چپتر 1309: دستان و عضلات (بخشِ ۱)
0کامیلا گفت: «اینکهپریدن معلومه. داشتم میپرسیدم بهتونهمهچیز خوش میگذره یا نه.»
آران با شادیای که قلبِ کامیلا را به درد آورد، گفت: «اوه،کردند آره. وقتی کارمون رو خوب انجام میدیم، شب ما رو میبره دیگِسرباز داغ. جای فوقالعادهایه برای اینکه قبل از خواب یه کم وقت بگذرونیم.»
«صبر کن، مگه تمامِ مدت اونجا نمیمونید؟ من اینجارو دقیقاً به این خاطر انتخاب کردم کهپایین یه مسافرخونهٔ خوب نزدیکشه. داری به من میگی اینکه چیزی غیر از گوشتِ شکار بخورید وجادوگرای روی تخت بخوابید، تصورِ برادرت از خوشگذرونیه؟» سؤالِ بهتآورِ کامیلا با سر تکاندادنهای بهتآورتری پاسخ داده شد.
لیث به این امید که طوفانِ پیشِ رو را آرام کند گفت: «اینجوریخون یه کم پول پسانداز میشه و بچهها هم تو طبیعت غرق میشن. اینجادستبهسینه درسهای ارزشمندِ زیادی برای زندگی یاد گرفتن.» اما فقط اوضاع را بدتر کرد.
«نگران نباشید بچهها، تمرین تموم شد. پدر و مادرتون چند روزِ دیگه برمیگردن وکردند تا اون موقع، من پیشتون میمونم و مطمئن میشم که بالاخره تعطیلاتتون شروع بشه.دستبهسینه میریم دیگِ داغ تا قبل از ناهار خودتونو تمیز کنید و بعد مستقیم میریم زانکس.»
دیدنِ اینکه بچهها بهجای پریدن از روی شادی یاردِ درخواستِ شیرینی، همهچیز را در کولهپشتیهایشان گذاشتند و آنجا رادعوایشان از هر ردِ عبوری پاک کردند، خون به دلش کرد.
کامیلا صدایش را پایین نگه داشتکولهپشتیهایشان تا بچهها دعوایشان را نشنوند: «داریکردند سعی میکنی ازشون سرباز بسازی یا چی؟»
لیث دستبهسینه ایستاد و ازهمهچیز اتهامِ او خم به ابروعبوری نیاورد: «دارم ازشون جادوگرای مسئولی میسازم.»
«محضِ رضای خدایان، اونا پنج سالشونه!» ناگهان فهمید اوریون هروقتآنجا جیرنی سعی میکرد روشهای «آموزشیاش» را پیاده کند، چه حسیداشت داشت. «مسئولیت مالِ آدمبزرگاست، بچهها فقط باید تفریح کنن. تو—»
ناگهان کامیلا به یاد آورد که لیث هرگز بچگی نکرده بود. چه در موگار و چه درنگه زمین، تفریح تجملی بود که هرگز فرصتش را نداشت. حتی پدر و مادرِ مزخرفِ خودش هم تامیسازم پیش از رسیدن به سنِ قانونی، زندگیِ بیدغدغهای برایش فراهم کرده بودند، درحالیکه زندگیِ لیث سراسر وظیفه بود.
باورم نمیشه هیچکس تا حالا نگرانِ این نشده کهردِ چقدر چیزا رو از دست داده، یا اینکه اینقدرداشت طول کشید تا بفهمم چرا بعضی وقتا اینقدر عجیبه.
«خدایان، خیلی متأسفم که مجبور شدی اینهمه سختی بکشی.» نه حرفهای کامیلا وخون نه آغوشِ محبتآمیز و ناگهانیاش هیچ معنایی برای لیث نداشت، اما از اینکه میدیدایستاد او دیگر عصبانی نیست خوشحال بود. «قول میدم بهت یاد بدم چطور تفریح کنی.»
«من میدونم چطور تفریح کنم.»
کامیلا در پاسخ به نگاهِهمهچیز شهوتآلودِ او نوچ کرد وعبوری گفت: «منظورم بیرون از اتاقخوابه.»
لیث شانه بالادرخواستِ انداخت: «پس هیچیکولهپشتیهایشان در موردش نمیدونم.»
پس از بازگشت به دیگِ داغ، کامیلا بهترین اتاقشان را رزرو کرد. قصد داشت فقط برای حمام کردنِ بچههادعوایشان پیش از ناهار از آن استفاده کند و بعد بروند، اما بچهها برنامههای دیگری داشتند. بدونِ نگرانی از جلسهٔ تمرینِپنج بعدازظهر، تا جایی که جا داشتند غذا خوردند و خیلی زود آنقدر خوابآلود شدند که حتی نمیتوانستند روی پا بایستند.
کامیلا درحالیکه آنها را دردرخواستِ تختهایشان میخواباند گفت: «تا حدِآنجا مرگ ازشون کار کشیدی، نه؟»
لیث درحالیکه لباسِ راحتتریشیرینی میپوشید جواب داد: «تنها راهِردِ یادگیریِ جادو مطالعه و تکراره.»
کامیلا بهمحضِ ورود به اتاق، امیدهایش را نقش بر آبعبوری کرد و گفت: «عمراً. وقتی دو تا بچه اتاقِ بغلینشنوند خوابیدن، هیچ کارِ نامناسبتری از یه بغل کردن انجام نمیدم.»
«میتونم رومونشادی طلسمِ سکوتشیرینی اجرا کنم.»
«که بتونن یواشکی غافلگیرمون کنن؟ ممنون، ولی نه. گذشته از این، بعد از اینهمه مدت دوری،دلش دلم میخواد یه کم حرف بزنم. میدونی، دلم برای چیزایی بیشتر از بدنت تنگ شده بود.»نیاورد کامیلا یونیفرمش را به لباسخوابِ گشادی تغییر شکل داد که معمولاً میلِ جنسیِ لیث را کور میکرد.
«تو اینشادی لباس خیلیشیرینی جذاب شدی. تازهست؟»
«نه، یه تیکه پارچهٔ کهنه و زشته که باعثردِ میشه انگار گونی پوشیدم. حالا بگو حالت چطور بوده.»داشت روی سینهاش جمع شد و نیتش را روشن کرد.
«خوبم. هروقت بچههادرخواستِ بهم نیاز نداشتن، رویگذاشتند هستهٔ بنفشم کار میکردم—»
در ناگهان باز شد و باعث شد لیثکولهپشتیهایشان در دل از کامیلا تشکر کند که دستهایشدلش را از منطقهٔ خطر دور نگه داشته است.
لریا در حالی که خرگوشِ عروسکیاش را در بغل میفشرد و با چشمانِ درشتدلش و فندقیاش به آنها نگاه میکرد، گفت: «میشه پیشِ شما بخوابم؟ احساسِ تنهایی میکنم.»اتهامِ دلش حسابی برای پدر و مادرش تنگ شده بود و آنها بهترین گزینهٔ بعدی بودند.
«لریا، توشادی دیگه اونقدرشیرینی بزرگ شدی که—»
کامیلا حرفِ لیث را قطعهمهچیز کرد و پتو را کنارِعبوری خودش پس زد: «البته که میتونی.»
لریا به سمتِ تخت دوید و آران همکولهپشتیهایشان که فقط یک قدم عقبتر بود، بهسرعت دنبالش آمد.صدایش بچهها به آنها چسبیدند و تقریباً بلافاصله خوابشان برد.
«شببخیر، مامان.» لریا آنقدر خوابآلود و خوشحالگذاشتند بود که دستِ کامیلا را که سرشدلش را نوازش میکرد، با دستِ رنا اشتباه گرفت.
کامیلا روی گوشهایشان طلسمِ سکوت اجرا کرد و در حالی که به بدنِ کوچکِ آران خیره شدهنگه بود که برای اطمینانخاطر به لیث چسبیده بود، گفت: «طفلکیها. همینه که تو رو تبدیل به یهمیسازم هیولا میکنه، نه اون بخشِ مسخشدهت. یادت نمیاد خوابیدن پیشِ پدر و مادر چقدر حسِ خوبی داشت؟»
لیث در حالی که موهای برادرِ کوچکش را نوازش میکردعبوری که در خواب محکمتر به سینهاش چسبیده بود، پاسخ داد:نشنوند «جز اینکه من وقتی نوزاد بودم، هرگز این کار رو نکردم.»
«هرگز؟» ناگهان گیرهای کهشادی قلبش را میفشرد، باکولهپشتیهایشان خشونتی دوچندان تنگتر شد.
«هرگز. اورپال همینطوری هم بهاندازهٔ کافی حسود بود و هروقت بیماریِ تیستا بدتر میشد، پدرصدایش و مادرم میآوردنش پیشِ خودشون بخوابه تا وضعیتش رو چک کنن. نمیتونستم همون حریمِ خصوصیِ کوچیکیدارم رو که داشتن ازشون بگیرم.» حرفهای لیث نیمهدروغ بود و حقیقت بسیار بدتر از اینها بود.
آن زمان در موگار، او آنقدر به رااز اعتماد نداشت که بخواهد کنارش باشد.دلش هنوز از خاطراتِ اولین کتکخوردنش در نقشِ دِرِک مککوی، وقتی که کودکی خردسال بود وابرو خوابِ پدر و مادرش را به هم زده بود، بیش از حد آسیب دیده بود.
کامیلا با صدایی لرزان که هیچ تناسبی با کلماتش نداشت، گفت: «قلبمو خُرد نکن، ایصدایش هیولا.» چشمانش در هالهای از اشک فرورفته بود و بهآرامی سرِ لیث را روی سینهاش فشرد،دارم به این امید که حتی ذرهای از آنچه را که از دست داده بود، جبران کند.
«ببخشید، نمیخواستم به گریه بندازمت.»
«جرئت نکن عذرخواهی کنی. توهمهچیز هیچ کارِ اشتباهی نکردی.» کامیلاعبوری فینفین کرد و سولوس هم همینطور.
او تمامِ زندگیهای لیث را مثلِ کفِ دستش میشناخت، اما در عین حال او را شبیهِپایین غولی یکپارچه با ارادهای تسخیرناپذیر میدید. سولوس همیشه سعی کرده بود با روحِ آسیبدیدهٔ او بهعنوانِجادوگرای یک کل برخورد کند و اهمیتِ جزئیاتی را که کامیلا تازه کشف کرده بود، نادیده گرفته بود.
«داشتی دربارهٔ هستهٔ بنفشت چی میگفتی؟» در طولِ سالهایی که با هم بودند،خون کامیلا یاد گرفته بود که تنها راه برای نفوذ به زرهِ ظاهراً نابودناپذیری کهایستاد قلبِ لیث را احاطه کرده بود، این است که بگذارد او آزادانه حرف بزند.
فقط در آن صورت بود که خودشهمهچیز از درون در زره شکاف ایجاد میکردکردند و بهآرامی سفرهٔ دلش را باز میکرد.
لیث که با نوازشهای کامیلا ناامیدیاش تسکین یافته بود، نفسِ راحتی کشید و گفت:دلش «اینکه هیچ ایدهای ندارم چطور از این مرحله عبور کنم. بر اساسِ چیزایی که میدونم،ابرو برای رفتن از آبی به بنفش، باید یاد بگیرم چطور با بدنم طلسم اجرا کنم.
«تقریباً مطمئنم گردابهایی که بعد از رسیدنگذاشتند به سطحِ آبیِ روشن توی جریانِ مانام ظاهرصدایش شدن یه عنصرِ کلیدیان، اما هنوز نفهمیدم چطور.»
«چطور میتونی اونقدر احمق باشی که آسیبزدن به خودتردِ رو بخشی از تمرینت بدونی؟» لحنش شبیهِ سرزنش بود،داشت اما صدایش نگرانی داشت و بالای سرِ لیث را بوسید.