگیشان چقدر بینقص باشد.
ادعای اینکه او لال است، بیش از آن راحتسرخِ بود که کسی باورش کند، برای همین اژدهای سایهمنبعِ ترجیح داده بود دروغ و حقیقت را با هم درآمیزد.
اینگونه لیث آزاد بود تا بدونِ برانگیختنِ سوءظن، به چیزهای ناآشنا خیرهمیخورد شود و گافهای اجتماعی بدهد. مردمِ ورندی نقطه ضعفشان داستانهای عاشقانه بود وبسیاری ادعای اینکه لیث یک یاغی است، فقط باعث میشد بیشتر لایقِ احترام باشد.
زوگو پیش از دست دادن با آنها، تعظیمی به این زوج کرد ومنبعِ گفت: «با این پسر اینقدر سختگیر نباشید. عشقِ جوانی زیباترین چیز تو موگاره.عادت امیدوارم مادر بزرگ پیوندتون رو با بچههای زیادی که استعدادِ جادویی دارن متبرک کنه.»