چپتر 1553: بدنِ بینقص (بخشِ ۱)
0کویلا بعد از اینکه متوجه شد نالروند تنها کسیخالی است که در تاریکی به راهنمایی نیاز دارد، ازگفتنِ موروک پرسید: «چرا چشمات مثل چشمای محافظ قرمز میدرخشه؟»
تایرانت بدونِ فکر جواب داد:گرم «بینش آتش، عزیزم. این یکی ازخوشحال مزایای خیلی زیادِ یه بیدارشدهٔ جذابه.»
حتی برای یک ثانیه شش چشمشمهربانیِ را به او نشان داد کهروی اجازه میداد همزمان همهٔ جهات را ببیند.
کویلا با شکی تازه به موروکخاکسپاریت نگاه کرد و پرسید: «کی بیدارفرستاد شدی و چرا تا الان بهم نگفتی؟»
«دقیقاً بعد از مراسمِ خاکسپاریت اتفاق افتاد.» تایرانت به حماقتِ خودش لعنت فرستادنجات و سعی کرد بهانهای باورپذیر دستوپا کند: «واسه درمانِ زخمهایی که دیروس بهممثلِ زد، استاد آجاتار مجبور شد از نشاطبخشی استفاده کنه و همین باعثِ بیداریم شد.»
کویلا او را محکم در آغوش گرفت، سرش را به سینهاش چسباند وجاهای باعث شد قلبِ موروک دیوانهوار بتپد: «اوه، خدایان، خیلی متأسفم. همهش تقصیرِ منه.احساس اگه بهخاطرِ نقشهٔ مادرم نبود، تو بیدار نمیشدی و پدرت هم پیدات نمیکرد.»
«من تو رو تو این وضعیتِ وحشتناک انداختم و تواشکهای بهم نگفتی تا احساسِ گناه نکنم. تو خیلی خوبی.» آنقدر اززحمتِ مهربانیِ موروک متأثر شده بود که اشکهای گرم روی گونههایش غلتید.
از یک طرف، تایرانت واقعاً خوشحال بود که کویلا با پر کردنِ جاهای خالی،بهانهای او را از زحمتِ دروغ بافتن نجات داده است. از طرفِ دیگر، اشکهای کویلا وباعثِ ترسِ خودش از گفتنِ حقیقتِ خجالتآور، باعث شد موروک احساس کند پستترین آشغالِ موگار است.
«نه، تقصیرِ تو نیست. من مثلِ یه احمق رفتار کردمزحمتِ و تاوانش رو دادم.» سعی کرد کارهایش را کماهمیت جلوهخجالتآور دهد، اما در نهایت حتی خویشتندارتر و شجاعتر به نظر رسید.
«ممنون.» بوسهٔ نرمی براشکهای لبانش زد که موروکغلتید ذرهای از آن لذت نبرد.
شیرینیِ لبانِ کویلا با دروغها، احساسِ گناهمتأثر و وحشتِ خودش از اینکه اگر کویلاغلتید حقیقت را بفهمد چه میشود، مسموم شده بود.
خدایان، چرا اینقدر بیرحمین؟ همون یه باری که حتی سعی نکردملعنت خودم رو خفن نشون بدم، به هر چی میخواستم رسیدم، امااستاد با یه بهای وحشتناک. آخه من چیکار کردم که حقم این باشه؟
نالروند در حالی که همه را کنارِ دیواری میکشید،خالی گفت: «ببخشید که این لحظه رو خراب میکنم، اماگفتنِ حس میکنم اون جلو یه چیزایی داره حرکت میکنه.»
از تواناییهایش استفاده کرد تا دیوار را برایغلتید همه نرم کند، طوری که سنگ آنها رادروغ پوشاند و فقط بینی و چشمانشان بیرون ماند.
کویلا بقیه را بهکلی فراموش کرده بود و ازبود تاریکیای که چهرهٔ سرخشدهاش را میپوشاند، سپاسگزار بود. قلبشکردنِ چنان محکم میتپید که میترسید حضورشان را لو بدهد.
سپس، هیکلی قدمنگفتی به داخلِ راهرو گذاشتاتفاق و تنش یخ کرد.
موجود بیش از ۳ متر قد داشت و بدنِ انساننمایش با فلسهایبافتن کوچکِ خونرنگ پوشیده شده بود. یک چشمِ سرخ درست در وسطِ پیشانیاش بانیست نوری شوم میدرخشید که روی دیوارهای راهرو میچرخید، گویی میتوانست آنها را بشکافد.
سه جفت شاخِ کوتاه و خمیده از سر، استخوانهای گونه و دو طرفِ چانهاشخالی بیرون زده بود. بالاتنهٔ غولآسایش تنها با شالی از فلسهای سیاه پوشیده شده بود کهموگار سینههایش را میپوشاند و فشرده میکرد و نشان میداد که این موجود یک ماده است.
بقیهٔ بالاتنهاش کاملاً برهنه بود و انگار سراسر ازبود عضلاتی برآمده تشکیل میشد؛ عضلاتی چنان بزرگ که هرکردنِ کدام از بازوهایش از پاهای هیئتِ انسانیِ محافظ ضخیمتر بود.
پاهایش مانندِ پاهای گربه مفصلِ وارونه داشت و با زرهی سیاه پوشیده شده بود کهباورپذیر فقط چنگالهای بیرونزده از انگشتان و پاشنههایش را نمایان میگذاشت. دو بالِ غشایی به رنگِبیداریم سرخِ آتشین دورِ گردنش جمع شده بود که تقریباً شبیه به یک شنل به نظر میرسید.
گروه یکصدا باغلتید خود فکر کردند: «یهکردنِ بالور، تازه اونم ماده!»
موجود پیشاپیشِ ستونِ دومی از گابلینها راه میرفت که بارِ دیگری ازکردنِ سنگها را میبردند. دیگران مجبور بودند برای لو نرفتن بینش آتش را غیرفعالخجالتآور کنند، اما کویلا میتوانست بدونِ خطرِ افشا شدن همچنان از عینکش استفاده کند.
با نزدیک شدنِ گروهِ هیولاها، متوجه شد نهتنها گابلینها، بلکه بالور هم همان قلادهای راطرف به گردن دارد که موروک پیشتر دیده بود. بیاختیار به دنبالِ تمامِ نشانههای شورشی گشت کهخجالتآور قربانیانِ اشیاءِ بردگی از خود بروز میدادند، درست همانطور که در آکادمی این کار را میکرد.
اما هیچ نشانهای نیافت.دقیقاً کاملاً برعکس، گابلینها حتیافتاد ترسان به نظر نمیرسیدند.
در حالی که دیدههایش را از راهِ پیوندِ ذهنی با بقیه در میان میگذاشت، با خود فکرترسِ کرد: «اصلاً با عقل جور درنمیاد. این پایین اونا نیازی ندارن احساساتشون رو مخفی کنن و حتی اگهدهد اربابشون دستور داده باشه با هم بسازن، بالور باید حداقل یه خصومتی نسبت به موجوداتِ پستتر نشون بده.»
بالور آهسته حرف زد تا مطمئن شود گابلینها حرفهایش را میفهمند: «عجله کنید وخالی حواستون باشه سنگها رو به پودرِ نرمی تبدیل کنید. نمیتونیم حتی یه گرم فلزآشغالِ رو از دست بدیم یا با جا گذاشتنِ تپههای آوار، توجهِ ناخواسته جلب کنیم.
«همینجا منتظرتون میمونم. اگه کسیآنقدر بهتون حمله کرد یا فقط متوجهِگرم چیزِ غیرعادیای شدید، فوراً صدام کنید.»
گابلینها با زبانی گلویی بینِ خودشان حرف زدند تا اینکه باهوشترینشان دستوراتِ بالور رابهانهای برای بقیهٔ گروه ترجمه کرد. سپس موجوداتِ کوچک رو به آن چشمِ شیطانی سرهمین تکان دادند و با استفاده از جادوی زمینِ دستهجمعیشان، گذرگاهی موقت به سطح باز کردند.
نالروند از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «این دیگه چه کوفتیه؟ حتی اگه اون چیزایداده دورِ گردنِ هیولاها قلادهٔ بردگی باشه، گابلینهایی که حرفای اربابِ ادعاییشون رو نمیفهمن، آزادنرفتار که دستوراتِ یه بردهٔ دیگه رو نادیده بگیرن و بهمحضِ بیرون رفتن فرار کنن.»
موروک جواب داد: «این حتی عجیبترین چیزِ اینجا نیست. بهلطفِ چشمام، برایکردنِ دنبال کردنِ جریانِ عناصر نیازی به بینش حیات ندارم. میتونم بهتون بگم کهخجالتآور اون قلادهها دارن انرژیِ جهانِ اطراف رو به داخلِ بدنِ هیولاها هدایت میکنن.»
محافظ پرسید:گناه «هیچ ایدهایخوبی داری چیکار میکنن؟»
«پسر، من حتینگفتی یه جادوآهنگر هم نیستم،اتفاق چه برسه به فالگیر!»
در مدتی که منتظرِ بازگشتِ گابلینها بودند، کویلا متوجه شد بالور چطور عصبی پایشداده را به زمین میکوبد و با انزجار به اندامهای غولآسایش نگاه میکند؛ گویی نفرینرفتار شده بود در این بدن ساکن شود، نه اینکه با آن به دنیا آمده باشد.
بازگشتِ موجوداتِ کوچک طولی نکشید و وقتی برگشتند، به نظرواقعاً میرسید گابلینها هم بهاندازهٔ بالور برای رفتن مشتاقاند. یکی ازطرفِ آنها تکهفلزِ کوچکی را برای بررسی به هیولای یکچشم داد.
نورِ چشمِ سرخِ بالور رویآنقدر قطعه پسوپیش رفت تا اینکهاشکهای فلز شروع به ذوب شدن کرد.
کویلا گفت: «فقط بهش نگاه نمیکنه. بالور داره از چشمش برایلعنت تعیینِ نقطهٔ ذوبِ فلز استفاده میکنه.» این حرف بقیه را از حضورِآجاتار او بسیار خوشحال کرد، چرا که خودشان هرگز متوجهِ این موضوع نمیشدند.
محافظ به بقیه هشدار داد: «اینجور کنترلِ دقیق روی عنصر آتش حتی ازنجات توانِ بینش آتش هم خارجه. از تلفیق آب استفاده کنید، وگرنه اگه اونمثلِ نورِ قرمز بهمون بخوره ممکنه امضای حرارتیِ بخشهای بدونِ پوششِ بدنمون رو حس کنه.»
بالور با نیشخندی گشاد گفت: «کارتونروی خوب بود. به تیمِ حفاری خبر بدیدجاهای که یه رگهٔ اوریکالکومِ دیگه پیدا کردیم.»