چپتر 2444: فصل 2444
0مرون با تعجب بهافتاد زبان آورد: «مگه اینوقتی یه طلسمِ ردهٔ ۴ نیست؟»
با خودش فکر کرد: «چطور ممکنهرسمی چیزِ سادهای مثل تلفیق تاریکی به یهامید چیزِ به این پیچیدگی نیاز داشته باشه؟»
«رئیس مارت منو بهعنوانِ مدرس برای دورهٔ آزمایشیِ کالبدشناسیِ سالِ چهارم که قصد داره اجباریش کنهبعد دعوت کرد، و این هدیهٔ من برای ایشون بود.» مطالعهٔ بدنِ انسان بخشی از میراثی بود"بهاشتباه" که لیث ابتدا در دورانِ دانشجویی و سپس بهعنوانِ استادیار از خود به جا گذاشته بود.
مارت میخواست آن را رسمی کند، نهتنها برای تربیتِ درمانگرانِ بهتر،وِرد بلکه به این امید که با بهرسمیتشناختنِ نقشِ لیث در هنرهایحرکت درمانی، مردمِ پادشاهی دیگر از ماهیتِ او بهعنوانِ یک جانورِ الهی نترسند.
هدفِ رئیسِ آکادمیِ گریفونِ سفید این بود که موگار را برای دیرال، الیزیاجادوی و تمامِ کودکانِ دورگهٔ آینده جای بهتری کند. تا در آینده آنها را ازدچارِ آزار و اذیتی که والدینشان در حالِ حاضر تحمل میکردند، در امان نگه دارد.
«این کار نیازمندِ ترکیبِ یه طلسم تشخیصی برای پیداکردنِ مراکزِ درد و یهامید طلسم تاریکی برای سرکوبِ اونهاست. وگرنه ممکنه این اتفاق بیفته.» لیث کلماتِ نامفهومیرئیسِ بهعنوانِ وِرد خواند و بعد دو انگشتش را روی دستِ راستِ مرون گذاشت.
دست بیجان افتاد و ازمراکزِ حرکت بازماند، اما وقتی لیث نیشگونشبیفته گرفت، مرون درد را حس کرد.
«آخ!»
«این به این خاطره که من "بهاشتباه" از جادوی تاریکی برای اختلال در عملکردِاختلال حرکتیِ شما استفاده کردم. استفادهٔ صرف از جادوی تاریکی هم میتونه باعثِ این بشه.»یکسری بازوی راستِ پادشاه دچارِ یکسری گرفتگیهای دردناک شد و عضلات هماهنگیشان را از دست دادند.
مرون با ناراحتیِ آشکار دندانهایش رارسمی روی هم فشرد و گفت: «فهمیدم.بلکه یه بلهٔ ساده هم کفایت میکرد.»
«اما نه برای دانشجوها. نیاز داشتم بفهمن که آزمایشکردنِ جادویاتفاق تاریکی روی خودشون چقدر خطرناکه.» لیث پیش از آنکه نگاهیراستِ طولانی به صندلیِ دانشجوها بیندازد، تعظیمی عذرخواهانه به پادشاه کرد.
سپس طومارهای بیشتری به رؤسای آکادمی و جادوگرانِ اعظم داد که ابتدا آن راانگشتش روی خودشان و بعد روی دانشجوها استفاده کردند. کلِ اتاق غرق در همهمه شدخاطره و مدتی طول کشید تا همه، حتی اعضای خانوادهٔ سلطنتی و واستور، آرام شوند.
موادِ مخدر اعتیادآور بودند، میتوانستند واکنشهای آلرژیک ایجاد کنندنیشگونش و تعدادِ بسیار کمی از آنها برای زنانِ بارداراستفاده قابلِاستفاده بود. یک طلسم برای حلِ تمامِ این مشکلات.
«همونطور که میبینید، اولین تأثیرِ جادوی تاریکی ویرانیه، اما اگه با دقت تنظیم بشه،بهرسمیتشناختنِ اثراتش میتونه عملکردهای بدنیِ خودِ کاربر رو هم مختل کنه. در این مورد، منگریفونِ مراکزِ عصبیای رو که محرکِ درد رو کنترل میکنن هدف قرار دادم و سرکوبش کردم.»
دانشجوهایش با خودشان زمزمه میکردند یا آنچه را تازه یاد گرفته بودند با بغلدستیشان به بحث میگذاشتند. لیثروی مکثِ کوتاهی کرد تا حرفهایش جا بیفتد. ملکه اولین کسی بود که دست به کار شد و جادویحرکتیِ نخستینِ شش عنصر را آزمایش کرد، و اثراتشان را با کنجکاویِ نوزادی که اسباببازیِ جدیدی گرفته باشد، بررسی کرد.
با بازگشتِ سکوت به اتاق، لیث از میزشبیفته فاصله گرفت و جلو آمد. در همین حین ریجاراستِ آلاما، رئیسِ آکادمیِ گریفونِ خاک، دستش را بالا برد.
«من هنوز نفهمیدم قبلش با اون صاعقههات چیکار کردی. توی کتابت گفتی کهجادوی خاک و باد فضا رو کنترل میکنن، با این حال من سالها پیشپادشاه روی هر دوی اونا مسلط شدم و هیچ مدرکی برای این موضوع پیدا نکردم.
«جادوی بُعدی فضاخود رو کنترل میکنه،رسمی نه باد و خاک.»
لیث سر تکان داد: «نه. جادوی بُعدی فقط یه کاربردِ افراطی از جادوی گرانشه کهخواند اون هم بر پایهٔ باد و خاکه. با این حال چیزی که گفتی تا حدودی درسته.خاطره باد و خاک اونقدر که فضای بینِ چیزها رو کنترل میکنن، خودِ فضا رو کنترل نمیکنن.»
آلاما پاسخ داد:درد «متوجه نمیشم.» چهرهاشوگرنه غرق در تمرکز بود.
«چون مثالِ قبلیم گیجتون کرد، بذارید یه پلهوقتی سطحش رو بیارم پایینتر. همه میدونن مغناطیس چیه، درسته؟»شما حاضرانِ کلاس سر تکان دادند تا لیث ادامه دهد.
لیث آهنربای بزرگی را که به یک صفحهٔنهتنها فلزی چسبیده بود، به آلاما داد و گفت:هنرهای «عالیه. پس، رئیس آلاما، اینو برام جدا کنید.»
رئیسِ آکادمی برایتشخیصی این کار فقط بهسرکوبِ کمی زور نیاز داشت.
لیث با حرکتِ دستش آهنربا راوگرنه به قطعاتِ بسیار کوچکتری خُرد کردخواند و گفت: «لطفاً دوباره انجامش بدید.»
آلاما یک بارِ دیگر بدونِ هیچ سؤالی همان کاری را کرد که از او خواسته شده بود و در عوضاستفادهٔ تمرکزش را گذاشت تا هدفِ این تمرین را بفهمد. کلاس هم بیکار ننشسته بود. بدنهایشان بیحرکت بود، اما ذهنشان بابلهٔ تمامِ قوا کار میکرد؛ به حرفهای لیث میاندیشیدند و به این فکر میکردند که اگر جای رئیسِ آکادمی بودند چه میکردند.
انجامِ این کار برای آلاما فقط چند دقیقه طول کشید،درمانگرانِ اما برایش مثلِ چند ساعت گذشت. نه به این دلیل کهماهیتِ خستهکننده یا چالشبرانگیز بود، بلکه چون ثانیهبهثانیه احساسِ حماقتِ بیشتری میکرد.
نمیدونم چرا، ولی این کار تحقیرآمیزه. ورهنسرکوبِ نمیتونست به جای اینکه مثل یه بچهوِرد باهام رفتار کنه، یهراست بره سرِ اصلِ مطلب؟
لیث شانه بالا انداخت، دو کیسه از بُعدِبیفته جیبیاش بیرون آورد و گفت: «خب، من اینجوری انجامشراستِ نمیدادم، ولی کارتون خوب بود. حالا دوباره انجامش بدید.»
هر دو را روی میزِ رئیسِ آکادمی خالی کرد و محتویاتشانخاطره را نشان داد. یکی پر از ماسهٔ معدنیِ ریز بود و دیگریباعثِ پر از آهنربایی که به قطعاتی به همان کوچکی خُرد شده بود.
پیش از آنکه آلاما بتواند کاری کند، دو توده به سمتِ هم حرکت کردند و کلوخیهنرهای کروی و پر از برآمدگی از خاک تشکیل دادند. رئیسِ آکادمی وقتی سعی کرد دو نوع ماسهتمامِ را از هم جدا کند و شکست خورد، مجبور شد ناسزایی از تهِ دل را فرو بخورد.
آلاما با غیظ گفت: «این غیرممکنه. تکتکِ قطعات خیلی کوچیکان و نمیتونم درستنامفهومی ببینمشون. من تسلیم میشم. حالا راضی شدید؟» از اینکه مجبور شده بود شکستش رااما جلوی شاگردان، همکاران و حتی اعضای خاندانِ سلطنتی اعتراف کند، احساسِ حقارتِ بیشتری میکرد.
لیث سرش را کج کرد و پرسید: «چرا بایدکلماتِ راضی باشم؟ من پروفسورِ شما هستم و دارم بهتون آموزشدست میدم. اگه با تمرین مشکل داشتید، فقط کافی بود بپرسید.»
لیث آهنربایِ بزرگِ دیگری را به صفحهٔ فلزی چسباند و باخاطره یک بشکن آن را جدا کرد. وقتی گذاشت قطعاتِ آهنربای اولمیتونه دوباره به سطحِ فلزی بچسبند، همین اتفاق برای آنها هم افتاد.
«دو تمرینِ اول اتلافِ وقت نبودن. هدفشون این بودتربیتِ که نیروهای تحتِ تأثیرِ جادوی خلأ رو در مقیاسیمردمِ اونقدر بزرگ بهتون نشون بدن که بتونید بهراحتی درکشون کنید.»
لیث کاری کرد که قطعاتِ آهنربا بیوقفه به صفحه بچسبنداتفاق و از آن جدا شوند و کاری را که برایراستِ آلاما زمان و تلاش برده بود، در یک ثانیه انجام داد.
لیث به گلولهٔ سنگِ معدن و مگنتیت اشاره کرد و در حالی که با جادوی خاک شکل وگذاشت اندازهاش را تغییر میداد، گفت: «اما این همون تمرینیه که اگه میخواید بفهمید چطور جادوی خلأ رو رویکردم خاک و باد اعمال کنید، همهتون باید توش به استادی برسید؛ درست همونطور که ازم خواستید. شما اینجوری میبینیدش...»
«ولی در واقع اینجوریه!» با حرکتِ دستش سنگِ معدن را مغناطیسیخاطره کرد و اثرِ دافعهای به وجود آورد که کرهٔ جامد رامیتونه به مِهی غلیظ تبدیل کرد که با جرقههای الکتریسیته ترقوتروق میکرد.
«تصوری که از جادوی خاک دارید اشتباهه. درسته، گِل و سنگهای معمولی رسانایامید الکتریسیته نیستن، اما فقط در حالتِ طبیعیشون. چی میشه اگه بهتون بگم همهٔ مواد،آکادمیِ اگه بهاندازهٔ کافی خُردشون کنید، هیچ فرقی با موادِ بهکاررفته تو این تمرین ندارن؟
«اینکه نیروهایی وجود دارن که همهچیز رو کنارِ هم نگه میدارن؟ شماکلماتِ به عنوانِ یه جادوگر باید یاد بگیرید اون نیروها رو حس کنید،افتاد از طریقِ جادوی خاک دستکاریشون کنید و با جادوی باد تقویتشون کنید.
«فقط وقتی تو هر دوی اینها به استادی برسید، میفهمید که درخواند واقع به یه شکل کار میکنن و جادوی بُعدی و گرانش فقطاما کاربردهای متفاوتی از یه اصولِ یکسان هستن. البته با کمکِ عناصرِ دیگه.»