چپتر 1201: نتیجهگیریهای گذشته (بخشِ ۱)
0موگار گفت: «گذشته از این، تونمیتونی اولین کسی هستی که تا حالا سعیلمسشون کرده من و سایههام رو لخت کنه.»
موروک گفت: «حیف شد. با خودم گفتم شاید بتونم فقط با ذهنم عروسکهات روموقت شکست بدم، ولی اگه حتی نمیتونم روی لباسهاشون اثر بذارم، بعیده بتونم محدودشون کنمدوباره یا بهشون آسیب بزنم.» با وجودِ این حرفها، هنوز دست از تلاش برنداشته بود.
موگار به این دروغِ آشکار پوزخند زد و گفت: «اگه اینطورموقت نبود که حتی سعی نمیکنی روی آرتان یا منادیون اثر بذاری،فرصت شاید ادعات رو تلاشی شرافتمندانه برای کسبِ دانش به حساب میآوردم.»
موروک پرسید: «نمیتونی یه مردخون رو بهخاطرِ تلاش کردن سرزنشسدی کنی. فقط باید لمسشون کنم، درسته؟»
«درسته.»
موروک بهسوی پاسخِ کویلا-شکل هجوم برد. سایه با انزجار به او نگاهزیرِ میکرد، گویی کرمی باشد که در غذایش پیدا کرده است. موروک «نیشهای کوچک»فرصت را بیرون کشید و آنها را به شکلِ جفت چکشِ جنگیِ یکدستی درآورد.
آنها را یکی پس از دیگری پرتاب کرد، طوری که اولی دومی رادرست پوشاند. کویلا با استفاده از پیوند خون، زنجیرهای آدامانتِ ساختهٔ اوریون، سدی دفاعی دورِغرید خود شکل داد و چکشِ اول و همچنین میدانِ دیدِ خودش را مسدود کرد.
چکشِ دوم از زیرِ سدِ موقت گذشت، درست به شکمش خورد ودورِ باعث شد خون بالا بیاورد. با این حال، موروک بهجای بهرهبرداری ازموقت این فرصت، فقط چکشِ اول را به دستش برگرداند و دوباره پرتابش کرد.
کویلا غرید و آن را با سازهٔمرد نورِ سخت متوقف کرد؛ سازهای به شکلِدرسته مشتی عظیم که از ردایش بیرون آمده بود.
موروک متفکرانه گفت: «نالروند راست میگفت.همچنین عروسکهات نمیتونن حرکت کنن و ضربهزیرِ زدن هم لمس کردن حساب نمیشه.»
موگار گفت: «اگه حرکت میکردن، تا الان مرده بودی. اگه ضربه زدن و لمس کردنخورد یکی بود، اونوقت هر احمقی که کتک میخورد جوابش رو میگرفت و کلِ این آزمونسخت بیفایده میشد. تحسینت میکنم که بیرحمانه به زنی که ادعا میکنی دوستش داری حمله میکنی.»
موروک گفت: «بیخیال. این تقلیدِ دوزاریت هیچ شباهتی به نسخهٔ اصلی نداره. نهخود چشمهای مهربونِ کویلا رو داره، نه ظرافتِ حرکاتش رو، و نه بوی اسطوخودوسِدرست صابونش رو. من هیچ مشکلی با کتک زدنِ مانکنی که لباسهای اونو پوشیده ندارم.»
موگار اشاره کرد: «این، و اینکه کویلای واقعیبهخاطرِ همین الان هم شونهت رو گرفته و براتپاسخِ آسون کرده که واقعیت رو از توهم تشخیص بدی.»
موروک گفت: «اعتراف میکنم.» او در حالیمیدانِ که دورِ سایهٔ کویلا میچرخید و دنبالِ فرصتیگذشت میگشت، سعی میکرد جادویش را به کار بیندازد.
موگار با حالتیهمچنین سرگرم پرسید: «چطورخودش از تله خبردار شدی؟»
«ردای مَگوس لوش داد. من با کویلای واقعی نمیجنگم، بلکهسدی یا با تصوری که خودش از خودش داره میجنگم یا بادوم تصوری که من ازش دارم. در هر صورت، قطعاً حریفِ سرسختیه.»
موروک دوباره چکشهایش را پرتاب کرد، اما این بار کویلاسرزنش از سازهاش برای متوقف کردنِ آنها استفاده کرد و همزمانبرد طلسمِ جادوگرِ نبردِ ردهٔ ۵، یعنی «خدای آب» را پدید آورد.
زرهی کامل از جنسِ یخ بدنش را پوشاند و چهار کرهٔ آب به اندازهٔ توپِگذشت دیسکو دورش به گردش درآمدند. این کرهها به کویلا اجازه میدادند تا اثراتِ تمامِ طلسمهای جادویسازهٔ آبِ ردهٔ ۳ و ۴ را که میتوانست تصور کند، بدونِ نیاز به اجرایشان بازآفرینی کند.
با این حال، چکشها از سازه جاخالی دادند و آرتان را هدف گرفتند. موروک آنها را طوری دربیاورد یک خط قرار داده بود که بتواند به هر دوی آنها حمله کند و قوانینِ بازی را بیشترآمده بسنجد. کویلا سرِ جایش خشکش زد و تایرانت را نادیده گرفت، در حالی که پادشاه دیوانه با خشم غرید.
با وجودِ زنجیرهای ضخیمی که حرکاتش راآدامانتِ محدود میکرد، آرتان توانست چکشها را در هوااول بگیرد و آنها را به سوی صاحبشان برگرداند.
موروک گفت: «همین؟ این که مثلِ آبخوردنه!» او طلسمِ جادوگرِسرزنش جنگِ ردهٔ ۵، یعنی «آتشفشانِ فروریزنده» را رها کرد وبرد زمینِ زیرِ پای سه سایه را به ماگما تبدیل کرد.
سپس به هیئتِ آرمانیِ تایرانتِ خود دگردیسی کرد و بدنش بهجای داشتنِزیرِ فقط چهار چشم، پوشیده از چشمانِ رازآلود شد. هر یک از آنهابهرهبرداری ستونی از انرژی ساطع کرد و همزمان به تمامِ پاسخها ضربه زد.
بهعنوانِ ضربهٔ آخر، طلسمِ جادوگرِ نبردِ ردهٔ ۵، یعنی خدای هوا، را نیز فعال کرد. جریانِباعث صاعقهها از همان زرهی که کویلا به تن داشت استفاده کرد تا از زیرِ محافظهایش عبورسازهای کند و پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، با تمامِ قدرت به او ضربه بزند.
چکشهایی که آرتان پرتاب کرده بود درستآدامانتِ به سینهٔ موروک خورد، اما انگار کهداد فقط یک توهم باشند، از بدنش رد شدند.
موروک در حالی که نیشهای کوچک از دستانش بیرون میزدند و از قبللمسشون به شمشیرهای بلند دگردیسی کرده بودند، گفت: «من چکشی دستم نیست، پس نمیتوننکرمی بهم آسیبی برسونن. اونا هم مثل لباسایی که میپوشم بخشی از من هستن.»
منادیون در حالی که با سرعتِ یک موشک بهخودش سمتش یورش میبرد، گفت: «ولی مالِ من حتماً میتونه.خورد دستای کثیفت رو از روی دخترم بکش، حرومزادهٔ نمکنشناس!»
موروک توانست با تبدیل کردنِ شمشیرها به سپر، ضربهٔ چکشِ او را دفع کند،شکمش اما خشم آنها را خُرد کرد و ضربهٔ مهلکی به او وارد آورد. همانطورسازهٔ که موروک گفته بود، هیچ سپری در کار نبود، فقط بخشهایی از بدنِ خودش بود.
کویلا از این فرصت استفاده کرد تاآدامانتِ با پیوندِ خون پاهای او را بگیرد واول سازههایی به اندازهٔ یک کوه را رها کرد.
آرتان در حالی که شمشیرِ سیفل و زرهِ سلطنتی راسرزنش پدید میآورد و هر شش سنگِ قیمتی را همزمان فعال میکرد،سایه فریاد زد: «حتی اگه منو بکشید، میراثم تا ابد زنده میمونه!»
رنگینکمانی از گریفونهای خشمگین هوا را پر کرد و حتی پس از آنکه موروکموقت آتشفشانِ فروریزنده را باطل کرد، به حملهشان ادامه دادند. امیدوار بود که با تغییرِ هدف،پرتابش سایهها حملهشان را متوقف کنند و به او اجازه دهند تا آسیبِ بیشتری وارد کند.
با این حال، واکنشِ آنها ثابت کرد کهدوم هر حمله، ضدحملهای را در پی داشت که نمیشدبالا متوقفش کرد، و این موضوع استراتژیاش را بیمعنی میکرد.
موروک گفت: «وقتِ رفتنه!» و با موگار خداحافظی کرد و پیش از آنکه سایهها روانش را بهمیدانِ خاکستر تبدیل کنند، پیوندِ ذهنی را شکست. اما نفسِ راحتی که کشید دیری نپایید. نمیدانست چطور، امابهرهبرداری یکی از سایهها توانسته بود او را تا دنیای واقعی تعقیب کند و حالا گلویش را چسبیده بود.
موروک که آنقدر غافلگیر شده بود که حتی نمیتوانستکردن به دشمنش ناسزا بگوید، به عقب پرید و به دیوارهجوم کوبیده شد. برخلافِ فضای ذهن، غار تا بینهایت امتداد نداشت.
کویلا او را از جنونِ مبارزهاشهمچنین بیرون کشید و گفت: «چت شده؟زیرِ داشتم فقط علائمِ حیاتیت رو چک میکردم.»
«لعنتی، اونقدر روی مبارزه با تو تمرکز کرده بودم که یادمموقت رفت متحدم هم هستی.» این کلمات حتی برای خودِ موروک همفرصت بیمعنی بود، اما نمیدانست چطور باید وضعیت را جورِ دیگری توضیح دهد.
از پاسخ دادن به هر یک از سؤالاتِ کویلا امتناع کرد تادورِ اینکه به خانهشان در دهکدهٔ دوان برگشتند. با اینکه آسیبِ کمی از سایههاگذشت دیده بود، اما پیوندِ ذهنی با موگار فشارِ زیادی به بدنش آورده بود.
علاوه بر این، موروک پیش از در میان گذاشتنِ تجربهاش، به کمی زمان نیاز داشت تاپاسخِ افکارش را مرتب کند. مبارزه کوتاه بود، اما چیزهای زیادی وجود داشت که متوجهشان شده بود ولیبیرون در حالی که ذهنش را تا مرزِ محدودیتهایش پیش میبرد، نتوانسته بود از آنها سر در بیاورد.
موروک پس از کمی تأمل گفت: «فکر کنم یا بازیمسدود دستکاری شدهست یا ما بدونِ اینکه قوانینش رو بدونیم بازیش کردیم.بیاورد سؤال پرسیدن از موگار فقط به یه مرگِ دردناک ختم میشه.»
«توی فضای ذهن نه تنها آدم باید برایدوم اجرای سادهترین طلسمها یا پدید آوردنِ سلاحهاش تمرکز کنه،بالا بلکه موگار هم مدام با وراجیهاش روی مخت میره.»
نالروند گفت: «موقعِ استراحت وقتِ زیادی داشتم تا به مکالمهٔ خودمدفاعی با سیاره فکر کنم و به نظرم حق با توئه. هرزیرِ اتفاقی که برات افتاده رو بدونِ جا انداختنِ هیچ جزئیاتی برام بگو.»