چپتر 1302: غلظتِ خون (بخشِ ۲)
0«پ.ن: به خواهرانت داو و نایس بگوجیرا از آزمایشگاهم دور بمونن. سالارک رو رویبگردم شمارهگیرِ سریع دارم و یه لطف بهم بدهکاره.»
بعد زولگریش هدفِ نامه را از یاد برده بود و گلایهٔباشد بلندی دربارهٔ اینکه رتپک بهخاطرِ فراموشکاریاش روی اعصابش میرود، نوشته بود. گرگومیشدرگیریِ از آن بخش گذشت، چون بیربط و پر از کلماتِ رکیک بود.
شب ماتبیشتر و مبهوت پرسید:جیرا «همهٔ جوابها همینطورن؟»
گرگومیش پاسخ داد: «نه، اینو انتخاب کردم چون یکی از مؤدبانهترینهاست. خلاصهبهشون بگم، هر تلاشی برای به خدمت گرفتنِ حتی یه لیچ، به فرارِ دستهجمعیشونزبانش به جبههٔ دشمن ختم میشه و بهشون یه هدفِ مشترک میده: انقراضِ ما.»
ولادیون زگروف، خونآشامِ نخستین، با وجودِ طعمِ گسی که ایندنبالِ کلمات روی زبانش به جا گذاشت، گفت: «از دعوتِ شما عمیقاًدشمنی احساسِ افتخار میکنم، ارباب گرگومیش، اما با نظرِ این زولگریش موافقم.»
آدمهای عادی خونآشامها را اشرافِ نامردگان مینامیدند و لیچها را خاندانِ سلطنتیِ نامردگانحرص میدانستند. از اینکه میدید دربارها هم چنین دیدگاهی دارند بیزار بود و ازگذشته اینکه مجبور بود با یک لیچِ کثیف همنظر باشد، بیشتر هم حرص میخورد.
«من از جیرا به اینجا اومدم تا دنبالِ آرامش و یه خونهٔبگردم جدید بگردم، نه یه درگیریِ بیفایدهٔ دیگه. گذشته از این، بهعنوانِ یه بیدارشده،میدم از دشمنی با شورا هیچی به دست نمیارم و همهچیزمو از دست میدم.
«اونا به من و فرزندانم غذا و پناهگاه دادن، در حالی که تمامِ چیزی که شما برایزگروف عرضه دارید یه میدانِ نبرده. اگه به جبههٔ شما بپیوندم، میترسم به بهانهٔ جنگ، دیر یا زود کسیاما سعی کنه رازِ بیداری رو از کوچکترین فرزندانم بیرون بکشه، اونم بهمحضِ اینکه از حمایتِ شورا دور بشن.»
صدای شب از تحقیری که ناشی از حسِ خیانت بود چکه میکرد:خونهٔ «داری به من میگی که اولین خونآشامِ موگار، مردی که خودِ بابادست یاگا اونو به یه نامرده تبدیل کرد، نمیتونه از کَسوکارِ خودش محافظت کنه؟»
اگر سوارانِ دیگر خواهر و برادرهایش بودند، پس نخستینها عموزادهها وباشد برادرزادههای کوچکش محسوب میشدند. آنها را بخشی از خانوادهاش میدانست، چون برخلافِدرگیریِ نوادگانشان، نخستینها جرقهای از نیروی زندگیِ بابا یاگا را در خود داشتند.
ولادیون ایستاد و بسیاری از نخستینها هم به پیروی از او بلند شدند: «گفتنش برای شما آسونه.بهعنوانِ شما به هیچی جز خودتون اهمیت نمیدید و حتی با میزبانِ خودتون مثلِ یه ابزارِ یکبارمصرف رفتارعرضه میکنید. شاید به کسایی که منشورهای شما رو دریافت میکنن بگید برگزیده، اما من بهشون میگم برده.
«با اینکه هرگز نمیتونم بهاندازهٔ کافی از مادرِ سرخ تشکر کنم که شانسِ دوبارهای برای زندگی بهمزگروف داد، اما انتخابش برای به دنیا آوردنِ سه موجود رو زیرِ سؤال میبرم؛ موجوداتی که نمیتونن فرزندیارباب داشته باشن، به هیچی جز خودشون اهمیت نمیدن و نمیتونن بدونِ دزدیدنِ بدنِ یه نفر دیگه زندگی کنن.»
گرگومیش گفت: «حرفات همونقدر که بیرحمانهست، ناعادلانه هم هست. ما میتونیم و حتماً فرزندی خواهیمدرگیریِ داشت، بهمحضِ اینکه میزبانِ بینقص رو پیدا کنیم. تا اون موقع، هر کارِ دیگهای فقطغذا اتلافِ وقت و انرژیه. به همین دلیله که خواهرانم هنوز تجهیزاتِ داوروسِ خودشون رو نساختن.
«چیزی که ماچنین کم داریم، وسیلهٔ ایجادِمجبور تبارِ خودمونه، نه ارادهش.»
شنلِ ولادیون دورِ اربابش پیچید و او آمادهٔ رفتن شد: «واقعاً؟ اگه این حرفبیفایدهٔ از طرفِ سپیده یا شب بود میتونستم باورش کنم، اما شما چی؟ شما تجهیزاتتون روپناهگاه ساختید و قرنهاست که تو اون بدن ساکنید. چی اینهمه مدت جلوتون رو گرفته بود؟»
خورشیدِ سرخ پاسخ داد: «من هنوز باید هدفمجبههٔ رو محقق کنم و راهی پیدا کنم تاولادیون همهٔ گونههای نامردگان بتونن از عنصرِ نور استفاده کنن.»
«بذارید حدس بزنم، بهمحضِ اینکه هدفتون رو محقق کردید، دوباره کار رو به تعویق میندازید تا بهدیگه خواهرانتون تو اهدافِ خودشون کمک کنید. شما خیلی حرف میزنید، اما تمامِ چیزی که من میشنوم بهونهستتمامِ برای اینکه اون زندگیای رو که بهتون داده شده زندگی نکنید. خدانگهدار. ما دیگه همدیگه رو نمیبینیم.»
ولادیون با سایهها یکی شد و در کوچهای تاریک دوباره ظاهر شد.بیشتر خورشید هنوز بالا بود، اما از لحظهای که هستهٔ خونِ کاملاً قرمزش بهدیگه هستهٔ مانا تبدیل شد و فانیبودنش را به او بازگرداند، دیگر آزارش نمیداد.
تواناییِ فیزیکیاش از بین رفته بود و هستهٔ مانایش قرمزِ خونی بود، اما حالابیفایدهٔ میتوانست عطرِ زنانِ زیبای کویر را به جای یک شکارچی، به عنوان یک مردغذا تحسین کند و چیزهای مختلفِ زیادی وجود داشت که میتوانست گرسنگیاش را برطرف کند.
ولادیون دقیقاً مثل زمانی که هنوز زنده بود به نظر میرسید. مردیبهشون خوشقیافه در اوایلِ سیسالگی، با حدودِ ۱٫۸۷ متر قد، موهای کوتاه وکلمات مشکی و چشمانِ آبیِ یخی که لبریز از شورِ گرمِ جوانی بود.
وقارِ یک ژنرال را داشت اما هیکلش شبیهِ یک سربازدنبالِ بود. یک نگاه کافی بود تا بفهمی درجههایش را دربیدارشده میدانِ نبرد به دست آورده است، نه با کاغذبازی و چاپلوسی.
جذابیتش باعث میشد به راحتی بانویی را پیدا کند که حاضر باشد از پوستِ زیتونیِ روشنش — کهدنبالِ برای استانداردهای مردمِ کویر بیش از حد رنگپریده بود — چشمپوشی کند و با او همراه شود، درستاونا همانطور که طلاهایش به او اجازه میداد غذاهای لذیذِ محلی را تا جایی که دلش میخواست امتحان کند.
با این حال همانجا ماند،جیرا منتظرِ خواهر و برادرانش تاخونهٔ دربارهٔ قدمِ بعدیشان بحث کنند.
گرگومیش از ایلتینگرفتنِ دمیر، بانشیِ نخستین، پرسید:دستهجمعیشون «مطمئنی این انتخابِ درستیه؟»
«زمان نشون میده که درسته یا نه، تنها چیزی که میدونم اینه که این بهترین انتخاب برایدیگه مردمِ منه.» بانوی الف موهایی طلایی، چشمانی نقرهای و قلبی داشت که هنوز از دستِ مردی کهتمامِ پس از قسمخوردن به عشقِ ابدیاش، آن را در جستوجوی جاودانگی از سینهاش بیرون کشیده بود، زخمخورده بود.
سپیده گفت: «ما مردمِ توایم.»
«کارهات با حرفهات یکی نیست. تو گذشته، هرگز برای قربانیکردنِ بچههای من به اسمِ تحقیقاتت تردیدگذشته نکردی و هیچ دلیلی به من ندادی که فکر کنم این بار قراره تفاوتی داشته باشه.»تمامِ ایلتین ناپدید شد و در یک چشمبههمزدن، فقط اسبسواران و سگهای دستآموزشان از درباریِ نامردگان باقی ماندند.
گرگومیش آهیخدمت کشید: «خوبحتی پیش رفت.»
شب زیرِ بارِ مسئولیتهایش که حالا هیچ امیدی به محولکردنشاندنبالِ به شخصِ دیگری نداشت، نالید: «هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسهبیدارشده که حتی به این فکر کنم که حق با میزبانمه.»
سپیده که پذیرای هردیدگاهی پیشنهادی برای تغییرِ جریانِلیچِ نبرد بود، پرسید: «منظورت چیه؟»
شب گفت: «میگه باید جرئت به خرج بدیم و ازخونهٔ مامان بخوایم مرکبهامون رو بهمون بده. اسبسواران برای سواریکردن ساختهشورا شدن.» و با این حرفش، سکوتی معذبکننده بر اتاق حاکم شد.
دهکدهٔ لوتیا، لانهٔ فالوئل.
لیگین ماتومبهوتدربارها پرسید: «یعنی چیدارند که رفتن تعطیلات؟»
فالوئل شانه بالا انداخت: «لیث بچهها رو برد یه جاییخونهٔ تا بهشون جادو یاد بده و پدر و مادرش هم رفتنهیچی تا از اولین تعطیلاتِ واقعیِ عمرشون لذت ببرن. به همین سادگی.»
«میدونم که رفته، دقیقاً به همین دلیله کهجبههٔ اینجام. وگرنه کی میدونه برای یه ذره خون چهزگروف قیمتِ گزافی ازم میخواست، مخصوصاً بعد از ماجرای کولگا.»
فالوئل با پوزخند گفت: «منظورت همون وقتیه که لیث رودنبالِ فرستادی جیرا تا مجبورش کنی یه مصیبتِ جهانی رو ازبیدارشده سر بگذرونه و جونِ خودش و سولوس رو به خطر انداختی؟»
لیگین با نگاهی آزرده در چهرهاش گفت: «این یه جور نگاهِ بدبینانه بهحرص قضیهست. من ترجیح میدم اینطوری بهش نگاه کنم که یه هُلِ کوچیک به یهبهعنوانِ جوونِ آیندهدار دادم و تماشا کردم که چطور مصیبتها روی نیمهٔ دیگهاش تأثیر میذارن.»