---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1238: خانهٔ عروسکی (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1238: خانهٔ عروسکی (بخشِ ۲)

0

منطق حکم می‌کرد هر تهدیدی برای جانشان باید برای همیشه از بین می‌رفت و این همان کاری‌چیه​ بود که او در طولِ سال‌ها بارها به لیث کمک کرده بود تا انجام دهد. سولوس هرگز اعتراضی‌ببخشه​ نکرده بود هروقت لیث روی زندانیانش آزمایش می‌کرد یا آن‌ها را برای گرفتنِ پاسخ‌های مورد نیازش شکنجه می‌داد.

تغییرِ عقیدهٔ ناگهانی‌اش حتی برای خودش هم ریاکارانه به نظر‌تعجب​ می‌رسید، به‌خصوص بعد از اینکه به او کمک کرده بود‌کنی​ تا چندین نقشه برای یک دستگاهِ مدرنِ جابه‌جاییِ بدن طراحی کند.

گفت: «نه. نمی‌کردم. دیروس حقشه،‌شده​ به خاطرِ همهٔ زندگی‌هایی که‌چون​ تو راهِ انتقامِ کورکورانه‌اش نابود کرده.»

«حرفِ منم همینه. من یه قاتلِ بی‌رحم نیستم، اما توسری‌خور هم نیستم.‌آدمای​ من از آیین برای تفریح استفاده نمی‌کنم و نمونه‌هام رو هم تصادفی‌بهبودیت​ انتخاب نمی‌کنم. فقط از کسایی استفاده می‌کنم که در هر صورت می‌کشتمشون.

لیث گفت: «اما این الان مهم نیست. چیزی که باید در موردش تصمیم بگیریم‌نمی‌دونی​ اینه که چقدر از چیزایی که کشف کردیم رو می‌خوایم با شورا در میون‌پیشِ​ بذاریم، با دست‌ها چی‌کار کنیم، و اینکه می‌خوای یه مدتی اینجا تنها بمونی یا نه.»

چشمانِ سولوس از تعجب‌می‌خوای​ گرد شده بود: «چی؟ آخه‌چشمانِ​ چرا باید بخوام اینجا بمونم؟»

«چون اگه وانمود کنی نمی‌دونی پشتِ این زرق‌وبرق چیه، کولگا جای خوبیه که‌کنی​ پر از آدمای عادیه. چون اینجا مجبور نیستی هروقت از جادو استفاده می‌کنی‌می‌کنی​ بیای پیشِ من. چون خورشیدِ ممنوعه ممکنه بیشتر از من به بهبودیت سرعت ببخشه.

و از همه مهم‌تر، چون اون آزادی‌ای‌زرق‌وبرق​ رو که لیاقتش رو داری بهت می‌ده.» لیث‌نیستی​ زانو زد تا در چشمانِ سولوس نگاه کند.

حتی بدونِ همجوشیِ ذهن، می‌توانست حس کند که به خاطرِ اختلافِ‌اگه​ قدشان و نشستنِ سولوس روی مبل به دلیلِ پاهای هنوز لرزانش،‌عادیه​ گردنِ او از نگاه کردن به بالا سمتِ لیث خشک شده بود.

حرکتِ کوچکی بود، اما برای او یک دنیا ارزش داشت. علاوه بر آن،‌آخه​ از طریقِ همجوشیِ ذهن می‌دانست که حتی فکرِ جدایی‌شان چقدر برای لیث دردناک‌جای​ است، با این حال لیث همچنان خوشحالیِ او را در اولویت قرار می‌داد.

حتی اگر به معنای از دست دادنِ قدرتِ برج برای‌چون​ مدتی نامعلوم بود. بارِ دیگر، سولوس پیش از پاسخ دادن‌خوبیه​ کمی مکث کرد تا اجازه ندهد احساساتش بر او غلبه کنند.

«ممنون، اما نمی‌خوام حتی یه ثانیه بیشتر از حدِ‌کولگا​ نیاز اینجا بمونم. می‌فهمم که از دیدِ تو ممکنه کولگا‌پیشِ​ برای من یه پیشرفت به نظر برسه، اما این‌طور نیست.

برجِ من یه قفسِ کوچیکه، اما پر از آدماییه که دوستشون دارم و بهم اجازه می‌ده‌زرق‌وبرق​ هر جا دلم می‌خواد سفر کنم. کولگا ممکنه بزرگ‌تر باشه، اما هنوزم یه قفسه، و قفسی‌بیشتر​ پر از آدمایی که برام مهم نیستن و با کابوس‌هایی تغذیه می‌شه که نمی‌تونم تحملشون کنم.

گفت: «اینجا برای من آزادی نیست. این‌تنها​ یه خانهٔ عروسکیه که یه جادوگرِ روانی ساختتش‌بخوام​ و مدام حماقتِ مادرم رو به یادم می‌یاره.»

لیث پرسید:‌چشمانِ​ «می‌خوای در‌گرد​ موردش چی‌کار کنی؟»

«تیستا راست می‌گه. کولگا باید نابود بشه و هر چی زودتر، بهتر.‌آدمای​ هم مردمِ دریا و هم مردمِ منطقهٔ کلار حقشون نیست زیرِ تهدیدِ دائمیِ‌سرعت​ هیولاهایی زندگی کنن که با شکسته شدنِ هر کدوم از موانع رها می‌شن.

سولوس گفت: «با این حال، فلوریا هم راست می‌گه. نمی‌تونیم بذاریم کسی از دستانِ منادیون باخبر بشه.‌چیه​ اگه چیزایی که وقتی تازه رسیدیم اینجا از ساکنانِ کولگا شنیدیم درست باشه و دست‌ها بتونن هم‌زمان بیشتر‌ببخشه​ از یک چشمهٔ مانا رو کنترل کنن، معلوم نیست اگه بیفتن دستِ آدمای اشتباه چه اتفاقی ممکنه بیفته.»

«می‌فهمی که اگه کولگا رو نابود کنیم هزاران نفر می‌میرن و بینشون‌شده​ کلی آدمِ بی‌گناه هست؟ اونا اول آیین رو قبول کردن تا شهرشون رو‌کولگا​ نجات بدن و بعدش هم فقط به این خاطر که انتخابِ دیگه‌ای نداشتن.

لیث پرسید: «زندگی سیاه و سفید نیست.‌چرا​ هر کاری هم بکنی، بازم آدم‌ها می‌میرن.‌نمی‌دونی​ آماده‌ای همچین باری رو به دوش بکشی؟»

سر تکان داد و گفت: «هستم. و یه نقشه دارم. خطرناکه و لازمه که تنهایی‌نیستی​ با پادشاه روبه‌رو بشم. این تنها راهیه که دارم تا مطمئن بشم در صورتِ پیروزی،‌آزادی‌ای​ من کسی هستم که دست‌ها رو پس می‌گیره و نمی‌ذاره دوباره از میراثِ مادرم سوءاستفاده بشه.»

«با این حال بدونِ کمکِ تو نمی‌تونم انجامش بدم. حتی اگه‌اگه​ بیدارشده‌ها بیشتر مشعلِ نور رو هدف بگیرن، به‌محض اینکه پادشاه از برجش‌مجبور​ بیرون بیاد، اگه نتونم مهارش کنم، اونا میان تا باهاش مقابله کنن.»

«در عینِ حال، اگه موفق بشم، حتماً درخواستِ نیروی کمکی‌تعجب​ می‌کنه و ورقِ نبرد رو برمی‌گردونه. به‌محض اینکه از دستم‌کنی​ در بره، بیدارشده‌ها دخالت می‌کنن و همه‌چیز از دست میره.»

آهی کشید و گفت: «اگه کسی اون‌قدر نزدیک بشه که‌چون​ با بینشِ حیات دست‌ها رو تشخیص بده، دیگه فرقی نمی‌کنه در‌آدمای​ آخر کولگا سرِ پا بمونه یا سقوط کنه، ما شکست خوردیم.»

«می‌دونی، بعد از دیدنِ کاری که با اون‌چیه​ دو تا جادوگرِ دیوونه کردی، فهمیدم چرا موگار با‌می‌کنی​ اینکه کاملاً به مسخ‌شدگان پشت کرده، اما نابودشون نمی‌کنه.»

«اونا بیشتر از اینکه انگل باشن، مردارخوارن. اونا‌بخوام​ ضدِ طبیعیِ انواعِ جادوی ممنوعه هستن و برخلافِ نامردگان،‌چیه​ نمی‌تونن تولیدِ مثل کنن، برای همین تهدیدشون همیشه محدوده.»

لیث پرسید: «فکر می‌کنی‌می‌خوای​ تواناییم تو مختل کردنِ‌بمونی​ آیین از نیمهٔ مسخ‌شده‌ام میاد؟»

«آره. اگه درست فکر کرده باشم، بینشِ مرگ و تواناییِ پدید آوردنِ اهریمنانِ تاریکی‌نمی‌دونی​ به همون برمی‌گرده. با ترکیب کردنِ ذره‌های آشوبی که تولید می‌کنی با عنصرِ طبیعیِ‌پیشِ​ تاریکی، به جای یه نامرده، کالبدِ یه مسخ‌شدهٔ پَست رو به ارواحِ سرگردان می‌بخشی.»

سولوس صورتِ لیث را در دست گرفت، با شست‌هایش گونه‌های او را نوازش کرد و گفت:‌جادو​ «می‌دونم که همیشه ازت خواستم اون بخش از ذاتت رو مهروموم نگه داری، اما این بار‌داری​ حتی ویرملینگ لیث ورهن هم ممکنه کافی نباشه. میشه فقط همین یک بار، مسخ‌شدهٔ من باشی؟»

احساسِ پوستِ لیث زیرِ انگشتانش‌شده​ کاملاً با آنچه در هیئتِ‌چون​ انرژی‌اش تجربه کرده بود، تفاوت داشت.

درست همان‌طور که لذت بردن از غذاها از طریقِ حواسِ لیث در‌شده​ مقایسه با چشیدنِ آن‌ها توسطِ خودش درجه‌دو محسوب می‌شد، لمس کردنِ کسی‌چیه​ با دستانِ انسانی‌اش شبیهِ این بود که سرانجام دستکشِ جراحی را درآورده باشد.

سولوس آن لحظه را غنیمت شمرد، چرا که‌بخوام​ می‌دانست فرقی نمی‌کند نقشه‌اش شکست بخورد یا پیروز شود،‌چیه​ تا مدت‌ها فرصتِ دیگری برای این کار نخواهد داشت.

لیث پاسخ داد: «همیشه.»

سولوس خودش از جا بلند شد، دست‌وپایش را کش داد تا ببیند هنوز چقدر بی‌دست‌وپاست و‌زرق‌وبرق​ گفت: «ممنون. اصلاً نمی‌دونی این کار برام چه معنی‌ای داره. حالا به کمکِ همه نیاز دارم‌بیشتر​ تا به این بدنِ احمقانه عادت کنم، وگرنه نقشه‌ام قبل از اینکه حتی شروع بشه شکست می‌خوره.»

لیث گفت: «قبل از اون...» و‌اینجا​ آینه‌ای از جنسِ یخ پدید آورد تا‌آخه​ سولوس بتواند به چهرهٔ واقعی‌اش نگاه کند.

او پیش از این در طولِ همجوشیِ ذهنشان آن را از طریقِ خاطراتِ لیث دیده بود، اما‌چیه​ با این حال دیدنِ آن شوکه‌اش کرد. او اجزای لطیفِ چهره و چشمانِ روشنش را از مادرش به‌ببخشه​ ارث برده بود، و همین باعث شد سولوس فکر کند دارد به خاطرهٔ دیگری از منادیون نگاه می‌کند.

سولوس گیسوانش را باز کرد‌نمی‌دونی​ تا موهایش را نوازش کند‌جای​ و نرمیِ آن مدهوشش کرد.

این کار او را به یادِ رویایی انداخت که در کودکی با موهای منادیون بازی‌پشتِ​ کرده بود و احساسی که اکنون تجربه می‌کرد دقیقاً همان بود. همان‌طور که شش رگهٔ‌ممنوعه​ رنگی را نوازش می‌کرد، سولوس حس کرد انگار بخشی از مادرش هنوز درونِ او زنده است.

ناولها | novelha.net