چپتر 2212: فصل 2212
0منطقِ سردِ اژدها مغلوبِ شعلهٔ احساساتش شد. بدنش رشد کرد و به موجودی عظیماینه به بلندیِ ۵۰ متر تبدیل شد که با فلسهای سیاه پوشیده شده بود، و درپادشاه همین حال کاخ خودش را تغییرِ شکل داد تا فضای لازم را به نگهبان بدهد.
دستانش را دورِ نوزادِ کوچک حلقه کرد، او را از بقیهٔ موگار پنهانروشن کرد و به سینهاش فشرد. لیگین با شادی و امید، اما در عینیافت حال با این ترس که مبادا چیزی او را از چنگش درآورد، غرش کرد.
ترسش به خشم تبدیل شد و صدای رعدآسایش بر سرِ تمامِ موگار فریاد کشیداتفاقِ و آن را به مبارزه طلبید. فلسهای سیاهی که بدنش را پوشانده بود، با هفتقراره رنگِ عناصر روشن شد و با تمامِ کسانی که همخونش بودند، شروع به تشدید کرد.
این اتفاق با زمینلرزهای کوچکمثبتش در کویر آغاز شد وفاصلهٔ بهسرعت به بقیهٔ سیاره گسترش یافت.
آیلن، نخستین لیچ، در حالی که روشن شدنِ آبی وافتاد سبزِ موگار را با هزاران رنگِ مختلف تماشا میکرد، گفت:بیا «گندش بزنن! همهٔ زحماتم واسه تعمیرِ آزمایشگاهم به باد رفت.»
او هنوز در آزمایشگاهِ مخفیِ پسرش روی ماهسیاهی بود و انتظار میکشید تا خانهاش که بابودند خشمِ پدر تمام اژدهایان ویران شده بود، تعمیر شود.
با کلافگی به سیاره خیره شد تا اینکه اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد: «تنهاخیره نکتهٔ مثبتش اینه که هر کی لیگین رو عصبانی کرده، این دفعه منامنیام تو فاصلهٔ امنیام. بیا اینجا، اینکسی. قراره اولین رقصِ اژدهای عمرت رو ببینی.»
پادشاه لیچ درست در لحظهای که موگار درکرده طوفانی از شعلههای مبدأِ چندرنگ شعلهور شد، نگاهشاولین را به آن دوخت و پرسید: «اولین چیِ عمرم؟»
حتی اژدهایانی که هرگز لیگین را ندیده بودند، یا برایافتاد طولانی کردنِ عمرشان تا رسیدنِ زمانهٔ جالبتری به خوابِ طولانیبیا رفته بودند، ناگهان بیدار شدند و از سرِ خشم غرش کردند.
آنهایی که به لیچ تبدیل شده بودند، دوباره خود را در قالبِ گوشت وکسانی خون یافتند و تشنهٔ غذا، خواب و محبت شده بودند. آنهایی که عقلشان رانخستین به جنون باخته بودند، راهِ بازگشت را پیدا کردند و از استراحتگاههایشان بیرون آمدند.
برای تمامِ نژادِ اژدها، این روزی باشکوه بود که آن را در فضای باز میگذراندند، در آسمانهاتنها اوج میگرفتند و سرودِ آزادی میخواندند. برای بقیهٔ موگار، روزی بود که جنگها متوقف شد و مردمببینی در عمیقترین سوراخی که میتوانستند پیدا کنند پنهان ماندند و انتظار کشیدند تا این وحشت پایان یابد.
کویرِ خون،ویران خانهٔ ساحلیِ سالارک،کلافگی صبحِ روزِ بعد.
لیث و تیستا هم مثلِ بقیه،مبارزه از جمله اژدهایانِ پَست و حتیعناصر والرونِ دوم، گرفتارِ جنونِ اژدهایان شده بودند.
با این حال، در حالی که از دستِ یک کودکِشود خردسال کارِ چندانی برنمیآمد، لیث خودش را رها کرده بود وعصبانی آسمان و آتش را با خواهر و برادرانش شریک شده بود.
حتی پس از غروبِ خورشید، تمامِ قارهٔ گارلن به خاطرِفاصلهٔ آتشهای چندرنگی که ققنوسها، اژدهایان و هر چه بینشان بودببینی را در بر گرفته بود، همچنان مثلِ روز روشن بود.
سالارک در هر صورت با اعضای آشیانهاش جشن میگرفت، اما به شکلی بسیارمثبتش کمتر پرزرقوبرق و محدودتر. با این حال نمیتوانست از فرصتِ شرکت در رویدادِاژدهای نادری مثلِ رقصِ اژدها بگذرد، هرچند که به نظرش جلف و سبک میآمد.
تنها زمانی که لیگین از تشدید با همخونهایش از پاهفت درآمد و سالارک توانست راضیاش کند تا دوباره نوزاد رازمینلرزهای بغل کند، لیث توانست به خودش بیاید و به خانه برگردد.
او همزمان احساسِ بهتر و بدتری داشت، چرا که نزدیکترین چیز به حسِ پدریاتفاقِ و ترسی که به همراه داشت را تجربه کرده بود. در حالی که همهاینکسی مشغولِ خوردنِ صبحانه بودند، لیث هنوز داشت این حقیقتِ تازه را در ذهنش حلاجی میکرد.
حالا ذهنش شفاف بود که قدمِ بعدی چیست، با اینفاصلهٔ حال منتظر ماند تا کامیلا به سراغش بیاید و تمامِببینی زمان و فضایی که نیاز داشت را به او داد.
با آهی در دل گفت: شاید اون اژدها نباشه، ولی شرطتنها میبندم اتفاقاتِ دیروز حسابی فکرش رو درگیر کرده. یکم حالم گرفتهست کهقراره مامان، رنا، آران و لریا حتی یه ذره هم تحتتأثیر قرار نگرفتن.
عالی میشد اگه رقصِ اژدها خونِ اژدهاییشون رو بیدار میکرد. اینطوری یه بارِ گنده همهمخونش از روی دوشم برداشته میشد. اگه مامان تبدیل به یه اژدها بشه، دیگه برام مهم نیستشدنِ رنگِ هستهاش چیه، دلم به حالِ اون احمقی میسوزه که جرئت کنه سرِ راهش سبز بشه.
راستش را بخواهید، الیناخشمِ و بقیهٔ خانواده همویران ناامید شده بودند، بهخصوص بچهها.
لریا لب برچید ونکتهٔ گفت: «ضدحال! میخواستم باکرده بالهای خودم پرواز کنم.»
حتی شیرکاکائو و کلوچههایشود شکلاتیاش هم نتوانستند تلخیِاتفاقِ حالش را شیرین کنند.
آران با غرولندِ بیشتری گفت: «حرفِ دلم رو زدی! تو حداقل این بهونه رو داریهمخونش که دختری و در بهترین حالت فقط یه ربع خونِ اژدها داری. حرفِ مادربزرگ سالارک روشدنِ که شنیدی. پسرا همیشه به ماماناشون میرن و من یه دورگهام، ولی بازم هیچی به هیچی.»
لریا با خشمخانهاش به او خیره شداژدهایان و پرسید: «منظورت چیه؟»
آران با جدیتِ یک پسرِ تقریباً هفتسالهٔ عصبانیکرده و بهشدت رقابتجو جواب داد: «دخترا به باباشوناولین میرن، پس اشکالی نداره که تو یه بیعرضه باشی.»
«الان به من گفتی بیعرضه؟»
آران سر تکان داد: «بیشتر یهمبارزه اژدهای بیعرضه. منظورم اینه که بابایعناصر من یه ققنوسه و مامانم یه اژدها...»
اونیکس گفت: «جای بحث داره.» اما ازاژدهایان آنجا که نظرِ معمولاً ارزشمندش با روایتِاتفاقِ پز دادنِ فعلی جور درنمیآمد، آران نادیدهاش گرفت.
«...در حالی که مامانِ تو فقط خواهرِعصبانی منه و بابات هم شلووله.» پسرک برایاینکسی اثباتِ حرفش به شکمِ سنتون سیخونک زد.
لریا با عصبانیتتعمیر فریاد زد: «بابای مناینکه از هر ققنوسی خفنتره!»
سنتون نالید: «هی، من ورزش میکنم و رنا هم بهم رژیم داده، ولی بالاخرهکسانی منم زندگی و یه کارِ تماموقت دارم!» جانورانِ جادویی هم دردش را بازتاب دادندنخستین و باعث شدند بیشتر شبیه یک تولهسگِ غمگین به نظر برسد تا مردی خفن.
رنا با حالتی که نیمی خواهرِ بزرگترِ عصبانیویران و نیمی مادری خشمگین بود، به آران غره رفت:تنها «مردِ جوان، الان به کی گفتی "فقط خواهرِ من"؟»
هیچکدامشان نشانهٔ خوبی نبود.
«مامان، رنا داره اذیتم میکنه!» آران که راهی برایغیرمنتظرهای مقابله با حملهٔ او نداشت، عقبنشینیِ خفتبار را بهفاصلهٔ شکستی شرافتمندانه ترجیح داد و پشتِ پاهای الینا پناه گرفت.
الینا نالید:سرِ «محضِ رضایفریاد خدایان، لیث کجاست؟»
رقابتِ کودکانه بر سرِ اینکه از بینِ آران و لریا کدامشان زودتر تبارشاینکه را بیدار میکند و دعوا بر سرِ اینکه چه کسی قویتر خواهد شد،بیا چنان عادی شده بود که خانواده نامِ «جنگِ خون» را رویش گذاشته بودند.
از وقتی کامیلا تواناییهای دگردیسیِ بچهاش را نشان دادهدفعه بود، این درگیری حتی بدتر هم شده بود واژدهای لیث تنها کسی بود که میتوانست بچهها را متوقف کند.
او حرفِ متفاوتی نمیزد یا کارِ متفاوتیاینکه نسبت به الینا انجام نمیداد؛ فقط حرفهایش بهعصبانی خاطرِ اینکه دایی/برادرِ خفنی بود، وزنِ دیگری داشت.
رااز در حالی که تلاشِ بچهها برای کشاندنش به جبهههایهفت خودشان را نادیده میگرفت، گفت: «هیچ ایدهای ندارم. کلِ صبحزمینلرزهای ندیدمش. یکم نگرانم. اون هیچوقت صبحانهٔ خانوادگی رو از دست نداده.»
سولوس در حالی که پشتِپدر رااز پنهان میشد تا از اتفاقیکلافگی اجتنابناپذیر فرار کند، گفت: «توی برجه.»
لریا دقیقاً همانطور که سولوس میترسید، شکمِ اوکرده را فشار داد و گفت: «دیدی؟ خاله سولوساولین هم شلووله، ولی به اندازهٔ دایی لیث خفنه.»
آران اعتراض کرد: «این حساب نیست! خاله سولوس نصفش برجه،افتاد برای همینه که اینقدر سنگینه! اونم مثلِ ما یه دورگهٔبیا خفنه، در حالی که بابای تو فقط چاقه. بهش بگو خاله.»