چپتر 1149: فرافکنیِ روح (بخشِ ۱)
0نالروند گفت: «یه حاشیه میتونه هر جایی باشه و اونایی که داخلشولی زندگی میکنن معمولاً هر جور نشانهای رو نزدیکِ ورودیش نابود میکنن تااحترامش تا جای ممکن جلبتوجه نکنه. حالا لطفاً خفه شید و بذارید استراحت کنم.»
موروک در عوض طلسمِ سکوت رانمیکنم روی منطقهٔ اطرافِ رزار اجرا کردکلِ و به حرف زدن ادامه داد.
«یارو پربیراه نمیگه. اگه به خاطرِ این بادِ عجیبولی نبود که با وجودِ گرمای کویر تا مغزِ استخونِاگر آدم رو میلرزونه، اصلاً دوباره به این مکان نگاه نمیکردید.»
کویلا به تپههای شنیِ همیشهدرتغییرِ اطرافشان اشاره کرد وسرمایی گفت: «باد اصلاً سرد نیست. گرم و خشکه. تازه،کلِ فقط هم اینجا نیست، تا چشم کار میکنه باد میاد.»
فریا گفت: «موافقم. بهتره آبِ بدنمون رو حفظ کنیم وگرنه ازنمیکنم گرما غش میکنیم.» او از جادوی آب استفاده کرد تا خودش رابشنود خنک کند و سعی کرد آبی پدید آورد، اما دومی شکست خورد.
«لعنتی، امیدوارم بهاندازهٔ کافی آب آورده باشید چون تنها چیزی که من دارم الکله و فکر نکنممیتوانست حداقل تو طولِ روز خیلی به دردمون بخوره. راستی، یه چیزی اینجا میلنگه. من سرمایی رو کهدسته موروک ازش حرف میزنه حس نمیکنم، ولی فضا عجیبه. انگار یکی روی کلِ منطقه پشم کشیده باشه.»
اگر نالروند میتوانست چیزی بشنود، احترامش برای فریا دوباره بیشتر میشد. ورودیِ یکیکی حاشیه هیچ ویژگیِ متمایزکنندهای نداشت و از آنجا که موگار میخواست آن راهیچ پنهان نگه دارد، تنها دو دسته از افراد میتوانستند نقطهٔ دسترسی را پیدا کنند.
جادوگرانِ بُعدیِ فوقالعاده بااستعداد میتوانستند تغییراتِ فضای اطرافشان را درکازش کنند، اما هرگز نمیتوانستند بهزور یک حاشیه را باز کنند.پشم پسزدنِ موگار این کار را به آخرین اشتباهِ عمرشان تبدیل میکرد.
در عوض، کسانی که با سه عنصر یا بیشتر قرابتِ بالایی داشتند، فقط در نزدیکیِانگار ورودی عدمِ تعادلی در انرژیِ جهان حس میکردند. آنها هم قادر به ورود نبودند، زیراویژگیِ این عدمِ تعادل صرفاً پیامدِ تفاوتِ غلظتِ انرژیِ جهان در داخل و خارجِ حاشیه بود.
نالروند در دل از همراهش برای آن سکوتِ ناگهانی تشکر کرد و مشغولِ استفاده از فنِ مراقبهاش شدبشنود تا مانای خود را با سرعتی بیشتر از هر جادوگرِ بدلی بازیابی کند. با وجودِ مانعی که نیروهای زندگیاشنقطهٔ را از هم جدا میکرد، همافزاییِ میانِ دو هستهٔ مانایش به آنها اجازه میداد بازیابیِ یکدیگر را تسریع کنند.
فریا گفت: «بذارید ببینم میتونم راهِ ورودمون رو پیدا کنم یا نه.» اویکی هیچ ایدهای از خطری که چنین کاری به همراه داشت نداشت و منطقهٔهیچ سکوت باعث میشد نالروند نتواند صدایش را بشنود یا به او هشدار دهد.
موروک گفت: «حالا که قراره اینجا منتظرِ این زیبای خفته بمونیم، منم میتونمولی یه امتحانی بکنم.» او به هیئتِ تایرانتِ خود دگردیسی کرد و با استفاده ازبیشتر چهار چشمش، انرژیِ عنصری را به درونِ بدنش کشید تا آن را بررسی کند.
عالی شد، حالاخیلی منم که استعدادمراستی از همه کمتره.
کویلا این را در سر گذراند و از دستِعجیبه خودش عصبانی بود، زیرا چیزی جز گرمای خورشید وبشنود بادی که ثانیهبهثانیه گلویش را خشکتر میکرد حس نمیکرد.
او آرایهای پدید آورد که با بیرون کشیدنِ همان رطوبتِفضا ناچیزِ محیطِ اطرافشان، دما را پایین میآورد و رطوبت رابشنود افزایش میداد، و سپس چوبدستیِ جادوآهنگرِ سلطنتیاش را بیرون کشید.
با توجه به حرفای فالوئل، همهچیز به همگام شدن با موگار بستگی داره. جادوی روحعجیبه نزدیکترین چیزیه به انرژیِ جهان که یه موجودِ زنده میتونه تولید کنه. شاید اگه بتونمهیچ حاشیه رو حس کنم، بتونم با امضای انرژیش همگام بشم و راهِ ورود رو باز کنم.
نقشهٔ کویلا خوب بود، درست مثلِ نقشهٔ بقیه و تمامِ کسانینمیکنم که پیش از او آمده بودند. چیزی که هیچکدامشان هرگز درمیتوانست نظر نگرفته بودند این بود که موگار ارادهٔ خودش را داشت.
برای ورود به یک حاشیه، فرد باید در میزد و مؤدبانه درخواستِکلِ مهماننوازی میکرد، نه اینکه قفل را بشکند. پس از حدود یک ساعتهیچ ناکامی، آنها تسلیم شدند و چند صندلی پدید آوردند تا راحت بنشینند.
فریا گفت: «بهتره قدرتمون رو ذخیره کنیم. وگرنه قبل از ورودعجیبه به حاشیه باید استراحت هم بکنیم.» هنوز بیشترِ مانایش را داشت،برای اما خستگیِ ذهنیِ ناشی از رمزگشاییِ سدِ بُعدی باعثِ سردردش شده بود.
با هر تلاش میتوانست چرخشِ فضا را دورِ انگشتش حس کند، امانمیکنم هیچ رونی برای دستکاری در کار نبود، فقط ارادهای چنان شدید حس میشداحترامش که فریا با اولین تماس در خطرِ از دست دادنِ خودش قرار میگرفت.
موروک آهی کشید و گفت:بخوره «فکر کنم تا همینجا میتونممیزنه بیام. حیف شد. خیلی دلم میخواست—»
ناپدید شدنِ ناگهانیاش دخترها را ماتومبهوتنمیکنم کرد و از جا پریدند تاکلِ برای کمک نالروند را صدا بزنند.
موروک دوباره ظاهر شد و میوههاییازش شبیهبه هلوهای زمین به سمتشان پرت کردیکی و گفت: «واو، اون تو خیلی بهتره.»
میوهها شیرین و آبدار بودند وبخوره تشنگیِ دخترها را برطرف کردند، امانمیکنم عطششان برای یافتنِ جواب را نه.
کویلا بینِ گاز زدنهایش گفت: «همینراستی الان رفتی تو حاشیه؟» پرخوریِ عصبیولی همیشه غرورِ جریحهدارشدهاش را تسکین میداد.
موروک گفت: «نه،سرمایی خودش گذاشت برم تو.ولی من هیچ کاری نکردم.»
فریا هسته را داخلِ آویزِ بُعدیاش گذاشت، بهنمیکنم این امید که باغبانِ ارناس بتواند درختی از آنکشیده پرورش دهد، و پرسید: «چطور این کار رو کردی؟»
موروک جواب داد: «وقتی داشتم انرژیِ عنصری رو با چشمامازش میکشیدم تو، یه صداهایی شنیدم. هر چی انرژیِ بیشتری میگرفتم،پشم صداها قویتر میشدن. یه لحظه فکر کردم دارم دیوونه میشم.»
کویلا پرسید:روز «پس چرادردمون دست برنداشتی؟»
موروک گفت: «چون ازم نخواستنمیزنه شماها رو بکشم یا گلوی خودمویکی ببرم. صداها فقط میخواستن حرف بزنن.»
«چی میگفتن؟»
«بیشتر سؤالای احمقانه میپرسیدن، مثل اینکه کی هستم یا چیازش میخوام. بقیهش هم یه مشت چرتوپرتِ طولانی دربارهٔ معنیِ زندگیپشم بود که زیاد ازش سر درنیاوردم، واسه همین فقط گوش دادم.»
«صداها چند دقیقه پیش قطع شدن و فکر کردم تموم شده، ولی وقتیفضا شنیدن دارم فکر میکنم که دلم میخواد دنبالتون بیام تو، منو دعوت کردن داخل.»میشد موروک انگشتِ شستش را برای کویلا بالا برد، انگار که کویلا کمکش کرده باشد.
موروک گفت: «بیاید دیگه، آسونه.» ونمیکنم دوباره ناپدید شد، بیآنکه هیچ ردیکلِ از عبورش یا دروازهای به جا بگذارد.
فریا به این امید کهسرمایی موروک هنوز صدایشان را بشنود، گفت:عجیبه «ما آخه چطوری باید بریم تو؟»
هنوز خیلی مونده تا قدرتمو کاملبخوره به دست بیارم، ولی تعجب میکنم چطورولی تونستن اینقدر ساکت بمونن، مخصوصاً اون احمق.
نالروند پیش از باز کردنِ چشمانش چندمیلنگه نفسِ عمیق کشید تا اعصابش را برای آنانگار چرندیاتِ متحرک که مهمانِ ناخواندهاش بود، آماده کند.
در کمالِ تعجبش، ظاهراً موروک رفته بودولی و دخترها لال شده بودند. نالروند میتوانست تکانکشیده خوردنِ دهانشان را ببیند، اما هیچ صدایی درنمیآمد.
نالروند گفت: «احمقها! اگه یکی بهمون حمله میکرد چی؟ من کهعجیبه مثلِ یه هدفِ بیدفاع بودم.» اما منطقهٔ سکوت تکتکِ کلماتش را مسدودبیشتر کرد و مجبور شد پس از باطل کردنش، حرفهایش را تکرار کند.
فریا گفت: «خواهش میکنم اینقدر بدبین نباش. میدانِ دیدمون تا چند کیلومتر بازهولی و اونقدر سکوت هست که صدای نزدیک شدنِ یه موش رو هم میشنویم.برای مهمتر از اون، موروک یه مدتی میشه که واردِ حاشیه شده و هنوز برنگشته.»
نالروند طوری به اودردمون نگاه کرد که انگار دیوانهازش شده است و گفت: «غیرممکنه.»
«آدم فقط چون دلش میخواد نمیتونه بره داخلِ حاشیه. حتی کسایی مثلِ من که اونکشیده تو به دنیا اومدن هم باید یاد بگیرن چطور با سدِ بُعدی ارتباط برقرار کنن.میخواست وگرنه ورود یا خروج غیرممکنه. این فرایند اونقدر طولانیه که حتی قصد ندارم بهتون یادش بدم.»
کویلا گفت: «باورتراستی بشه یا نه،ازش دقیقاً همین اتفاق افتاد.»