چپتر 1157: قدرتِ دولبه (بخشِ ۱)
0در داخلِ حاشیه، اجرای طلسمهای ردهٔ ۵ نهتنها آسان بود، بلکه میشد آنها رابهخاطرِ با حداکثر چهار عنصر و تقریباً بدونِ هیچ فشاری بر جادوگر بافت؛ در حالیمنظورت که در حالتِ عادی، استفادهٔ همزمان از دو عنصر نهایتِ توانِ یک جادوگر بود.
کویلا گفت: «این هم باورنکردنیه و هم بیمعنی. با اینهمه انرژیِ جهان،تشخیصی انتظار داشتم جانورانِ جادویی و مردمِ گیاهیِ زیادی پیدا کنم. منظورم اینه کهیکم اونقدر خوب حسش میکنم که اگه فریا یا موروک بیدار بشن تعجب نمیکنم.»
فریا پرسید: «خودت چی؟»
کویلا با این فکر لرزید و گفت: «هستهٔ بنفش، یادت رفت؟ درلرزید موردِ من، بیشتر از اینکه حرفِ بیداری در میون باشه، حرفِ یهتشییعجنازه تشییعجنازه با تابوتِ دربستهست.» جادوگرانی به قدرتمندیِ او مثلِ آتشبازیِ وحشتناکی منفجر میشدند.
موروک برای اطمیناندادن به او لبخندی زد و گفت: «فکرحالت کنم فقط یه اثرِ موقتی باشه.» اما رنگش پریده بودگیج و طوری قفسهسینهاش را گرفته بود که انگار میخواست سکته کند.
«ما از بیرون اومدیم، برای همین انرژیِ جهان بهمون غلبه میکنه، اماتشخیصی برای کسایی که داخلِ حاشیه به دنیا اومدن، این مقدار انرژیِ عنصریموگار عادی محسوب میشه. فقط باید بشینیم و صبر کنیم تا بهش عادت کنیم.»
کویلا طلسمِ تشخیصی اجرانتیجهاش کرد که نتیجهاش منفیپاسخ بود و پرسید: «حالت خوبه؟»
او پاسخ داد: «فقط بهخاطرِ جذبِ اینهمه انرژیِ جهانپرسید و همصحبتی با موگار یکم سرم گیج میره. الانبیشتر اونقدر صدا توی سرم هست که انگار وسطِ بازارم.»
فریا پرسید:بهش «منظورت از جذبِتشخیصی انرژیِ جهان چیه؟»
«با اینکه قدرتهای یه تایرانت شبیهِ بالوره، اما روی اصولِ کاملاً متفاوتی کاراجرا میکنن. بالورها از چشماشون استفاده میکنن تا انرژیِ عنصریِ طبیعیِ محیطِ اطرافشون رو تخلیهگیج کنن، در حالی که یه تایرانت انرژیِ جهان رو به اجزای سازندهاش تجزیه میکنه.
موروک گفت: «چشمای من عناصر رو جذب میکنن و من از انرژیِ باقیمونده براییکم طلسمهام استفاده میکنم و تعادل رو خنثی نگه میدارم. بعد میتونم از انرژیِ عنصریِشبیهِ ذخیرهشده برای حمله یا دفاع استفاده کنم، بدونِ اینکه نیازی به بافتنِ طلسم داشته باشم.»
کویلا گفت: «جالبه. اگه اون بخشیش که انرژیِ جهان بهجایخودت پالایششدن با هستهٔ مانات، تجزیه میشه و توی بدنت ذخیره میشهبیداری نبود، میگفتم دقیقاً داری فنِ تنفسِ یه بیدارشده رو توصیف میکنی.»
موروک در حالی که بهسختی جلوی وحشتش را میگرفت، با خود فکر کرد: «به جانِ مادرِهمصحبتی بزرگ قسم که راست میگه! برای همینه که بدنم اینقدر درد میکنه. تازه، این توضیح میده منظورِبالوره اون پدرِ عوضیم چی بود وقتی گفت فقط در صورتی بیدار میشم که لیاقتش رو داشته باشم.
«هستهام نمیتونه انرژیای که فقط از چهارتا چشم میاد رو پردازش کنه،تشخیصی برای همین بهجاش ذخیره میشه. این اولین باره تو زندگیم که خوشحالمموگار هنوز چشمِ پنجمم رو باز نکردم، وگرنه نمیتونستم جلوی روندِ بیداری رو بگیرم.
«همین الانش هم هیچ ایدهای ندارم تو این ۳۰۰ سالی که قراره عمر کنم چیکارسرم کنم، چه برسه به ۳۰۰۰ سال! تو بهترین حالت، مثلِ استاد آجاتار یا بابام یهروی زندگیِ طولانی و غمانگیز خواهم داشت. تو بدترین حالت، دیوونه میشم و میذارم شورا منو بکشه.»
فریا چندین گذرگاهِ بُعدیِ کوچک بهاندازهٔ سوراخِتعجب کلید باز کرد تا محیطِ اطرافشان را بررسییادت کند و گفت: «فکر کنم حق با موروکه.»
«هیچ ردی از موجوداتی بزرگتر از یه حیوونِ معمولی یا پوششِخوبه گیاهیِ سرسبزی که نشونهٔ حضورِ مردمِ گیاهی باشه پیدا نمیکنم. سرعتِ تکاملصدا ممکنه با بیرونِ حاشیه یکی باشه، اگه بدتر نباشه. بهش فکر کنید.
«مثلِ بودن تو معادنِ کریستاله. انرژیِ جهانِ اطرافمون چنان فشاری وارد میکنه که احتمالاً شکلدادن بهمنفی جریانِ مانا رو برای کسایی که اینجا به دنیا میان خیلی سخت میکنه، در حالی کههست به غریبههایی مثلِ ما جونِ تازه میده. حداقل تا وقتی که ما هم بهش عادت کنیم.»
آسمانِ داخلِ حاشیه آبیِ صاف بود و تمامِ گیاهانداد از حدِ انتظار برای گیاهی همسنوسالشان بزرگتر بودند، اما گذشتهصدا از انرژیِ جهانِ فراوان، همهچیزِ دیگر عادی به نظر میرسید.
هر سه چهارزانو روی زمین نشستند. دخترها سعی کردند باخودت موگار ارتباط بگیرند تا به برخی از پاسخهای مدنظرشان برسند،حرفِ اما موروک نهایتِ تلاشش را میکرد تا ارتباط را قطع کند.
با رها کردنِ آرامِ انرژیِ عنصریِ انباشته، تایرانت حس کردحالت صداهای توی سرش یکی پس از دیگری ناپدید میشوند، تا اینکهمیره فقط یکی ماند. از بختِ بدِ موروک، این صدای خودش نبود.
صدایی که بهطرزِ وحشتناکیمیشه شبیهِ صدای کویلا بود، پرسید:بهش «داریم بیدار میشیم یا نه؟»
موروک در جواب پرسید: «ممنون، ولی نه. نظرت چیه بهجاشبهخاطرِ رازِ داوروس رو بهم بگی؟» این سؤال باعث شد آخرینتوی صدا هم ناپدید شود و سرش مثلِ همیشه خالی بماند.
پس از چند دقیقه مراقبه، بدن و هستههایشان به محیطِ جدیدفکر عادت کرد. فریا دیگر سوزشِ خفیفِ رودههایش را حس نمیکرد، پسمیون مجبور شد قیدِ امیدش را برای بیدار شدن به دستِ خودش بزند.
به همین دلیل، کویلا بالاخره توانست با فکرِ اینکه قرار نیست منفجر شود، نفسِ راحتیجذبِ بکشد؛ در همین حین موروک هم یاد گرفت چطور بدونِ جلبِ توجهِ مهمانهای ناخوانده، ازقدرتهای چشمانش استفاده کند. وقتی متوجه شدند با گذشتِ ساعتها نالروند هنوز برنگشته است، همگی نگران شدند.
فریا با حیرت متوجه شد که با وجودِ فاصلهای که او را از خانوادهکرد و دوستانش جدا میکرد، به لطفِ قدرتِ حاشیه، حتی رونهای متعلق به گروهِ لیثمیره هم در دسترس بودند. او گفت: «رونش هنوز وصله، اما جوابِ آویزِ ارتباطیش رو نمیده.»
کویلا با تکیه بر تخصصِ آنها پرسید: «بعید میدونم سپیده چیزی ازهمصحبتی زادگانش رو اینجا جا گذاشته باشه، اما معنیش این نیست که اینجا امنه.چیه نالروند ممکنه اسیر شده باشه یا حتی بدتر. هیچکدومتون میتونه ردش رو بگیره؟»
موروک سر تکان داد: «اگه پیاده رفتهتعجب بود که مثلِ آبخوردن بود، اما اونبنفش پرواز کرد و بو تو هوا زیاد نمیمونه.»
فریا گفت: «من میتونم یه چیزی رو امتحان کنم. این طلسم رو ساختم تا اگهجذبِ همگیلدیهام تو عملیات گم شدن پیداشون کنم، اما چون کریستالهای تقویتکنندهٔ آویزها خیلی ضعیف بودن،قدرتهای غیرعملی از آب دراومد. ولی اینجا حاشیه بهشون انرژیِ مضاعف میده، پس شاید طلسمم کار کنه.»
فریا طلسمِ کوتاهی اجرا کرد و بعد دوباره سعی کرد با نالروند تماساجرا بگیرد. این بار، پیچکِ طلاییِ نازکی از رونِ تماسش بیرون آمد، به سمتی کهگیج او ناپدید شده بود اشاره کرد و پس از تنها چند متر محو شد.
کویلا پرسید:اجرا «باورنکردنیه! چطور اینمنفی کار رو کردی؟»
فریا سینهاش را با افتخار جلو داد: «آویزها برای برقراریِ ارتباطشون به جادوی بُعدیبنفش متکیان. طلسمِ من فقط امضای انرژیِ وارپِ کوچیک رو تقویت میکنه و مرئیش میکنه.قدرتمندیِ میتونیم ازش بهعنوانِ یه قطبنما استفاده کنیم که همیشه به سمتِ آویزِ نالروند اشاره میکنه.»
گروه به پرواز درآمد و به دنبالِ فریا رفتند که گهگاه طلسمِپاسخ قطبنما را اجرا میکرد و مسیرشان را تنظیم میکرد. تنها چند دقیقه طولهست کشید تا دهکده را پیدا کنند، اما از چیزی که دیدند خوششان نیامد.
فریا نمیتوانست توضیحِ دیگری برای جواب ندادنِ نالروند به تماسهای مکررشان پیدا کند: «اونا مردمِ نالروندمنفی نیستن. اون تبدیل به یه رزار میشه، در حالی که هم بچههایی که دارن اون اطراف بازیوسطِ میکنن و هم بزرگسالهایی که تو زمینهای کشاورزی کار میکنن دوان هستن. اگه زندانیش کرده باشن چی؟»
موروک گفت: «حرفش منطقیه. اگهمنفی نالروند تو هیئتِ انسانی تا اینجاجذبِ پرواز کرده باشه، ممکنه زده باشنش.»