چپتر 2060: بهای جنگ (بخشِ ۲)
0چون چارهای جز صبر نداشت،شورا لیث به آشپزخانه رفت وطبقِ برای خودش غذایی مفصل درست کرد.
«اگه حتی بوی راویولی با سس بولونزِ منم بیدارش نکنه، سولوس باید واقعاً ازروی حال رفته باشه. بهتره واسه بعدم بهاندازهٔ کافی درست کنم. هم اون و همنشانهٔ کامی عاشقِ این غذا هستن و ما...» در آن لحظه بود که متوجهِ اوضاع شد.
غذای خوب و فکر کردن به دو زنِ مهمِ زندگیاش، اوچنگالها را به یادِ غذایی انداخته بود که همین چند ساعت پیش درپیامهای خانهشان با هم خورده بودند و باعث شد بدگمانیاش به اوج برسد.
از دست دادنِ کنترلِ مرزها، پادشاهیبیندازد را در مخمصه و لیث راچراغهای مستقیماً در دلِ موادِ مذاب انداخته بود.
خانوادهٔ سلطنتی هنوز توافق را امضا نکرده بودند و شکستِ او در محافظت از شهر چهبساحدِ مجبورشان میکرد شرایطش را بدتر کنند، یا حتی آن را کاملاً از نو بنویسند. کامیلا هنوزحسابی در والرون بود و با وجودِ تمامِ اطمیناندادنهایش، هیچ معلوم نبود که او را به گروگان نگیرند.
پیش از آنکه چنگال را با فشارِ دستش خرد کند، آن را پایین گذاشت. میترسیدآویزش سلامتِ سولوس را بیشتر به خطر بیندازد، چرا که حتی قاشق و چنگالها هم بخشیخیلی از برج بودند. به چراغهای چشمکزنِ روی آویزش نگاه کرد که مانند مارهایی در علفزار بودند.
خانوادهٔ سلطنتی، شورا و کامیلا پیامهای متعددی برایش گذاشته بودند که طبقِبخشی تجربهاش هرگز نشانهٔ خوبی نبود. خیلی بیشتر از حدِ انتظارش خوابیده بودمتعددی و در جنگ، در عرضِ هشت ساعت ممکن بود بینهایت اتفاقِ ناگوار بیفتد.
«آروم باش و غذاتو بخور پیرمرد. برج حسابی ازت انرژی کشیده وچراغهای اگه اتفاقِ بدی بیفته، به قدرتت نیاز داری.» لیث خود را مجبورگذاشته کرد همزمان با گوش دادن به پیامهای صوتیاش، به خوردن ادامه دهد.
خوشبختانه، خانوادهٔ سلطنتی فقط نگرانِ ناپدید شدنش بودند. کامیلا مدام اوتجربهاش را از نبردهای دو شهرِ باقیمانده باخبر کرده بود و آشنایانشممکن در شورا هم میخواستند به او اطمینان دهند که هنوز زندهاند.
لیث نیمی از وقتش را به قدم زدن و نیمِ دیگر را به آشپزی و پرخوریِنگاه عصبی گذراند. آویزِ ارتباطی را روی میز گذاشته بود و مانند جانوری خشمگین به آن خیرهانتظارش شده بود که ممکن بود هر لحظه به سمتش بپرد و با اخبارِ بد گازش بگیرد.
صدای سولوس غافلگیرش کرد. لیث در حالی که صاعقهای در بازویچنگالها چپ و گلولهٔ آتشی در دستِ راستش جریان داشت، به سمتشورا او چرخید. سولوس پرسید: «این بوی خوشمزه از یه دسرِ آلاسکا میاد؟»
با آزردگیِ ساختگی لبولوچهاش راخطر آویزان کرد و گفت: «اگهبخشی نمیخوای بهم بدی، فقط بگو.»
لیث طلسمها را رها کرد و او را محکم در آغوش گرفت ونشانهٔ گفت: «خدا رو شکر که حالت خوبه!» اما از فشارِ لمس شدن، صدایبیفتد نالهٔ دردناکِ سولوس بلند شد. لیث گفت: «خواهش میکنم بهم بگو که حالت خوبه.»
از ترسِ اینکه به او آسیبی برساند، تا جایی که میتوانست بهآرامی رهایش کرد. حالا که بامانند دقت به کالبدِ انرژیِ سولوس نگاه میکرد، متوجه شد که هیچ درخششی از او ساطع نمیشود، مثلِجنگ همیشه در هوا شناور نیست و موهای بلند و طلاییاش روی زمین کشیده میشود و خاک میگیرد.
سولوس در حالی که شانهها و کمرش را ماساژ میداد، با لبخندی کوچک گفت: «خوب نیستم،روی ولی خوب میشم. هنوز نمیتونم کالبدِ انسانیم رو پدید بیارم و اصلاً نباید از این هیئت همحدِ استفاده کنم. در مقایسه با هیئتِ پَرَکم انرژیِ خیلی زیادی مصرف میکنه و بهبودیم رو کُند میکنه.»
لیث نگاهی گذرا به هستهٔخطر برج انداخت و گفت: «پسبخشی بذار محو بشه و استراحت کن.»
هسته دیگر مهآلود نبود،علفزار اما هنوز هم هربرایش از گاهی تار میشد.
سولوس جواب داد: «داری شوخی میکنی؟ اگه بویقاشق خوشمزهٔ شیرینیهات شکنجهام نمیکرد، به خوابیدن ادامه میدادم.نگاه حالا که بیدارم کردی، باید مسئولیتش رو قبول کنی.»
طیِ چند ساعتِ گذشته، لیث غذاهای موردعلاقهٔ سولوس راچرا پخته بود به این امید که بیدار شود، و وقتیمانند بیدار نشد، از روی کلافگی خودش آنها را خورده بود.
لیث پرسید: «یعنی چی؟»
سولوس او را جلوی کیک نشاندپیامهای و بعد، پیش از آنکه شروعهرگز به خوردن کند، روی پاهایش نشست.
سولوس با دهانِ پر گفت: «این سریعترین راهه تا قدرتم رو پس بگیرم. غذاروی برای بدن، مانای تو برای هستهام، انرژیِ جهان برای برج. لطفاً از پیوندِ ذهنی همخوبی خبری نباشه. هم من و هم برج داریم از عوارضِ بدِ سوءمصرفِ مانا رنج میبریم.»
«بهخاطرِ اون مصیبت،گذاشت مجبور شدم لقمهای خیلیخطر بزرگتر از دهنم بردارم.»
لیث با دیدنِ اینکه سولوس چطور در آنقاشق ولعِ خوردن، دهان، لباس و موهایش را کثیف کردهمانند بود، خندید و گفت: «کاملاً معلومه. بذار کمکت کنم.»
لمسِ ملایمی از جادوی روح موهایشپیامهای را مرتب کرد و تکههای ریختهشدهٔ کیکِنشانهٔ آلاسکا را از روی تنش پاک کرد.
سرش را روی شانهٔ سولوس گذاشت و گونهاش را به او مالید؛ کاریچشمکزنِ که باعث شد سولوس سرخ شود. لیث گفت: «این دفعه زهرهترکم کردی، سولوس. واقعاًهرگز فکر کردم برای همیشه از دستت دادم. دیگه جرئت نکن از این کارا بکنی.»
سولوس بدونِ اینکه قاشق و چنگالش را رها کند، چرخید و لیث را چنان بیجان درروی آغوش گرفت که بهسختی آن را حس کرد: «فکر میکنی من چه حسی داشتم هربار که توحدِ دچارِ یه مصیبت میشدی یا وقتی جلوی یه دشمنِ قویتر از خودمون از اون شیرینکاریهای دیوانهوارت درمیاوردی؟»
سولوس که با هجومِ خاطراتِ نبرد ترسیده بود،قاشق فینفین کرد و صورتش را در شانهٔ لیث فرومانند برد: «حالا میفهمی جای من بودن چه حسی داره.»
سپس، کالبدِمانند انرژیاش ناگهانعلفزار دوباره انسانی شد.
مدتی همانطور ماندند، از گرمایخطر وجودِ هم لذت بردند وبخشی به تپشِ قلبهایشان گوش سپردند.
لیث درحالیکه بهآرامی موهایش را نوازش میکرد، گفت:بیندازد «باید انرژیت رو ذخیره کنی. هیچ دلیلی ندارهروی به خودت فشار بیاری تا هیئتِ انسانی بگیری.»
سولوس که با آرامشبخشیدنِ آن آغوش به روحشان، حس میکردبخشی بدنش دارد شُل میشود و هوشیاریاش از دست میرود، گفت:شورا «از قصد این کار رو نمیکنم، خنگول. خودش پیش اومد.»
وقتی پلکهای سولوس شروع به سنگین شدن کرد و نفسهایش بهتجربهاش خروپفهای گاهوبیگاه تبدیل شد، لیث گفت: «بگیر بخواب. بقیهٔ کیکِ آلاسکاممکن رو میذارم تو بُعدِ جیبی و وقتی بیدار شدی تمومش میکنی.»
سولوس ناگهان از جا پرید و پیشچرا از آنکه لیث بتواند حرفِ دیگری بزند،روی بشقابش را پاک کرد و گفت: «کیکِ من!»
با یک آروغِ رضایتبخش گفت: «حسابیبیشتر چسبید. اصلاً نمیدونی همهچیز چقدر خوشمزهتر ازبرج وقتیه که تو کالبدِ انرژیام گیر افتادم.»
سپس، به پَرَکِ نوری بهاندازهٔخطر یک توپِ بسکتبال تبدیل شد وبرج روی پاهای لیث به خواب رفت.
لعنتی، تماسِ فیزیکی واقعاً بهترین راه واسه بهبودیِ اونه. اون بدنِ انسانیاش رو پسخوبی گرفته و من حس میکنم تازه یه شیفتِ دوبل رو تموم کردم. لیث بینِ مقدارِغذاتو غذایی که خورده بود و مانایی که سولوس از او کشیده بود، احساسِ خوابآلودگی میکرد.
سولوس را به اتاقشبیشتر برد و در همانقاشق حال تماسِ کوتاهی گرفت.
«مامان، لطفاً هروقت کامی برگشت بهم زنگ بزن، مهم نیستقاشق چه ساعتی باشه. ضمناً، به مادربزرگ بگو یه نگاهِ دقیقمارهایی بهش بندازه و مطمئن بشه ارتش چیزی بهش وصل نکرده باشه.»
الینا پرسید: «واقعاًسلامتِ فکر میکنی سلطنتیهابیندازد همچین کاری بکنن؟»
لیث آهی کشید و گفت: «اونا هنوز توافقِ ما رو امضا نکردن و بدونِ اون، دربارِ سلطنتی ممکنهخوابیده بهشون فشار بیاره تا کارِ احمقانهای بکنن، مثل همون کاری که با فلوریا کردن. ببخشید که این بار روبیفته میندازم رو دوشت، مامان، ولی سولوس هنوز برای بهبودی به زمان نیاز داره و من اصلاً نمیدونم کِی برمیگردیم.»