چپتر 1442: جشنِ تولد (بخشِ ۴)
0سالارک گفت: «خیلی وقته از خانوادهتون بیخبرم، ولی الان دیگهکرد اینجام.» هر کدام از بچهها را روی یکی از بازوانش نشاند،کونتو انگار هیچ وزنی نداشتند. «حالِ پدربزرگ خوبه، فقط مثلِ لیث بدعنقه.»
بچهها از نگاهِ معصومانهٔ دونفرهشان استفاده کردندنبود که معلوم شد روی مادرِ تمامِ ققنوسهازال بهشدت اثرگذار است و گفتند: «میشه ببینیمش؟ توروخدا؟»
«چطور میتونم به این صورتهای قشنگ نه بگم؟ الان برمیگردم.» سالارک آنهاگذشتند را زمین گذاشت و بعد یک دروازهٔ وارپِ دوربرد باز کرد. دروازه پسظاهرِ از عبورش به اندازهٔ سوراخِ سوزن کوچک شد تا کسی نتواند چیزی ببیند.
«کونتو تکون بده، مارمولکِ پیر. یهاندازهٔ عده منتظرتن.» صدایش شیرین به نظرچیزی میرسید، اما کلماتش هیچ گرمایی نداشت.
لیگین گفت: «گورِ بابای جشنِ تولد! وسطِوارپِ یه آزمایـ...» صدای لیگین قطع شد و جایسوزن خود را به صدای گلاویز شدنی وحشیانه داد.
صدای خُردشدنِ شیشه و تَرَکبرداشتنِ سنگ چند ثانیه با غرشهایشده خشمگین درآمیخت، تا اینکه دروازه دوباره باز شد. آن دومتر نگهبان دستدردستِ هم، مثلِ یک زوجِ واقعی، از آن گذشتند.
سالارک درست مثلِ زمانِ ورودش به نظر میرسید.نگهبان دیگر هیچ اثری از لکه روی لباسش نبود.دیگر اما لیگین شبیهِ یک جنتلمنِ واقعی شده بود.
او ظاهرِ مردِ زال و لاغراندامی در اواسطِ سیسالگی را داشت، با ۱٫۷۵ مترکونتو قد و مو و پوستی به سفیدیِ برف. چشمانش بنفش بود و مردمکی عمودی داشت.لیگین پدرِ تمامِ اژدهایان کتوشلوارِ مجلسیِ سیاه و عینکِ گِرد با فریمِ طلایی به تن داشت.
چند نقطه از پوستش تا نیمهدروازهٔ به فلس تبدیل شده بود وعبورش باعث میشد لیگین انگار خالکوبی داشته باشد.
همهٔ بچهها یکصدا گفتند: «چه خفن!»لباسش آنها بیشتر از ویژگیهای غیرانسانیِ مهمانشانظاهرِ کنجکاو شده بودند تا اینکه بترسند.
سعی کردند فلسهایش را لمس کنند و عینکش رادستدردستِ برانداز کنند؛ کارهایی که لیگین اجازهاش را به آنهالکه داد. حتی زانو زد تا بگذارد از نزدیک تماشایش کنند.
پس از اینکه سالارک او رااندازهٔ به خانوادهٔ لیث معرفی کرد، لیگینچیزی با دلخوری به الینا خیره شد.
«از دیدنِ دوبارهت خوشحالم، زنِ خشن که خونِ منو گر...» سالارکدروازه با چنان قدرتی به پهلویش سقلمه زد که دندههایش تَرَک برداشت وبده حرفش را قطع کرد. «منظورم اینه که خونِ منو به ارث بردی.»
سالارک خندید ودیگر گفت: «آره، ولی خوشبختانهنبود قیافهش به مادرش رفته.»
پس از مدتی،غرشهای لیث توانست کمیاینکه با «پدربزرگش» خلوت کند.
پرسید: «پس کادوهای من چی؟»
لیگین جواب داد: «زیادهروی نکن، پسر. منوارپِ اصلاً نمیخواستم اینجا باشم. تازه، سالارک همینسوراخِ الانشم بیشتر از حدِ نیاز بهت کادو داده.»
«داستانِ کاملِ اتفاقیدیگر رو که برایلباسش سولوس افتاد میدونی؟»
«من همهچیز رو دربارهٔ منادیون و دخترش میدونم.» لیگین یکزوجِ ظرفِ دیگر بستنی برداشت. این تنها چیزِ خوبی بود کهنبود تا اینجای کار از این دیدارِ اجباری نصیبش شده بود.
لیث پرسید: «ولیکرد قصد داری بااندازهٔ من در میون بذاریش؟»
«نه. تو درهمشکستهای. شریکت هم درهمشکستهست. چیزی کهدوربرد الان جفتتون بهش نیاز دارید کمی تسکین ازکوچک دردهاتونه، نه اینکه زیرِ بارِ یه گذشتهٔ بیرحمانه برید.»
«من اینطور فکر میکنم یا بیدارشدگان وقتی پیر میشن، یا تبدیل میشن بهمردِ یه مشت عوضیِ بیاحساس، یا کشتهمردهٔ هر چیزی میشن که به نظرشون بامزهست؟»مردمکی لیث بهترتیب به لیگین و سالارک که داشت با بچهها بازی میکرد، اشاره کرد.
لیگین جواب داد: «این نظمِ طبیعیِ چیزهاست. برای دوام آوردن در برابرِ فقدانها وزمانِ تنهاییِ بیپایان، فقط میتونی قلبت رو ببندی یا تا جایی که ممکنه بازش کنی. مناواسطِ انتخاب کردم که اشیاء رو بیشتر از آدمها دوست داشته باشم، چون هرگز ناامیدم نمیکنن.
«اما سالارک انتخاب کرد که آدمها رو به اشیاء ترجیح بده،نتواند چون اونا زندگیش رو پر از احساسات میکنن. براش مهم نیستشیرین که خوب باشن یا بد. تا زمانی که قلبش خالی نباشه، خوشحاله.»
لیگین مکثِ طولانیای کرد و به یادِ تمامِ شاگردانیباز افتاد که پیش از خیانت به اعتمادش و تبدیلنتواند شدن به جنگافروزانِ تشنهٔ قدرت، امیدِ زیادی به آنها داشت.
او روی صحنه رفت و چندین استعدادی را که سالارک پیشتر به آنها اشارهزال کرده بود، به نمایش گذاشت و گفت: «شرط میبندم اون پرنده جرئت کرده مهارتهایپدرِ آوازخوندنش رو به رخ بکشه. بذارید نشونتون بدم یه حرفهایِ واقعی چطور کار میکنه.»
این دیگه چهغرشهای وضعشه؟ یعنی به ایندوباره زودی خورشید غروب کرد؟
لیث در حالی کهغرشهای به تاریکیِ بیرونِ پنجره نگاهنگهبان میکرد، با خود فکر کرد.
تو یه تهاجمِ خانگیدروازه زمان واقعاً زود میگذره. برامکوچک سؤاله که این تایریسه یا—
زناگروش لیث را بغل کرد، هر دو گونهاش را بوسید و گفت:عبورش «تولدت مبارک، برادرِ کوچولو. ببخشید که اینهمه مدت جوابِ تماسهاتو ندادم، امامارمولکِ سرم شلوغ بود. امیدوارم از اینکه سرزده اومدیم تو مهمونیت ناراحت نشی.»
در هیئتِ انسانیاش، شبیهِ زنی در اوایلِ سیسالگی به نظرشده میرسید، با حدودِ ۱٫۶ متر قد، موهای قهوهایِ سایهمشکی ومتر چشمانِ بلوطیِ جوانی که با خردِ باستانیِ نگاهش تضاد داشت.
پوستش بهطورِ طبیعی آنقدر رنگپریده بود که تقریباً بیمارگونه به نظر میرسید و پر از ککومکدیگر بود. اجزای چهرهاش تیز بود، فکی مربعی و بینیای کمی بیش از حد دراز داشت. لباسِ شبِمتر آبیِ ملایمی پوشیده بود که برای یک مهمانیِ خانوادگی بهاندازهٔ کافی شیک بود، بیآنکه جلبِ توجه کند.
لیث به دو نگهبانِ در حالِ آواز خواندن که یک ثانیه بیشتر از حدِکونتو معمول به تازهواردها خیره شده بودند، اشاره کرد و گفت: «خب، خوشحالم که اینجا میبینمتلیگین و با دیدارِ سرزدهتون هم مشکلی ندارم، اما نمیدونم بقیهٔ مهمونها چه واکنشی نشون میدن.»
صدای سالارک در ذهنِ افرادِ نگران طنینانداز شد و باعث شد لیگینعبورش نفسِ راحتی بکشد: «نگران نباشید. امشب این خونه یه منطقهٔ بیطرفه. تامارمولکِ وقتی کسی دنبالِ دردسر نگرده، میتونیم با کمالِ میل کنارِ هم باشیم.»
او نمیخواست اولین تجدیدِ دیدارش در طیِ قرنها با دخترش زورث، به نبردی تازال پای جان تبدیل شود. کاملاً برعکس، حالا که موگار نگهبانان را از شکارِ اربابپدرِ منع کرده بود، مشتاق بود تا وضعیتِ او را بررسی کند و درمانی بیابد.
زناگروش او را به همراهش معرفیاینکه کرد: «لیث، این بایتراست، بهترین دوست ودرست دوستدخترم. بایترا، این برادرِ کوچولوی منه، لیث.»
بایترا شبیهِ زنی دوستداشتنی در اواسطِ بیستسالگی با حدودِ ۱٫۷۵ متر قد، چشمانِ طلاییکونتو و موهای نقرهای بود. مدلِ موی پیکسی داشت که چهرهٔ بیضیشکل و اجزای ظریفِ صورتشلیگین را برجسته میکرد. لباسِ شبِ قرمزِ ملایمی پوشیده بود که با لباسِ همراهش همخوانی داشت.
لیث با او دست داد،بعد در حالی که اصلاً خبرکرد نداشت روبهروی قاتلِ منادیون ایستاده است.
«مامان، بابا، این زناگروشه. همون اژدهای سایه استشبیهِ که وقتی شب و ارتشش به خونهمون حملهاواسطِ کردن، ما رو نجات داد. این هم بایتراست، همراهش.»
الینا هر دو زن را در آغوش گرفت و گفت: «خیلی ممنونگذشتند که اینهمه به لیث کمک کردی. کاش سالها پیش میفهمیدم که اژدهابود هستم. اینجوری همهچیز خیلی آسونتر میشد. راستی، لیگین پدربزرگِ تو هم هست یا...»
زناگروش خندیدباز و گفت:دروازه «اون بابامه.»
الینا در ادامه آنها را به بقیهٔوارپِ خانواده معرفی کرد که به هدایای بیشترسوراخِ و سرگرمیِ بیشتری برای بچهها ختم شد.
لیث در حالی که به زناگروش کمی بستنیشبیهِ تعارف میکرد، آهی کشید و گفت: «واقعاً به چندتاسیسالگی درس دربارهٔ شعلههای مبدأ نیاز دارم. خیلی توش افتضاحم.»
او به همراهش که داشت با جادوآهنگرهای میانِ ققنوسها، از جمله سالارک و سولوس، تبادلورودش نظر میکرد، گفت: «واو، چقدر ظریف گفتی. شانس آوردی این خوشمزهست، وگرنه به خاطرِ اینقدرسیسالگی رک بودنت حسابت رو میرسیدم. حالا تولدت باشه یا نه. بایترا، باید اینو امتحان کنی!»
وارثِ منادیون خودش را بهعنوانِ بخشی از دربارِ اربابکوچک معرفی کرده بود و هر دوی آنها مشتاق بودند تاعده دربارهٔ جدیدترین پیشرفتهای چهارمین فرمانروای افسانهایِ شعلهها چیزهایی یاد بگیرند.